۱۹ خرداد ۱۳۹۲

آدم شدن فرصت مي خواهد

سال هشتاد و نه بود؛ يكي از آن معدود روزهایی که احساس می‌کردم حالم خوب است. از سر کار می‌آمدم. برای خودم سارا کانر گوش می‌کردم؛ آن هم با صدای بلند. سرهنگ تمام زیر چاپ بود و مجموعه گچ و چای سرد شده آخرین روزهای ادیتش را می‌گذراند. آن روزها جمع خوبی داشتیم. هر دو هفته یک‌بار همدیگر را می‌دیدیم و همان گفتگوهای خودمانی فشار تنش‌ها را تا حدودی کم می‌کرد. بزرگراه رسالت کم و بیش خلوت بود. من دور از چشم پلیس گاز می‌دادم و فریادزنان سارا کانر را همراهی می‌کردم که درست وسط خیابان چشمم به آقای جیم افتاد. همان کیف کذایی دوازده سال پیش دستش بود یا حداقل من در آن شرایط اینطور می‌دیدم. و همانطور عصبی و شاکی راه می‌رفت. در چهره‌اش همیشه نوعی نارضایتی طلبکارانه بود. زیاد کار می‌کرد، و اگر همسرش پشت خط تلفنش بود چنان با خشونت با او صحبت می‌کرد که دلم می‌خواست از پشت میزم بپرم، گوشی تلفن را از دستش بگیرم و داد بزنم:  
-‌ خاک تو سرت که اجازه‌ می‌دی این مرتیکه هر جوری که دلش می‌خواد با تو حرف بزنه.
جیم فقط پنجاه متر با من فاصله داشت. اگر خوب گاز می‌دادم می‌توانستم قبل از آنکه به آن طرف خیابان برسد زیرش بگیرم. پایم روی پدال گاز بود و وسوسه مثل برق دویست و بیست ولت تمام بدنم را می‌لرزاند. این همان مردی بود که دوازده سال پیش تا حد جنون تحقیرم کرده بود. تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بودم، حالم هیچ خوب نبود. در عرض سه ماه بیشتر از نیمی از دوستانم از ایران رفته بودند. دلخور بودم. احساس تنهایی وناامیدی می‌کردم. خشم، اندوه، و تنهایی درونم می‌جوشید. آماده بودم جای هشت ساعت، بیست و چهار ساعت کار کنم، جای همه آنها که پشت مرا خالی کرده بودند. و این آقای مهندس جیم اولین برخورد من در محیط کار بود. و اولین جمله‌اش این بود که محیط کار ما یک محیط جدی‌ست. یک محیط مردانه‌است. و تشخیص اینکه این دو جمله با کدام کلمه ربط به هم وصل می‌شوند را به اختیار خودم گذاشت. از آنجا که کار در این محیط جدی بود و قرار نبود بچه بازی باشد و اصلا زن جماعت آنجا چکار می‌کرد، برای فارغ‌التحصیل فیزیک صنعتی شریف شغل مناسبی در نظر گرفت: تاریخ زدن زیر نقشه‌های اتوکد. از ده صبح تا چهار بعدازظهر تاریخ نقشه‌ها را عوض می‌کردم. شماره‌های 3 گوشه نقشه را 4 می‌کردم. گاهی خط کامل نشده‌ای را کامل می‌کردم و گزارش می‌دادم. "امروز هفتاد نقشه اصلاح شد. کلیه تاریخ‌ها از 20/3/76 به 31/4/ 78 تغییر پیدا کرد." تازه همه‌اش این نبود. حضورم درشرکت به طرز دردناکی نادیده گرفته می‌شد. در بحث‌ها شرکت داده نمی‌شدم. آنهم بحث‌های فیمینیستی بین همکاران مرد فمینیستم که با علاقه مجله زنان میخواندند. جواب سوالاتم درست و حسابی داده نمی‌شد و خنده‌دارتر از همه دستمزدی به من تعلق نمی‌گرفت. بعد از چهار ماه آقای جیم در مقابل درخواست حقوقم خنده‌ای کرد و گفت: "پول می‌خوای؟ واسه تاریخ زدن زیر نقشه‌ها؟ حالا چقدر می‌خوای؟ شصت تومن واسه چهارماهت بنویسم خوبه؟ راضیی دیگه، آره؟" یادم می‌آمد؛ همه اینها به ثانیه‌ای یادم می‌آمد و پایم روی پدال می‌لرزید و سارا کانر فریاد می‌کشید و من نفسم بند آمده بود و دلم می‌خواست چنان ماشین را به آقای جیم بکوبم که له شود. نه اینکه صرفا بمیرد، له شود. بچسبد به آسفالت رسالت و جایش هم بماند.
