۱۲ آبان ۱۳۹۲

اين اعترافات دردناك

تازه برگشته بودم كه مدير يكي از مدارس منطقه يك تماس گرفت و پرسيد برنامه ام براي سال بعد چيست. دلم نمي خواست پاي تلفن جواب بدهم. فكر مي كردم، بروم، بنشينم روبه رويشان و بعد ببينم جرات مي كنم حرفم را بزنم يا نه. همين اتفاق هم افتاد.يك روز نرم بهاري راه افتادم سمت كوههاي دركه. خيابان ولنجك زمين تا آسمان تغيير كرده بود. شده بود خياباني دلنشين با پياده روهايي فراخ و نيمكت هايي كه ميان آن هم گل و گياه رنگارنگ تو را به نشستن در دامنه توچال دعوت مي كرد. مدرسه اما هيچ تغييري نكرده بود. بنگاه هاي اقتصادي هيچوقت شكل و شمايلشان تغيير نمي كند. قرارنيست بفهمي اوضاعشان چقدر بهتر شده، چقدر رشد كرده اند و چشم انداز پيش رويشان چيست. شايد همين تفاوت - يا نمي دانم تقابل- هم تير خلاصي شد و اين جرات را به من داد به مدير مدرسه كه اتفاقا خودش را خيلي دوست دارم بي رودربايستي بگويم: "ترجيح مي دم وقتم رو واسه بچه پولدارها نذارم."
من و ميم هم سن و ساليم و و عليرغم هزار و يك اختلافمان، اتفاقات نه چندان دور اجتماعي آرام آرام نزديكمان كرد. ميم كم و بيش از حرفم جا خورده بود.
- خب پس رفتي انگليس چپ شدي
اصلا بحث چپ شدن نبود. گفتم هنوز همان آدمم كه اعتقادي به تقسيم بندي چپ و راست ندارد، فقط دلم مي خواهد انرژي ام را جايي بگذارم كه بيشتر جواب بدهد. خدا خدا مي كردم ميم از من توضيح بيشتري نخواهد. راستش اگر مي پرسيد دقيقا مي خواهي چه اتفاقي بيفتد جواب درست و حسابي برايش نداشتم. شانس آوردم كه ميم با همان ضربه اول ذهنش درگير دفاع از آموزش پولدارها شد تا اينكه بفهمد ظرف سالهاي اخير چه بر من رفته. در چشمانش مي خواندم كه دلش مي خواهد نظرم را عوض كند درست مثل ده سال قبل كه من دلم مي خواست او نگاهش به آموزش عوض شود.
- ببين من احساسات انسان دوستي ت رو مي فهمم ولي تو فكر كن كه پول اين مملكت بعدا دست اين بچه هاست. اگه اينا يه چيزي از فرهنگ بفهمن با ابزاري كه دستشونه خيلي بيشتر از اون بچه هايي كه تو مي خواي بهشون درس بدي، تاثير گذارن.
درد داشت. شنيدن اين حرف بيشتر از آنكه ميم فكرش را بكند براي من دردناك بود. دست به سينه ايستادن جلوي لباس هاي ماركه و ماشين هاي چند صد ميليوني يك درد بود و توجيه كارآمد بودن اين جماعت درد بزرگ تر. سر حرفم ايستادم و چشمم را روي پيشنهادهاي كاري خوب منطقه يك بستم. مي دانستم وسط شهر هم جايي براي من نيست اما سالهاي قبل طيفي را مي شناختم كه دستشان خوب به دهنشان مي رسيد و اين رفاه نسبي ناشي از تخصص بازاردار اعضاي طيف بود. چند منطقه پايين تر از دامنه البرز دنبال جماعتي رفتم كه كارهاي من مي توانست برايشان جذاب باشد اما انگار آدم هاي آشناي ذهن من دود شده بودند رفته بودند هوا. پولدارها از ارتفاعات پايين آمده بودند و آرام آرام شهر را تسخير مي كردند.
چاره اي نبود. تسليم شدم و خودم را دلداري دادم كه هر چه هستند اينها را كمي بهتر مي توانم بفهممشان. سعي كردم با مخاطبين جديدم دوست شوم. با خودم كلنجار مي رفتم تا پيش قضاوت هايم را كنار بگذارم. به خودم مي گفتم: "پولدار و غيرپولدار يعني چي؟ آدم آدمه ديگه. همه آدم ها چيزهايي براي دوست داشته شدن دارن. همه به يك اندازه حق حيات دارن. همه سهمي از دردمندي دارن كه خيلي به پول داشتن و نداشتن مربوط نيست." خودم را زير فشار نفرتي احساس مي كردم كه -صادقانه بگويم- برايم نشانه ضعف من بود. از خودي كه داشت پشت اين طبقه بندي خوب-بد رشد مي كرد مي ترسيدم.