وقتی به خودم آمدم گوشه خیابان توقف کرده بودم و همه بدنم خیس عرق بود. پایم هنوز روی پدال ترمز می‌لرزید. قلبم تند می‌زد و نفسم درنمی‌آمد. ترسیده بودم. از خودم، فکرم، از جریانی که مرا به آن حد جنون رسانده بود ترسیده بودم. مسئله، کشتن آقای جیم نبود. اگر آقای جیم تنها کسی بود که تا سرحد جنون تحقیرم کرده بود در کشتنش برای لحظه‌‌ای درنگ نمی‌کردم. هرچند که مهندس الف همان‌روزهایی که شرکت را ترک می‌کردم گفت: "تو به آقای جیم تا ابد مدیونی. اون یادت داد که حق دادنی نیست، گرفتنیه." اما فقط آقای جیم نبود. آقای مسئول نشر یکی از انتشارات خوش‌نام کشور هم بود که همانطور که تلفنی حرف می‌زد برگه قرارداد را جلویم پرت کرده بود. برگه قراردادی با عنوان قرارداد کتاب‌ اولی‌ها که حق‌الزحمه مولف درش درج نشده بود و در پاسخ سوالم در مورد حق التالیف گفته بود: "واسه کتاب اول که به کسی پول نمی‌دن. تازه یه منتی هم سرته که می‌خوایم کتابت رو چاپ کنیم" و خانم مدیر مدرسه هم بود که یازده ماه حقوق تیم معلمان جوانش را نداده بود و در مقابل اعتراض من گفت:"خب می‌بینم زبونت دراز شده. دم هم درآوردی یا همین زبون و بچینم کافیه؟" و خانم مدیر آن یکی مدرسه هم بود که برای جلوگیری از تغییر محل کارم به مدیر مدرسه جدید گفته بود "دبیر خوبی نیست، ما هم برای رضای خدانگهش داشتیم" و آقای استاد دانشکده هم بود که به خودش اجازه می‌داد وقت ملاقات من را در اختیار دانشجوی المپیادی‌اش قرار بدهد و در مقابل اعتراض من بگوید: "اصلا دانشکده مال ایناست. ما شما رو هم گرفتیم که در دانشکده بسته نشه."
این جامعه‌ایست که من عضوی از آنم. و اینها مردمی هستند که دست بر قضا در زمان رای‌گیری‌ها به آدم‌های واحدی رای می‌دهند؛ و اغلب همان کاندیداهایی که من در طول این سالها به آنها رای داده‌ام. اینها مردمی هستندکه همه‌شان از دزدی، دروغ، فساد و تبعیض شکایت دارند و فکر می‌کنند حقشان خورده شده. اما تراژدی اینجاست که این مردم هم مانند من نمی‌توانند بی‌اخلاقی‌هایشان را ببینند. اینها مردمی هستند که اگر به یکی‌شان بگویم بابت بلایی که سر روح و روانم آوردی حاضرم با ماشین بزنم لهت کنم با تعجب نگاهم خواهد کرد و باور نخواهد کرد که چه کرده‌است. همانطور که باورش برای خودم سخت خواهد بود اگر روزی کسی مرا در حال عبور از عرض خیابان ببیند، پایش را روی پدال گاز فشار دهد و بگوید: " این همون بی‌شرفیه که تا سر حد جنون تحقیرم کرد و حقم رو خورد."
تا سال 89 که قصد جان آقای جیم را نکرده بودم همه جا به نگاه مهندس الف ارجاع می‌دادم. آن روزها به نظرم نمی‌رسید فرق بزرگی هست بین دادن حق و گرفتنش. آن روز کذایی بود که فهمیدم فاصله این دو، ‌شکل‌گیری نفرتی‌ست که می‌تواند به فاجعه‌ منجر شود. و همان روز کذایی بود که فهمیدم از این ملغمه کثافت و نفرت چیزی بیرون نخواهد آمد مگر آنکه مشکل یک نگاه زیربنایی را حل کنیم. باید یاد بگیریم حق دیگران را بدهیم. و این کار، کار سختی‌ست. فکر می‌کنم به بیست سال کار مداوم احتیاج داریم تا حداقل امثال آقای مهندس الف که هنوز هم او را یکی از بهترین‌های زمان خودم می‌دانم به این نتیجه برسد که حق هر کس دادنی‌ست. به بیست سال زمان احتیاج داریم که جامعه‌شناسان ما آسیب‌شناسی کنند، فیلسوفان ما مبانی اخلاقی جدید تدوین کنند، نویسندگان ما در نقد جامعه فعلی و در پیشنهاد مدل‌های جدید قلم بزنند و قهرمان و ضدقهرمان بسازند، روزنامه‌ها اخلاق فعلی را نقد کنند، سریال سازهای تلویزیونی آثار تاثیرگذاری چون پاییز پدرسالار بسازند، خانواده‌ها دادن حق را به اعضای خانواده‌شان تمرین کنند و مدارس درس دهند که حق دادنی‌ست و لازم نیست برای گرفتن حقمان دستمان را در حلقوم هم فرو ببریم.
چنین گام بلند و البته ضروریی آرامش می‌خواهد، صلح می‌خواهد، نیاز به برآورده شدن آسان حداقل‌های معیشت دارد تا لازم نباشد نیروهای فکری جامعه به دنبال یک لقمه نان مغزشان را تعطیل کنند. چنین گام بلندی مجوز‌های سهل‌الوصول نمی‌خواهد اما کافه‌های ارزان‌قیمت می‌خواهد که بتوانیم دور هم بنیشینیم و ببینیم چرا دائم زیر پای همدیگر را خالی می‌کنیم، حتی زمانی که نیازی نیست. چنین گامی نیاز به تغییر قانون اساسی ندارد اما به این احتیاج دارد که نسل بعد از من از موهبت حضور نسل من در جامعه‌اش برخوردار باشد، چیزی که نسل من از آن محروم است. چنین گامی نیاز به ترمیم اقتصاد دارد تا نسل من که وارد دهه چهارم زندگی‌اش می شود فرصت کند شرکت‌های کوچکی راه بیندازد و نیروهای جوان را براساس الگوهای جدید اخلاقی به کار بگیرد.
چنین محصولی را هیچ جنگ و انقلاب و قهری با خودش نخواهد آورد، همه این سه را تجربه کردیم. بارها فیلم‌های روزهای انقلاب را دیده‌ام و سال‌هاست پای حرف تحریمی‌ها نشسته‌ام و باید بگویم همان جنونی را در نگاهشان دیده‌ام که در بزرگراه رسالت پای مرا روی پدال گاز می‌فشرد.
فهم آنکه حق دادنی‌ست و نه گرفتنی فقط نتیجه رشد کند و آرام انسانیت است. رشد خیلی کند، رشد نامحسوس. آدم شدن فرصت می‌خواهد.
من رای می‌دهم. انتظار دولتی فوق‌العاده را هم ندارم چون فکر ‌می‌کنم نماینده برآمده از یک جامعه بی‌اخلاق نمی‌تواند اخلاقمند باشد. اما رای می‌دهم چون به فرصت نیاز داریم، به آرامش نیاز داریم، به اینکه سیاست را کنار بگذاریم و کمی به فرهنگ فکر کنیم، به اینکه نیروهای فرهنگی جامعه را از حوزه سیاست بیرون بکشیم و نگذاریم توانشان با خرج شدن در جایی که کارکردی ندارند بسوزد و از بین برود. رای می‌دهم چون در میان کاندیدای ریاست جمهوری هستند کسانی که می‌توانند حداقل‌های مورد نظر من را فراهم کنند؛ آرامش و اجازه درمان جامعه بیمارمان. من رای می‌دهم چون این راه تنها راهی‌ست که ممکن است به آرامشی ختم شود که خودمان را شدیدا نیازمندش می‌دانم.

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

بازخورد میم درمورد کتاب یک، دو، سه، نویسندگی

هیچ چیز به اندازه یک گفتگوی خوب لذت‌بخش نیست؛ به خصوص نطلبیده‌اش. هنوز منتظر بازخورد کتاب نبودم که اولی‌اش رسید. میم بازخوردش را از کتاب یک، دو، سه، نویسندگی در چهارده سوال در نظرات پست قبل مطرح کرده بود. حیفم آمد تجربه این گفتگوی دونفره را در بخش نظرات بگذارم. بنابراین بخش سوالات میم را یک پست جدا کردم. سعی کردم سوالات را تا آنجا که می توانم با دقت پاسخ دهم. می‌دانید مسئله فقط کتاب نیست. مسئله حس داشتن فصل مشترک، حس زنده بودن، و زنده نگه داشتن امید است. اگر کل متن برای یک خوانش وبلاگی بیش از اندازه طولانی ست فقط موارد یک، دو، چهار، پنج و یازده را بخوانید. 

1.        سوالی که آخر صفحه 44 از خودم پرسیدم: آیا متفکر ها الزاما جواب سوال هاشون رو پیدا می کنند؟ این طور به نظر میاد که سوال هایی رو طرح می‌کنند که با مشارکت به جوابی یا نگاهی برسن. اگه به جوابی نرسیده باشه یه متفکر که شرط نویسنده خوب بودنه میتونه درست اون مبحث رو تو داستانش طرح کنه؟
من با این نظر موافقم که متفکرین در گام اول کارشون طرح سواله. اینکه متفکری بتونه برای سوال مطروحه خودش یا دیگران جوابی ارائه بده در درجه دوم اهمیت قرار می‌گیره. نویسنده‌ها در داستان‌هاشون گاهی در موضع اول قرار می‌گیرن و گاهی در موضع دوم. به عنوان مثال داستایوفسکی در کتاب "جنایت و مکافات" به طرح این سوال می‌پردازه که آیا همه افراد جامعه ملزم هستند برای اجرای عدالت منتظر عملکرد مجری قانون بمونن یا اینکه در جامعه گروه نخبه- که به گمان داستایوفسکی توانایی قرارگیری در موقعیت تشخیص حق از باطل و اجرای عدالت رو دارن- می‌تونه خودش وارد عمل بشه و عدالت و اجرا کنه. مثال مورد دوم رمان "سیمای زنی در میان جمع" اثر هاینریش بل هست. هاینریش بل همراستا با عقاید مارکوزه معتقده ساختن یک جامعه نو فقط از طریق انکار وضع موجود می‌تونه صورت بگیره. یعنی اینکه برای ساختن یک جامعه نو نیاز هست گروهی از افراد اون جامعه بازی مرسوم – اعم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی- رو به هم بزنن. بنابراین در داستانش اون شهروند ایده‌آل آنارشیستی که می‌تونه جامعه نو رو بسازه با جزئیات و دقت زیاد توصیف می‌کنه. هاینریش بل در این رمانش داره راه حل ارائه می‌ده. اگه من در کتاب جایی مطلبی ذکر کردم که این ذهنیت ایجاد می‌کنه که متفکری که راه حل نداره نمی‌تونه در جایگاه نویسنده قرار بگیره اشکال از نگارش منه. من یک بار دیگه کتاب رو مرور می‌کنم ببینم چنین ذهیتی رو القا کردم یا نه.
2.        اگه به سوال‌های مفهمومی‌ای که طرح میشه، نه کلیت نوشتن، مثلا راجع به شخصیت های مختلف و ... و چیزهایی که مربوط به جهان بینی هر کسی میشه نتونیم جواب بدیم نمیتونیم همچین کلاسی رو اداره کنیم؟
خب جواب دادن به این سوال مشکله. می‌شه جواب آره و نه رو همزمان به این سوال داد. واقعیت اینه که اگه آموزگار کلاس خودش تا حدودی "متفکر" نباشه، و نگاه دقیق به اطرافش نداشته باشه کلاس انقدر از محتوا خالی می‌شه که می‌تونم بگم عملا اثربخشی‌اش رو از دست می‌ده. اما اگه از من بپرسی خب این سطح حداقلی کجاست براش جواب ندارم. چیزی نیست که بشه با متر اندازه‌گیری کرد. فکر می‌کنم باید هر کسی که می‌خواد در جایگاه آموزگار این کلاس قرار بگیره ببینه آیا "تا حدودی" می‌تونه به این دسته از سوال‌ها جواب بده یا نه. یک نکته دیگه هم هست و اون اینه که این کلاس آموزش دوجانبه برای دانش‌آموز و آموزگاره. سوال‌هایی که از طرف دانش‌آموز مطرح می‌شه معلم رو وادار به فکر کردن می‌کنه و همین مسئله آروم آروم سبب رشد معلم می‌شه.