هفته پيش كلاس هاي زنگ سوم به بهانه جشن غدير تعطيل شد. دفتر معلم ها خلوت بود. لم داده بودم روي يكي از صندلي ها و به جوانه هاي نفرتم فكر مي كردم. كتاب زمين سوخته احمد محمود هنوز تمام نشده بود. ذهنم سخت چسبيده بود به صحنه هاي تصفيه حساب هاي شخصي و طبقاتي در بلبشوي جنگ و انقلاب. به صحنه اي فكر مي كردم كه ننه باران پنجاه ساله و عادل پانزده ساله با قلبي پر از مهر اراذل محل را گذاشتند پاي ديوار و بي محاكمه بستند به رگبار. به صحنه اي كه مردم گشنه ريختند مغازه كل شعبان دزد را غارت كردند. احمد محمود خوب اعصابت را به هم مي ريزد. مي گذارد لحظه به لحظه در حس مردمي درگير شوي كه چون پارتي و پول ندارند زير بمباران عراقي ها گوشت جلوي توپ مي شوند و در آن اوج درماندگي، پدرسوخته اي هم مي آيد و خونشان را ذره ذره مي مكد و توي خواننده بايد در خلوت خودت ، مقابل وجدانت تصميم بگيري كه با حكم تيرباران پدرسوخته ها هم صدا بشوي يا نه، با حكم غارت انبارهاي پر آذوقه گران فروش ها همراه بشوي يا نه.
نمي دانم خانم كاف كي پيدايش شد. معلم ورزش دبيرستان است؛ هم سن و سال من، قد بلند، با چشمان قهوه اي براق و بيني عمل كرده سربالا. دلش پر بود. يك راست سراغ سماور رفت و همانطور كه چاي مي ريخت گفت:
- پدر من و اينا درآوردن. نه ورزش مي كنن، نه حرف گوش مي دن. نمي شه هم بهشون گفت بالاي چشمت ابروه. يعني بگي، كي گوش مي ده. اينا حتي از مدير مدرسه نمي ترسن چه برسه به من.
گفتم: پول دادن ديگه. پول دادن همه چيز رو خريدن
- مدرسه غيرانتفاعي همينه. كاريش نمي شه كرد.
انگار منتظر فرصت بودم:
- پول بعضي جاها فساد مياره. يكي ش نظام آموزشيه، يكي ش هم نظام درماني. تو هر چي بين آدما فرق مي ذاري تو اين دو تا جاش نيست. فقط هم مسئله اين نيست كه يه گروهي محروم مي شن. قضيه اينه كه اون طرفي هم كه زيادي امكانات داره فاسد مي شه. اين بچه ها خيلي چيزا ياد نمي گيرن. شدن عروسكاي خيمه شب بازي. تو بايد خوب بازيشون بدي تا مامان و بابا واسشون دست بزنن. فقط همين. مهم نيست اينا واقعا الان به چي احتياج دارن. مهم فقط اينه كه چي مامان و بابا رو راضي نگه مي داره كه خوب پول بدن. خب دو روز ديگه اينا با مخ مي خورن زمين. فهم اين قضيه خيلي هم سخت نيست. واقعا چه برتريي مدرسه غيرانتفاعي به مدرسه دولتي داره كه مردم واسه ش سر و دست مي شكونن؟
كاف تند و تند سرش را به تاييد تكان مي داد.
- حداقل اونجا بچه ها لوس نمي شن.
- دقيقا. حداقل اونجا ناظم اتوريته داره. من نمي گم بچه ها مثل زمان ما تو سري خور بار بيان ولي بدون هيچ چارچوبي هم تربيت معني نمي ده. اصلا تعريف مدرسه رفته زير سوال. من واقعا نمي دونم تو مدرسه دنبال چي مي گرديم. خودمم گم شدم. هيچكس به هـيچ چي پايبند نيستن. اصول تربيت رو داره بيزنس آموزش تعريف مي كنه. نتيجه چيه؟ اين بچه ها ياد گرفتن باج بگيرن و باج بدن. خب اينا به چه درد اين مملكت مي خوره. به چه درد خودشون مي خوره؟
سكوت براي لحظه اي فضاي صحبتمان را بريد
كاف ليوان چايش را ميان انگشتان بلندش چرخاند. انگار در دوردست ها گم شده بود. صدايش از ته چاه در مي آمد.