3.        صفحه 68 قسمت "چند نکته مهم" احساس کردم یک گروه درمانیه مثل گروه درمانی‌ها تو روانشناسی ولی این گروه "درمانی" نگرشِ همه افراد جامعه رو _حداقل اون مقطع خاص رو_ شامل می‌شه و این خیلی خوبه که تو مدارس یه همچین کلاسایی باشه . درمان واژه خوبی شاید نباشه شاید پرورش بهتر منظورم رو برسونه.
حرفت کاملا در مورد گروه درمانی درسته. در مورد جنبه درمانی-‌ پرورشی این کلاس مقاله‌ای نوشتم که امیدوارم فرصت کنم ترجمه‌ و چاپش کنم.
4.        صفحه ی 72. برگزاری همین کلاس‌ها برای سنین پایین‌تر مثلا راهنمایی چطور می‌شه؟ البته با اعمال تغیرات گروه سنی. یعنی سن راهنماییِ مقطع دوم و سوم زوده؟ چقدر باید ساده‌ترش کرد؟ می‌دونم جواب این سوال یه مطالعه بزرگ خودش می‌خواد اما در حد کلی شاید. رو چه قسمت هایی باید تمرکز کرد که تغییر داد برنامه کلاس رو؟
من استفاده از طرح درس این کتاب رو برای سنین راهنمایی توصیه نمی‌کنم. این کتاب در حقیقت باید بعد از کتاب آموزشی دوره راهنمایی درمی‌اومد که نشد. اگر محاسبات من درست پیش بره کتاب دوره راهنمایی دو سال بعد به بازار خواهد اومد. دوره نوجوانی قبل از پانزه سال دوره بسیار حساسیه. تجربه من نشون می‌ده که در این دوره بهتره از آموزش‌هایی که پتانسیل ایجاد چالش‌های بزرگ رو داره پرهیز کرد. شما در این شیوه آموزش گاهی با ابعادی از زندگی اجتماعی یا ابعادی از شخصیت آدم‌ها مواجه می‌شید که به شدت تلخ، زننده، ناامیدکننده و گاهی غیراخلاقیه. شما نمی‌تونید پیش بینی کنید در مسیر نوشتن نویسنده‌تون چه چیزهایی کشف خواهد کرد. گروه سنی نوجوان هنوز آمادگی درک و مواجهه با جنبه‌های تلخ زندگی یا دوگانگی‌های آزاردهنده زندگی رو نداره. می‌تونه جریان خیلی سریع دانش‌آموز رو به سمت ناامیدی ببره. بنابراین حدی از بلوغ برای آموزش این کتاب لازمه. برای قوی کردن مهارت تفکر در سنین راهنمایی راه‌های دیگه‌ای هست که هم شیوه آموزش شادتر و پرهیجان‌تری داره و هم با احتیاط از کنار جنبه‌های چالش‌برانگیز تفکر که به راحتی قابل هضم نیست عبور می‌کنه.
5.        صفحه 72. ترکیب سنی چی؟ مثلا تو کانون پرورش فکری همیشه کلاس هایی از این دست پیدا میشه اما نه انقدر جامع و منظم و از پیش فکر شده به این عمق. معمولا کلاس‌ها تو کانون پرورش فکری یه محدوده 4 ساله رو در بر میگیره گاها بیشتر . این ترکیب سنی و فاصله ها تا چه اندازه به برنامه کلاس لطمه نمیزنه؟
من به جرات می‌تونم بگم این کلاس برای گروه سنی پانزده تا هجده سال یک "اتفاقه". اثرگذاری خوبی داره و می‌تونه گاهی مسیر زندگی رو عوض کنه. مشارکت بچه‌های زیر چهارده سال رو در کلاس درس پیشنهاد نمی‌کنم. در مورد بازه سنی کلا معتقدم هر چی مخاطبین یک کلاس بازه سنی کمتری رو شامل بشن بهتره. دلیل من هم اینه که از اونجایی که گفتگو در این کلاس نقش اساسی بازی می‌کنه. همسطح بودن توان گفتگوی شرکت‌کنندگان در کلاس مهمه. وقتی شرکت‌کنندگان از گروه‌های سنی خیلی متفاوت در کلاس شرکت کنن مشکلی که پیش میاد اینه که امکان گفتگوی موثر از بین می‌ره. حرف‌ها برای یک گروه سنی می‌تونه خیلی پیش‌پا افتاده باشه و برای یک گروه دیگه قابل فهم. کار زمانی راندمان بالا داره که بچه‌های یک کلاس زبان همدیگه رو بفهمن.
6.        بارها به داستان‌های محدوده سن و فرهنگ اشاره کردید اما واقعیت اینه که حتی خیلی از بهترین نویسنده‌ها هم یه زندگی ایده‌ال سریال تلوزیونی‌ای رو ارائه میدن. حتی توی جشنواره‌های ادبی دانش‌آموزی که از همه استان‌ها میان کمتر فضای خاص فرهنگی خاص دیده میشه. یا شاید من ندیدم.
من خیلی موافق نیستم که خالی از منبع هستیم اما قبول دارم که دسترسی به ادبیات‌ فرهنگ و قومیت‌های مختلف و طبقات اجتماعی مختلف کمی سخته. در حال حاضر ادبیات جنوب بسیار غنیی داریم. نویسندگان کرد و ترک ایرانی هم آثار خوبی دارن هرچند کمتر شناخته شده‌اند. خطه شرق با نویسندگان خوب کرمانی از نظر ادبیات وضعیت خوبی داره. در تقسیم بندی ادبیات شهری و روستایی هم وضعیتمون بد نیست. در تقسیم بندی طبقه اجتماعی-اقتصادی هم می‌شه کارهای خوب پیدا کرد. جا داشت این کتاب یک راهنمای انتخاب داستان هم می‌داشت. حتما این ضعف رو در چاپ بعدی برطرف می‌کنم و سعی می‌کنم یه لیست راهنمای انتخاب داستان به کتاب اضافه کنم.
7.        صفحه 74 پاراگراف اول که شروع ش با کلماتِ "جلسه یازدهم"ِ. اگر کلاس ها این طور برگزار بشه یک سری استقبال می‌کنند. و یک سری هم با سیستم آموزشی‌ای که اکثرا توش بودن انتظار دارن حجم عظیمی از اطلاعات رو هر جلسه بگیرند. یک اداره کننده کلاس به این افراد چه پاسخی بده بهتره؟ مثلا این که کل چیزی که راجع به داستان نویسی هست تمرینه و ما اومدیم تمرین  کنیم؟ یا جواب هایی از این دست ؟یا کلا باید از نگاه دیگه ای که من ازش آگاه نیستم جواب داد؟
به نظرم در هر کلاس آموزشی لازم هست دو مسئله ابتدای دوره روشن بشه. اول اینکه چه چیزهایی یک دوره آموزشی یاد خواهد داد و دوم اینکه چه چیزهایی یک دوره آموزشی یاد نخواهد داد. در نظر یکی از دوستان نوشتم که این کلاس برای چه کسانی مفید نیست. توضیح این مسئله در ابتدای دوره آموزشی بخشی از مشکل رو حل می‌کنه. اما جوابی که سر کلاس می‌شه داد اینه که یادگیری طبقه بندی‌ها و اصطلاحات (به عنوان اطلاعات) آیا می‌تونه از کسی نویسنده بسازه. این دسته از اطلاعات توسط چه گروهی و برای چه منظوری تهیه و تدوین شده. توضیح بیشتر در این مورد رو ارجاع می‌دم به کارگاه‌ تابستونی‌م در مورد استفاده از این کتاب.  
8.        صفحه‌ی 74-75 نکته اول نکات مهم. مثال اگه بزنید براش خیلی برام واضح تر میشه. "مقدمه ی شما باید بتواند دانش آموز را به سوی پیدا کردن داستان هایی که مفاهیم را توضیح میدهد و زندی گی روزمره شان رخ داده هدایت کند."
ببین می‌شه مفاهیم رو در یک تعریف جامع و مانع و گاهی انتزاعی گنجوند. مثلا می‌شه برای تعریف عشق سراغ غزالی رفت و تعریف غزالی رو از عشق آورد اما این طور نگاه کردن به موضوعات کار رو در کلاس پیش نمی‌بره. آموزگار سر کلاس به نوعی تعریف احتیاج داره که ساده فهم باشه و تعریف بتونه دانش‌آموز رو کمک کنه که آدمی، ماجرایی در ارتباط با موضوع در ذهنش پیدا کنه. مثلا برای دخترهای پانزده‌ساله اگه عشق رو اینطور تعریف کن که عشق احساسیه که شما رو تشنه یک لحظه شنیدن صدای معشوق یا دیدن روی معشوق یا بوئیدن معشوق می‌کنه استارت خوبی زدید. این سطح تعریفی برای دختران پانزده ساله قابل درکه و می‌تونن مابه‌ازای خارجی براش پیدا کنن. در نسخه بعدی حتما مثالی به نکته اول اضافه می‌کنم.
9.        صفحه‌ی 77. سه خط اول صفحه. اونجا که زوایه دید می‌دیم به بچه‌ها باید با در نظر گرفتن توانایی‌هایی که ازشون دیدیم باشه یا انتخاب اتفاقی باشه؟
به این مسئله تا حالا فکر نکردم. سئوال خوبی بود، جواب ندارم براش.
10.    صفحه‌ی80 اول صفحه درست فهمیدم که با این کار به دانش آموز بگن که "تغییر زاویه دید اینه و اینطوریه" ؟
دقیقا
11.    اگر بخوایم کتاب رو درس بدیم بهتره که بچه‌ها خود آموز رو داشته باشند؟ اگر جواب مثبته با قسمت راهنمای معلم چه باید کرد؟ بهتره بچه‌ها بخوننش؟ یا نه؟ بهترین تصمیم چی هست؟
دست روی چالش اصلی من گذاشتی. راستش در طرح اولیه قصد داشتم سه کتاب خودآموز، کتاب کار دبیر و کتاب کار دانش‌آموز تدوین کنم. اما مسئله این بود که اصلا نمی‌دونستم چنین کاری چقدر می‌تونه با استقبال مواجه بشه و چقدر جای یک کار آموزشی دقیق این وسط خالیه. متاسفانه نهادهایی هم نداریم که بتونه نیاز بازار رو ارزیابی کنه یا از چنین کاری حمایت کنه یا تبلیغات بعد از انتشار رو انجام بده. ساز و کاری در نظام آموزشی- مثل باقی بخش‌ها- نداریم که بتونه بگه این کتاب در بازار کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی کجا قرار می‌گیره. این کارها مثل پرت کردن تیری در تاریکیه؛ انجام یک کار بدون چشم‌انداز، برنامه کلان آموزشی و کمترین حمایت ممکن. برای همین هم تصمیم گرفتم یک کار جمع و جور ارائه بدم و نیاز بازار رو بسنجم. قطعا اگر بازخورد این باشه که کتاب مفیده و سوالات زیادی روی میزه این کتاب رو به سه کتاب تبدیل می‌کنم. دبیر نیاز به اطلاعات بیشتر داره. خودآموز نیاز به یک راهنمای مفصل مطالعه داره. و دانش‌آموز نیاز به یک سری بازی‌های خلاقه تشویق‌کننده. در حال حاضر کتاب رو طوری تنظیم کردم که دانش‌آموز نیاز الزامی به خوندن کتاب نداشته باشه. بخش خودآموز عملا توسط دبیر در کلاس پوشش داده می‌شه اما خوندن کتاب با چشم‌پوشی از بخش آموزگار می‌تونه برای دانش‌آموز مفید باشه.