- البته نمي دونم. آدم وقتي بچه داره مي خواد بهترين كار رو براش بكنه. من خودم تو مدرسه غيرانتفاعي ام ولي باز مي گم نكنه اينجا يه كاري مي شه كه جاي دولتي نمي شه.
پرسيدم: شما بچه دارين؟
- آره. امسال همين جا گذاشتمش پيش دبستاني. هر كي اومد گفت آدم پنج ميليون تومن مي ده واسه پيش دبستاني؟ نمي دونم. البته خب اينجا واسه من راحته. بچه م زير گوشمه. ولي واقعا هر روزم كه مي برمش خونه مي بينم يه شعر جديد ياد گرفته. انگليسي ياد گرفته. خب مدرسه دولتي كجا از اينكارها مي كنن.
- به اينم فكر كردين كه چه چيزايي ياد نگرفته؟ چيزايي كه مهم تر از هلو هاواريو گفتنه؟
كاف زل زده بود توي چشمانم.
- چي مثلا؟
سوال خوبي بود. سعي مي كردم براي لحظه اي از ننه باران و عادل و حكم تيرباران خلاص شوم. كاف چانه اش را گذاشته بود روي ليوان و نگاهم مي كرد. گفتم: "مثلا معاشرينش. ببين فرق هست بين" خواستم ادامه بدهم كه كاف حرفم را بريد.
- آره خب. اين كه درسته. وقتي مادر بچه ها ميان دم در مي بينم هيچ شباهتي به من ندارن. همه خانوماي سانتي مانتال مانيكور كرده، پشت ماشيناي شاسي بلند. معلومه همهشون خانه دارن. اينا كجا و من فرهنگي كجا. معلومه تربيت ماها با هم فرق مي كنه. ولي به قول يكي از دوستام حساب بد و بدتره. داشتم بهش همينا رو مي گفتم. گفت بالاخره چاره نداريم. فكر كن بچه تو كنار دست يه پولدار بشينه بدتره يا كنار دست يه بچه افغاني. ديدم راست مي گه.
خفه شده بودم. افغاني ها چرا؟ كدام حق و حقوقمان را خورده اند؟ كدام حقي برايشان قائل شديم كه حالا بيشترش را خورده باشن؟ سرم تير مي كشيد. حس غريبي از انزجار سراغم امده بود. از خودم كه بال و پر داده بودم به نفرت از پولدارها. از كاف كه وقيحانه از افغاني ها مي گفت. از خودمان كه اين سالها نه تنها از جايگاه اقتصاديمان سقوط كرده ايم كه اخلاقياتمان هم نم كشيده.
ننه باران و عادل و صحنه تيرباران توي مغزم رژه مي رفت. به اسلحه عادل فكر مي كردم و تشويش مثل تب تمام تنم را مي گرفت. واي اگر اسلحه عادل دست هر كداممان بيفتد.
بايد ما طبقه متوسطي ها مسابقه اي ترتيب بدهيم و مراتب نفرتمان را مرتب كنيم. ببينيم بچه هاي نازنينمان بعد از پولدارهاي دزد، و افغاني هاي مادرمرده با چه گروه ديگري نبايد هم كاسه شوند. ببينيم اگر اسلحه اي دستمان بيفتد به سوي چه كساني نشانه خواهيم رفت و اگر آشوويتسي علم كنيم ستاره هاي كاغذي را روي بازوي چه گروهي نصب خواهيم كرد.

۱۹ خرداد ۱۳۹۲

آدم شدن فرصت مي خواهد

سال هشتاد و نه بود؛ يكي از آن معدود روزهایی که احساس می‌کردم حالم خوب است. از سر کار می‌آمدم. برای خودم سارا کانر گوش می‌کردم؛ آن هم با صدای بلند. سرهنگ تمام زیر چاپ بود و مجموعه گچ و چای سرد شده آخرین روزهای ادیتش را می‌گذراند. آن روزها جمع خوبی داشتیم. هر دو هفته یک‌بار همدیگر را می‌دیدیم و همان گفتگوهای خودمانی فشار تنش‌ها را تا حدودی کم می‌کرد. بزرگراه رسالت کم و بیش خلوت بود. من دور از چشم پلیس گاز می‌دادم و فریادزنان سارا کانر را همراهی می‌کردم که درست وسط خیابان چشمم به آقای جیم افتاد. همان کیف کذایی دوازده سال پیش دستش بود یا حداقل من در آن شرایط اینطور می‌دیدم. و همانطور عصبی و شاکی راه می‌رفت. در چهره‌اش همیشه نوعی نارضایتی طلبکارانه بود. زیاد کار می‌کرد، و اگر همسرش پشت خط تلفنش بود چنان با خشونت با او صحبت می‌کرد که دلم می‌خواست از پشت میزم بپرم، گوشی تلفن را از دستش بگیرم و داد بزنم:  
-‌ خاک تو سرت که اجازه‌ می‌دی این مرتیکه هر جوری که دلش می‌خواد با تو حرف بزنه.
جیم فقط پنجاه متر با من فاصله داشت. اگر خوب گاز می‌دادم می‌توانستم قبل از آنکه به آن طرف خیابان برسد زیرش بگیرم. پایم روی پدال گاز بود و وسوسه مثل برق دویست و بیست ولت تمام بدنم را می‌لرزاند. این همان مردی بود که دوازده سال پیش تا حد جنون تحقیرم کرده بود. تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده بودم، حالم هیچ خوب نبود. در عرض سه ماه بیشتر از نیمی از دوستانم از ایران رفته بودند. دلخور بودم. احساس تنهایی وناامیدی می‌کردم. خشم، اندوه، و تنهایی درونم می‌جوشید. آماده بودم جای هشت ساعت، بیست و چهار ساعت کار کنم، جای همه آنها که پشت مرا خالی کرده بودند. و این آقای مهندس جیم اولین برخورد من در محیط کار بود. و اولین جمله‌اش این بود که محیط کار ما یک محیط جدی‌ست. یک محیط مردانه‌است. و تشخیص اینکه این دو جمله با کدام کلمه ربط به هم وصل می‌شوند را به اختیار خودم گذاشت. از آنجا که کار در این محیط جدی بود و قرار نبود بچه بازی باشد و اصلا زن جماعت آنجا چکار می‌کرد، برای فارغ‌التحصیل فیزیک صنعتی شریف شغل مناسبی در نظر گرفت: تاریخ زدن زیر نقشه‌های اتوکد. از ده صبح تا چهار بعدازظهر تاریخ نقشه‌ها را عوض می‌کردم. شماره‌های 3 گوشه نقشه را 4 می‌کردم. گاهی خط کامل نشده‌ای را کامل می‌کردم و گزارش می‌دادم. "امروز هفتاد نقشه اصلاح شد. کلیه تاریخ‌ها از 20/3/76 به 31/4/ 78 تغییر پیدا کرد." تازه همه‌اش این نبود. حضورم درشرکت به طرز دردناکی نادیده گرفته می‌شد. در بحث‌ها شرکت داده نمی‌شدم. آنهم بحث‌های فیمینیستی بین همکاران مرد فمینیستم که با علاقه مجله زنان میخواندند. جواب سوالاتم درست و حسابی داده نمی‌شد و خنده‌دارتر از همه دستمزدی به من تعلق نمی‌گرفت. بعد از چهار ماه آقای جیم در مقابل درخواست حقوقم خنده‌ای کرد و گفت: "پول می‌خوای؟ واسه تاریخ زدن زیر نقشه‌ها؟ حالا چقدر می‌خوای؟ شصت تومن واسه چهارماهت بنویسم خوبه؟ راضیی دیگه، آره؟" یادم می‌آمد؛ همه اینها به ثانیه‌ای یادم می‌آمد و پایم روی پدال می‌لرزید و سارا کانر فریاد می‌کشید و من نفسم بند آمده بود و دلم می‌خواست چنان ماشین را به آقای جیم بکوبم که له شود. نه اینکه صرفا بمیرد، له شود. بچسبد به آسفالت رسالت و جایش هم بماند.
وقتی به خودم آمدم گوشه خیابان توقف کرده بودم و همه بدنم خیس عرق بود. پایم هنوز روی پدال ترمز می‌لرزید. قلبم تند می‌زد و نفسم درنمی‌آمد. ترسیده بودم. از خودم، فکرم، از جریانی که مرا به آن حد جنون رسانده بود ترسیده بودم. مسئله، کشتن آقای جیم نبود. اگر آقای جیم تنها کسی بود که تا سرحد جنون تحقیرم کرده بود در کشتنش برای لحظه‌‌ای درنگ نمی‌کردم. هرچند که مهندس الف همان‌روزهایی که شرکت را ترک می‌کردم گفت: "تو به آقای جیم تا ابد مدیونی. اون یادت داد که حق دادنی نیست، گرفتنیه." اما فقط آقای جیم نبود. آقای مسئول نشر یکی از انتشارات خوش‌نام کشور هم بود که همانطور که تلفنی حرف می‌زد برگه قرارداد را جلویم پرت کرده بود. برگه قراردادی با عنوان قرارداد کتاب‌ اولی‌ها که حق‌الزحمه مولف درش درج نشده بود و در پاسخ سوالم در مورد حق التالیف گفته بود: "واسه کتاب اول که به کسی پول نمی‌دن. تازه یه منتی هم سرته که می‌خوایم کتابت رو چاپ کنیم" و خانم مدیر مدرسه هم بود که یازده ماه حقوق تیم معلمان جوانش را نداده بود و در مقابل اعتراض من گفت:"خب می‌بینم زبونت دراز شده. دم هم درآوردی یا همین زبون و بچینم کافیه؟" و خانم مدیر آن یکی مدرسه هم بود که برای جلوگیری از تغییر محل کارم به مدیر مدرسه جدید گفته بود "دبیر خوبی نیست، ما هم برای رضای خدانگهش داشتیم" و آقای استاد دانشکده هم بود که به خودش اجازه می‌داد وقت ملاقات من را در اختیار دانشجوی المپیادی‌اش قرار بدهد و در مقابل اعتراض من بگوید: "اصلا دانشکده مال ایناست. ما شما رو هم گرفتیم که در دانشکده بسته نشه."