12.    صفحه‌ی 92. از قبل به دانش آموزا باید بگیم روند این چند جلسه اینه که نگران نوبت رسیدن بهشون نشن؟ باید به بچه ها شفای و واضح بگیم که در اصلاح کار هم دیگه، مثل اصلاح کار خودشون، یاد می‌گیرند؟ من همش فکر می‌کنم اگه این کلاس بخواد جایی برگزار بشه بچه‌ها تو کار گروهی در کمک به هم کوتاهی می‌کنن. این که با وضعیتی که می‌بینم تو جامعه و اون سن (البته دبیرستانی های الان به گمونم نسبت به دانشگاهی‌هایی که بیشتر از دبیرستانی‌ها دور و برم هستن، بیشتر به هم کمک می‌کنن)، مثل انجمن های ادبی دنبال خرد کردن هم باشن. خیلی باید موشکافانه عمل کنه اداره کننده کلاس. چطور به این توانایی باید رسید؟
جلسات درس ششم نفس‌گیره. این تجربه من بود. دیکتاتورها سر برمی‌دارن. می‌تونم بگم وحشتناکه وقتی می‌بینی چقدر دیکتاتور کوچولو اطرافت نفس می‌کشن. باید دائم با بچه‌ها حرف بزنی، گروه به گروه و یادشون بدی به حرف دیگری چطور گوش بدن. چرا مهم که به هم کمک کنن و نفعشون در کمک به دیگران چیه. در حقیقت در جلسات ششم تو یک آزمایشگاه ساخت یک جامعه مدنی رو در دست داری. گفتن اینکه همه کارها خونده خواهد شد با آموزگاره. گاهی اگر از ابتدا بگی که همه داستان‌هاشون خونده و بررسی خواهد شد بچه‌ها شروع به تعریف و تمجید کار بقیه می‌کنن که در نوبت خودشون همین وضعیت تکرار بشه گاهی اما اگر نگی بچه‌ها نقد سختی در مورد دوستانشون انجام می‌دن. دوست داشتم اول درس جلسه ششم بنویسم به جهنم خوش آمدید. برای دبیر تجربه دردناکیه. اینکه دقیقا چه باید کرد رو ارجاع می‌دم به کارگاه آموزش استفاده از کتاب برای دبیر.
13.    صفحه‌ی 93. 5 خط آخر. چطور باید اینطور بچه‌ها رو تصحیح کرد؟
باز هم ارجاعت می‌دم به کارگاه‌هایی که تابستون برگزار خواهم کرد. کتاب‌ دوره راهنمایی هم کمک زیادی خواهد کرد.
14.    صفحه‌ی 94. گفتید به گروه های سه نفره تقسیم کنیم. 2 نفر کمه و 4 نفر خطر ناک حتی باری یک بار چون معمولا تو اون سن بچه ها (حتی تو خیلی سن های دیگه ، حتی دانشجو ها که همخونه میشن 4 نفره یا 5 نفره یه نفر تک می افته) یار کشی می‌کنن دو به دو میشن و طرف کشی می‌کنن و مقابل هم قرار می‌گیرن. سه نفر عالیه چون یکی که خواننده ست و اون دو تای دیگه معمولا تو موضع خودشون می‌مونن و این اتفاقا نمی افته. حالا اگه یه نفر اضافه اومد ترجیح اینه که دو تا گروه دو نفره تشکیل بدیم یا باید چکار کنیم؟ یا یکی بین گروه‌ها بچرخه؟
تحلیلت رو در مورد تعداد افراد هر گروه کاملا قبول دارم. با یک عضو چرخشی مخالفم. تمرکز دانش‌آموز رو می‌گیره. یادت باشه که این کار احتیاج به تمرکز زیاد داره. اما تشخیص گروه دونفره یا چهارنفره باز هم با آموزگاره. اگر مجبوری گروه چهار نفره درست کنی بهتره دو عضو معتدل رو در این گروه چهار نفره قرار بدی. همیشه در هر جمعی تعدادی آدم میانه‌رو پیدا می‌شه. گروه دونفره تقریبا جواب نمی‌ده چون گفتگو اون طور که باید شکل نمی‌گیره. حتی یکی گروه چهار نفره با یارکشی نتیجه بهتری از یه گروه دو نفره داره.

۲ اردیبهشت ۱۳۹۲

يك كتاب تازه: یک، دو، سه، نویسندگی




به گمانم هر نسلی به چند سوال کلیدی گره خورده. برای نسل من که اوایل دهه شصت وارد مدرسه شد و هنوز بوی شعار استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی می‌داد، سوال "چطور می‌توانیم مستقل شویم" یکی از آن سوال‌های کلیدی بود. پاسخ بسیاری از والدین و مربیان در دهه شصت و اوایل هفتاد این بود که درس بخوانید. متخصص که داشته باشیم می‌توانیم پیشرفت کنیم، می‌توانیم جواب هر سوالی را پیدا کنیم، می‌توانیم هر چه بخواهیم بسازیم.