این جامعه‌ایست که من عضوی از آنم. و اینها مردمی هستند که دست بر قضا در زمان رای‌گیری‌ها به آدم‌های واحدی رای می‌دهند؛ و اغلب همان کاندیداهایی که من در طول این سالها به آنها رای داده‌ام. اینها مردمی هستندکه همه‌شان از دزدی، دروغ، فساد و تبعیض شکایت دارند و فکر می‌کنند حقشان خورده شده. اما تراژدی اینجاست که این مردم هم مانند من نمی‌توانند بی‌اخلاقی‌هایشان را ببینند. اینها مردمی هستند که اگر به یکی‌شان بگویم بابت بلایی که سر روح و روانم آوردی حاضرم با ماشین بزنم لهت کنم با تعجب نگاهم خواهد کرد و باور نخواهد کرد که چه کرده‌است. همانطور که باورش برای خودم سخت خواهد بود اگر روزی کسی مرا در حال عبور از عرض خیابان ببیند، پایش را روی پدال گاز فشار دهد و بگوید: " این همون بی‌شرفیه که تا سر حد جنون تحقیرم کرد و حقم رو خورد."
تا سال 89 که قصد جان آقای جیم را نکرده بودم همه جا به نگاه مهندس الف ارجاع می‌دادم. آن روزها به نظرم نمی‌رسید فرق بزرگی هست بین دادن حق و گرفتنش. آن روز کذایی بود که فهمیدم فاصله این دو، ‌شکل‌گیری نفرتی‌ست که می‌تواند به فاجعه‌ منجر شود. و همان روز کذایی بود که فهمیدم از این ملغمه کثافت و نفرت چیزی بیرون نخواهد آمد مگر آنکه مشکل یک نگاه زیربنایی را حل کنیم. باید یاد بگیریم حق دیگران را بدهیم. و این کار، کار سختی‌ست. فکر می‌کنم به بیست سال کار مداوم احتیاج داریم تا حداقل امثال آقای مهندس الف که هنوز هم او را یکی از بهترین‌های زمان خودم می‌دانم به این نتیجه برسد که حق هر کس دادنی‌ست. به بیست سال زمان احتیاج داریم که جامعه‌شناسان ما آسیب‌شناسی کنند، فیلسوفان ما مبانی اخلاقی جدید تدوین کنند، نویسندگان ما در نقد جامعه فعلی و در پیشنهاد مدل‌های جدید قلم بزنند و قهرمان و ضدقهرمان بسازند، روزنامه‌ها اخلاق فعلی را نقد کنند، سریال سازهای تلویزیونی آثار تاثیرگذاری چون پاییز پدرسالار بسازند، خانواده‌ها دادن حق را به اعضای خانواده‌شان تمرین کنند و مدارس درس دهند که حق دادنی‌ست و لازم نیست برای گرفتن حقمان دستمان را در حلقوم هم فرو ببریم.
چنین گام بلند و البته ضروریی آرامش می‌خواهد، صلح می‌خواهد، نیاز به برآورده شدن آسان حداقل‌های معیشت دارد تا لازم نباشد نیروهای فکری جامعه به دنبال یک لقمه نان مغزشان را تعطیل کنند. چنین گام بلندی مجوز‌های سهل‌الوصول نمی‌خواهد اما کافه‌های ارزان‌قیمت می‌خواهد که بتوانیم دور هم بنیشینیم و ببینیم چرا دائم زیر پای همدیگر را خالی می‌کنیم، حتی زمانی که نیازی نیست. چنین گامی نیاز به تغییر قانون اساسی ندارد اما به این احتیاج دارد که نسل بعد از من از موهبت حضور نسل من در جامعه‌اش برخوردار باشد، چیزی که نسل من از آن محروم است. چنین گامی نیاز به ترمیم اقتصاد دارد تا نسل من که وارد دهه چهارم زندگی‌اش می شود فرصت کند شرکت‌های کوچکی راه بیندازد و نیروهای جوان را براساس الگوهای جدید اخلاقی به کار بگیرد.
چنین محصولی را هیچ جنگ و انقلاب و قهری با خودش نخواهد آورد، همه این سه را تجربه کردیم. بارها فیلم‌های روزهای انقلاب را دیده‌ام و سال‌هاست پای حرف تحریمی‌ها نشسته‌ام و باید بگویم همان جنونی را در نگاهشان دیده‌ام که در بزرگراه رسالت پای مرا روی پدال گاز می‌فشرد.
فهم آنکه حق دادنی‌ست و نه گرفتنی فقط نتیجه رشد کند و آرام انسانیت است. رشد خیلی کند، رشد نامحسوس. آدم شدن فرصت می‌خواهد.
من رای می‌دهم. انتظار دولتی فوق‌العاده را هم ندارم چون فکر ‌می‌کنم نماینده برآمده از یک جامعه بی‌اخلاق نمی‌تواند اخلاقمند باشد. اما رای می‌دهم چون به فرصت نیاز داریم، به آرامش نیاز داریم، به اینکه سیاست را کنار بگذاریم و کمی به فرهنگ فکر کنیم، به اینکه نیروهای فرهنگی جامعه را از حوزه سیاست بیرون بکشیم و نگذاریم توانشان با خرج شدن در جایی که کارکردی ندارند بسوزد و از بین برود. رای می‌دهم چون در میان کاندیدای ریاست جمهوری هستند کسانی که می‌توانند حداقل‌های مورد نظر من را فراهم کنند؛ آرامش و اجازه درمان جامعه بیمارمان. من رای می‌دهم چون این راه تنها راهی‌ست که ممکن است به آرامشی ختم شود که خودمان را شدیدا نیازمندش می‌دانم.

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۲

بازخورد میم درمورد کتاب یک، دو، سه، نویسندگی

هیچ چیز به اندازه یک گفتگوی خوب لذت‌بخش نیست؛ به خصوص نطلبیده‌اش. هنوز منتظر بازخورد کتاب نبودم که اولی‌اش رسید. میم بازخوردش را از کتاب یک، دو، سه، نویسندگی در چهارده سوال در نظرات پست قبل مطرح کرده بود. حیفم آمد تجربه این گفتگوی دونفره را در بخش نظرات بگذارم. بنابراین بخش سوالات میم را یک پست جدا کردم. سعی کردم سوالات را تا آنجا که می توانم با دقت پاسخ دهم. می‌دانید مسئله فقط کتاب نیست. مسئله حس داشتن فصل مشترک، حس زنده بودن، و زنده نگه داشتن امید است. اگر کل متن برای یک خوانش وبلاگی بیش از اندازه طولانی ست فقط موارد یک، دو، چهار، پنج و یازده را بخوانید. 

1.        سوالی که آخر صفحه 44 از خودم پرسیدم: آیا متفکر ها الزاما جواب سوال هاشون رو پیدا می کنند؟ این طور به نظر میاد که سوال هایی رو طرح می‌کنند که با مشارکت به جوابی یا نگاهی برسن. اگه به جوابی نرسیده باشه یه متفکر که شرط نویسنده خوب بودنه میتونه درست اون مبحث رو تو داستانش طرح کنه؟
من با این نظر موافقم که متفکرین در گام اول کارشون طرح سواله. اینکه متفکری بتونه برای سوال مطروحه خودش یا دیگران جوابی ارائه بده در درجه دوم اهمیت قرار می‌گیره. نویسنده‌ها در داستان‌هاشون گاهی در موضع اول قرار می‌گیرن و گاهی در موضع دوم. به عنوان مثال داستایوفسکی در کتاب "جنایت و مکافات" به طرح این سوال می‌پردازه که آیا همه افراد جامعه ملزم هستند برای اجرای عدالت منتظر عملکرد مجری قانون بمونن یا اینکه در جامعه گروه نخبه- که به گمان داستایوفسکی توانایی قرارگیری در موقعیت تشخیص حق از باطل و اجرای عدالت رو دارن- می‌تونه خودش وارد عمل بشه و عدالت و اجرا کنه. مثال مورد دوم رمان "سیمای زنی در میان جمع" اثر هاینریش بل هست. هاینریش بل همراستا با عقاید مارکوزه معتقده ساختن یک جامعه نو فقط از طریق انکار وضع موجود می‌تونه صورت بگیره. یعنی اینکه برای ساختن یک جامعه نو نیاز هست گروهی از افراد اون جامعه بازی مرسوم – اعم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی- رو به هم بزنن. بنابراین در داستانش اون شهروند ایده‌آل آنارشیستی که می‌تونه جامعه نو رو بسازه با جزئیات و دقت زیاد توصیف می‌کنه. هاینریش بل در این رمانش داره راه حل ارائه می‌ده. اگه من در کتاب جایی مطلبی ذکر کردم که این ذهنیت ایجاد می‌کنه که متفکری که راه حل نداره نمی‌تونه در جایگاه نویسنده قرار بگیره اشکال از نگارش منه. من یک بار دیگه کتاب رو مرور می‌کنم ببینم چنین ذهیتی رو القا کردم یا نه.