واقعیت اینست که بسیاری از همنسلان من بعد از ورود به فضای کار حرفه‌ای متوجه شدند که صرف داشتن تخصص کافی نیست. چیزی در این میان کم بود. این سوال که دقیقا ما چه چیز کم داریم که نمی‌توانیم آن‌طور که انتظارش را داشتیم و داریم پیش برویم و مدینه فاضله‌مان را بسازیم دغدغه بسیاری از همنسلان من شد. بعضی از آنها حتی سعی کردند در حوزه توانایی‌شان و بر اساس تجربه‌شان جوابی برای این سوال پیدا کنند. جواب من هم محصول تجربه من در بخش آموزش بود. به اين نتيجه رسيدم كه ناتوانیمان در درک عمیق دنیای اطرافمان  يكي از ضعف هايمان است. در دنیایی که اتفاقات زیادی در آن می‌افتد و شما در معرض بمباران انواع اطلاعات هستید، در دنیایی که رسانه‌ها نقش مهمی در ایده‌آل سازی‌ها بازی می‌کنند شما باید یاد بگیرید چطور بهتر "ببینید"، چطور بهتر "بشنوید"، چطور بهتر دریافته‌هایتان را "دسته بندی و بیان" کنید. در طی ده سال تدریسم در مدارس تهران متوجه شدم بدون داشتن این مهارت‌های ساده و در عین حال زیربنایی ما موفق به انجام چند کار مهم که نقش کلیدی در توسعه دارند نمی‌شویم؛ اول نمی‌توانیم با هم حرف بزنیم. دوم نمی‌توانیم حل مسئله کنیم. لازمه حل مسئله قبل از تحلیل، خوب فهمیدن مسئله است. سوم نمی‌توانیم منتقد سازنده باشیم. لازمه نقد کردن توان تحلیل درست است. و چهارم نمی‌توانیم خلاقانه فکر کنیم و راه‌کارهای جدید بسازیم، لازمه خلاقانه فکر کردن، دید خوب، تحلیل خوب و شجاعت است.
من هفت سال از ده سال تدریسم را به آموزش تفکر و نوشتار خلاق اختصاص دادم تا راهی برای آموزش مهارت‌هایی که بیان کردم پیدا کنم. در نهایت، تدریس به گروه سنی یازده تا هفده سال دختر مرا به این نتیجهرساند که می‌شود بسیاری از مهارت‌های ذکر شده را در طول سه سال تحصیلی متوالی به نوجوانان چهارده تا شانزده‌ ساله آموزش داد و بیشترین بهره را از آموزش گرفت. تصمیم گرفتم برای هر پایه تحصیلی (پایه سوم راهنمایی تا دوم دبیرستان قدیم) یک کتاب تدوین کنم که حداقل دو بخش داشته باشد. بخش اول، مخاطبش نوجوان باشد و به نوجوان مستقیما بگوید چطور می‌تواند مهارت‌های گفته شده را کسب کند و بخش دوم، طرح درس جلسه به جلسه به مدت یک سال تحصیلی برای آموزگار کلاسی با عنوان"مهارت‌های تفکر" باشد.
کتاب "یک، دو، سه، نویسندگی" محصول این روند است. کتاب آموزش گام به گام داستان‌نویسی‌ست اما هدف کتاب آموزش داستان‌نویسی نیست. به عبارت دیگر کتاب قصد ندارد در نهایت نویسنده تربیت کند. بلکه قصد دارد به نوجوان یاد بدهد چطور اطرافش را ببیند، چطور درباره آنچه دیده حرف بزند، چطور تحلیل کند، چطور اتفاقات را بفهمد و درنهایت چطور نگاه خلاقی به تجربیاتش داشته باشد. داستان‌نویسی در حقیقت ابزاریست که امکان آموزش مهارت‌های دیدن، شنیدن، تحلیل کردن و خلاقانه نگریستن را فراهم می‌کند. برای همین هم کتاب مانند کتاب‌های معمول داستان‌نویسی،آموزش عناصر داستانی نیست. درباره انواع داستان حرف نمی‌زند. در مورد تمرین نوشتن برای نوشتن حرف نمی‌زند. بلکه نوشتن را بهانه‌ای برای فراهم کردن شرایط لازم "فکر کردن" می‌داند.
کتاب شامل چهار بخش است. بخش اول برای مخاطب نوجوان نوشته شده. کتاب در هفت گام به نوجوان می‌گوید چطور یک  قصه از تجربیاتش بنویسد و چطور در طول قصه‌نویسی مهارت‌های ذکر شده را تقویت کند. بخش دوم شامل طرح درس بیست و هفت جلسه آموزشی‌ست و جلسه به جلسه به آموزگار می‌گوید در کلاسش چه بگوید و چه درس دهد. هر جلسه شامل اهداف آموزشی، طرح درس، تمرین و نکات کلیدی‌ست که دبیر باید به آن توجه کند. در اهداف آموزشی بسیاری از ضعف‌های فرهنگی مانند ضعف در کارگروهی و نقدپذیری دیده شده و مورد توجه قرار گرفته است. بخش سوم شامل مجموعه داستان گروهی از دانش‌آموزان است که کلاس درس را گذرانده‌اند. جدای از جنبه آموزشی داستان‌ها، خواندن داستان‌هایی از نویسندگان نوجوان امروز ایران جذاب است. بخش آخر مستندسازی جلسه به جلسه یکی از دانش‌آموزان کلاس درس است. خواننده با خواندن بخش چهارم نه تنها از زاویه دید من مولف به طرح آموزشی نگاه می‌کند، بلکه از دید دانش‌آموز هم به ماجرا نگاه می‌کند.