2.        اگه به سوال‌های مفهمومی‌ای که طرح میشه، نه کلیت نوشتن، مثلا راجع به شخصیت های مختلف و ... و چیزهایی که مربوط به جهان بینی هر کسی میشه نتونیم جواب بدیم نمیتونیم همچین کلاسی رو اداره کنیم؟
خب جواب دادن به این سوال مشکله. می‌شه جواب آره و نه رو همزمان به این سوال داد. واقعیت اینه که اگه آموزگار کلاس خودش تا حدودی "متفکر" نباشه، و نگاه دقیق به اطرافش نداشته باشه کلاس انقدر از محتوا خالی می‌شه که می‌تونم بگم عملا اثربخشی‌اش رو از دست می‌ده. اما اگه از من بپرسی خب این سطح حداقلی کجاست براش جواب ندارم. چیزی نیست که بشه با متر اندازه‌گیری کرد. فکر می‌کنم باید هر کسی که می‌خواد در جایگاه آموزگار این کلاس قرار بگیره ببینه آیا "تا حدودی" می‌تونه به این دسته از سوال‌ها جواب بده یا نه. یک نکته دیگه هم هست و اون اینه که این کلاس آموزش دوجانبه برای دانش‌آموز و آموزگاره. سوال‌هایی که از طرف دانش‌آموز مطرح می‌شه معلم رو وادار به فکر کردن می‌کنه و همین مسئله آروم آروم سبب رشد معلم می‌شه.
3.        صفحه 68 قسمت "چند نکته مهم" احساس کردم یک گروه درمانیه مثل گروه درمانی‌ها تو روانشناسی ولی این گروه "درمانی" نگرشِ همه افراد جامعه رو _حداقل اون مقطع خاص رو_ شامل می‌شه و این خیلی خوبه که تو مدارس یه همچین کلاسایی باشه . درمان واژه خوبی شاید نباشه شاید پرورش بهتر منظورم رو برسونه.
حرفت کاملا در مورد گروه درمانی درسته. در مورد جنبه درمانی-‌ پرورشی این کلاس مقاله‌ای نوشتم که امیدوارم فرصت کنم ترجمه‌ و چاپش کنم.
4.        صفحه ی 72. برگزاری همین کلاس‌ها برای سنین پایین‌تر مثلا راهنمایی چطور می‌شه؟ البته با اعمال تغیرات گروه سنی. یعنی سن راهنماییِ مقطع دوم و سوم زوده؟ چقدر باید ساده‌ترش کرد؟ می‌دونم جواب این سوال یه مطالعه بزرگ خودش می‌خواد اما در حد کلی شاید. رو چه قسمت هایی باید تمرکز کرد که تغییر داد برنامه کلاس رو؟
من استفاده از طرح درس این کتاب رو برای سنین راهنمایی توصیه نمی‌کنم. این کتاب در حقیقت باید بعد از کتاب آموزشی دوره راهنمایی درمی‌اومد که نشد. اگر محاسبات من درست پیش بره کتاب دوره راهنمایی دو سال بعد به بازار خواهد اومد. دوره نوجوانی قبل از پانزه سال دوره بسیار حساسیه. تجربه من نشون می‌ده که در این دوره بهتره از آموزش‌هایی که پتانسیل ایجاد چالش‌های بزرگ رو داره پرهیز کرد. شما در این شیوه آموزش گاهی با ابعادی از زندگی اجتماعی یا ابعادی از شخصیت آدم‌ها مواجه می‌شید که به شدت تلخ، زننده، ناامیدکننده و گاهی غیراخلاقیه. شما نمی‌تونید پیش بینی کنید در مسیر نوشتن نویسنده‌تون چه چیزهایی کشف خواهد کرد. گروه سنی نوجوان هنوز آمادگی درک و مواجهه با جنبه‌های تلخ زندگی یا دوگانگی‌های آزاردهنده زندگی رو نداره. می‌تونه جریان خیلی سریع دانش‌آموز رو به سمت ناامیدی ببره. بنابراین حدی از بلوغ برای آموزش این کتاب لازمه. برای قوی کردن مهارت تفکر در سنین راهنمایی راه‌های دیگه‌ای هست که هم شیوه آموزش شادتر و پرهیجان‌تری داره و هم با احتیاط از کنار جنبه‌های چالش‌برانگیز تفکر که به راحتی قابل هضم نیست عبور می‌کنه.