اما آنچه این کتاب را برای من عزیز می‌کند نه چاپ تجربه ده سال گذشته من، که خاطره بهترین کار گروهی منست. زمانی که تصمیم به نگارش کتاب گرفتم با چند مشکل مواجه بودم. اول اینکه می‌خواستم طرح درس جلسه به جلسه نهایی را یک بار دیگر و در یک جمع کوچک اجرا کنم تا بتوانمنتیجه‌اش را ضمیمه کتاب کنم. دوم اینکه می‌خواستم یکی از شاگردان کلاسم تجربیات جلسه به جلسه‌اش را هم بنویسد. و نکته آخر اینکه چنین کتابی احتیاج به یک حامی مالی داشت. راستش از تصور آنکه راه بیفتم نشر به نشر و سعی کنم توجیه کنم چرا چاپ یک چنین کتابی مفید است تنم می‌لرزید. این سه مشکل آنقدر به نظرم بزرگ می‌آمد که شروع کار را به تاخیر بیندازم.
اما در نهایت همه این مشکلات در یک مشارکت خوب حل شد. همان روزها که علیرضا وسوسه نوشتن کتاب‌ها را به جانم انداخته بود قضیه را با مهسا، مشاور پایه دوم دبیرستان صبا درمیان گذاشتم. مهسا ذوق زده از ایده‌ام استقبال کرد و قول داد از همه آنچه در توان دارد برای پیشبرد کار استفاده کند. یک ماه بعد از صحبتمان در کمال ناباوری مهسا به من خبر داد که مدیر مدرسه و معاون آموزشی مدرسه هر دو مایلند در تولید و نشر چنین کتاب کمک کنند. جلسه گذاشتیم و طرحی نوشتیم. از بین سه کتابی که برای سه پایه تحصیلی مد نظرم بود سومی را انتخاب کردم که شرایط اجرایش در مدرسه صبا برایم مهیا بود. قرار گذاشتیم کلاس‌های داستان‌نویسی یک بار دیگر در مدت یک سال تحصیلی به صورت خصوصی برای جمعی از شاگردان مدرسه برگزار شود. تهیه و تنظیم کتاب به عهده من بود و مدرسه هزینه انتشار کتاب و حق‌التدریس کلاس‌های خصوصی را به عهده گرفت. کار را با جلسه‌ای با والدین گروه انتخاب شده شروع کردیم. همه شرایط را گفتم؛ از اینکه ممکن است کار به سرانجام نرسد، از اینکه ممکن است طی کار بچه‌ها آنقدر درگیر نوشتن شوند که از درسشان باز بمانند، از اینکه ممکن است از میان بچه‌ها کسی را تب نویسنده شدن بگیرد و در نهایت از اینکه ممکن است ممیز وزارت ارشاد به داستانی اجازه انتشار ندهد. از گروه هشت نفره، یک نفر همانجا خارج شد، اما بقیه چنان محکم به صندلی چسبیده بودند که فکر می‌کردم هیچ‌ چیز نمی‌تواند مانع انجام این کار شود.
نگارش و تنظیم کتاب دو سال طول کشید. بچه‌ها با وجود خستگی تک‌تک تمریناتی که می‌خواستم را انجام می‌داند. نگين، شادي، ميترا، آتوسا، هليا و دو شقايق براي يك سال بخشي از دنيايشان را با من تقسيم كردند.  می‌دانستم کار تا چه حد مشکل است. خانم کرباسی‌زاده مدیر مدرسه با اطمینانش همراهی می‌کرد و خانم بقایی مدیر آموزشی مشتاقانه گزارشات جلسات را می‌خواند و از پیشرفت کار می‌پرسید.
امروز فکر می‌کنم برای اغلب ما در این کار نفعی وجود داشت اما واقعیت این بود که این نفع شخصی در مقابل بهایی که هر کدام به شکلی می‌پرداختیم واقعا کوچک بود. آن چیزی که جمع را دو سال تمام کنار هم نگه داشت یک خواست مشترک و اعتماد متقابل بود. باور اینکه باید برای رفع یک ضعف آموزشی قدمی برداشت و برای برداشتن این قدم بهایش را هم پرداخت. این روزها فکر می‌کردم این کتاب به سرانجام نمی‌رسید اگر میانه راه والدینی که قول داده بودند همراهی‌مان کنند و بگذارند دخترانشان در یک طرح یک ساله شرکت کنند جا می‌زدند، کتاب به سرانجام نمی‌رسید اگر شاگردانم که حالا هر کدام حداقل یک داستان کوتاه خواندنی در این کتاب دارند میانه راه کار را ترک می‌کردند، اگر مدیر مدرسه به من اطمینان نمی‌کرد و فقط حساب سود مدرسه‌اش را می‌کرد، اگر مشاور مدرسه و مدیر آموزشی مدرسه هر هفته پیگیر پیشرفت کار نمی شدند و اگر در روزهای سخت دوری از ایران یاوری به من یادآوری نمی‌کرد که: بنویس
این کتاب تمام و کمال محصول یک مشارکت معنادار است. حتی طرح جلد را هم بچه‌های هنرستان صبا طی یک مسابقه آماده کردند. کتاب در 223 صفحه در نمایشگاه امسال روی پیشخوان نشر افراز است. اگر نمایشگاه رفتید، کتاب را ورقی بزنید. این کتاب، بودنش – جدای از محتوایش- بیان این حقیقت است که در این وانفسای بدبینی و خودخواهی و منفعت طلبی‌های کوتاه مدت می‌شود کاری کرد.