5.        صفحه 72. ترکیب سنی چی؟ مثلا تو کانون پرورش فکری همیشه کلاس هایی از این دست پیدا میشه اما نه انقدر جامع و منظم و از پیش فکر شده به این عمق. معمولا کلاس‌ها تو کانون پرورش فکری یه محدوده 4 ساله رو در بر میگیره گاها بیشتر . این ترکیب سنی و فاصله ها تا چه اندازه به برنامه کلاس لطمه نمیزنه؟
من به جرات می‌تونم بگم این کلاس برای گروه سنی پانزده تا هجده سال یک "اتفاقه". اثرگذاری خوبی داره و می‌تونه گاهی مسیر زندگی رو عوض کنه. مشارکت بچه‌های زیر چهارده سال رو در کلاس درس پیشنهاد نمی‌کنم. در مورد بازه سنی کلا معتقدم هر چی مخاطبین یک کلاس بازه سنی کمتری رو شامل بشن بهتره. دلیل من هم اینه که از اونجایی که گفتگو در این کلاس نقش اساسی بازی می‌کنه. همسطح بودن توان گفتگوی شرکت‌کنندگان در کلاس مهمه. وقتی شرکت‌کنندگان از گروه‌های سنی خیلی متفاوت در کلاس شرکت کنن مشکلی که پیش میاد اینه که امکان گفتگوی موثر از بین می‌ره. حرف‌ها برای یک گروه سنی می‌تونه خیلی پیش‌پا افتاده باشه و برای یک گروه دیگه قابل فهم. کار زمانی راندمان بالا داره که بچه‌های یک کلاس زبان همدیگه رو بفهمن.
6.        بارها به داستان‌های محدوده سن و فرهنگ اشاره کردید اما واقعیت اینه که حتی خیلی از بهترین نویسنده‌ها هم یه زندگی ایده‌ال سریال تلوزیونی‌ای رو ارائه میدن. حتی توی جشنواره‌های ادبی دانش‌آموزی که از همه استان‌ها میان کمتر فضای خاص فرهنگی خاص دیده میشه. یا شاید من ندیدم.
من خیلی موافق نیستم که خالی از منبع هستیم اما قبول دارم که دسترسی به ادبیات‌ فرهنگ و قومیت‌های مختلف و طبقات اجتماعی مختلف کمی سخته. در حال حاضر ادبیات جنوب بسیار غنیی داریم. نویسندگان کرد و ترک ایرانی هم آثار خوبی دارن هرچند کمتر شناخته شده‌اند. خطه شرق با نویسندگان خوب کرمانی از نظر ادبیات وضعیت خوبی داره. در تقسیم بندی ادبیات شهری و روستایی هم وضعیتمون بد نیست. در تقسیم بندی طبقه اجتماعی-اقتصادی هم می‌شه کارهای خوب پیدا کرد. جا داشت این کتاب یک راهنمای انتخاب داستان هم می‌داشت. حتما این ضعف رو در چاپ بعدی برطرف می‌کنم و سعی می‌کنم یه لیست راهنمای انتخاب داستان به کتاب اضافه کنم.
7.        صفحه 74 پاراگراف اول که شروع ش با کلماتِ "جلسه یازدهم"ِ. اگر کلاس ها این طور برگزار بشه یک سری استقبال می‌کنند. و یک سری هم با سیستم آموزشی‌ای که اکثرا توش بودن انتظار دارن حجم عظیمی از اطلاعات رو هر جلسه بگیرند. یک اداره کننده کلاس به این افراد چه پاسخی بده بهتره؟ مثلا این که کل چیزی که راجع به داستان نویسی هست تمرینه و ما اومدیم تمرین  کنیم؟ یا جواب هایی از این دست ؟یا کلا باید از نگاه دیگه ای که من ازش آگاه نیستم جواب داد؟
به نظرم در هر کلاس آموزشی لازم هست دو مسئله ابتدای دوره روشن بشه. اول اینکه چه چیزهایی یک دوره آموزشی یاد خواهد داد و دوم اینکه چه چیزهایی یک دوره آموزشی یاد نخواهد داد. در نظر یکی از دوستان نوشتم که این کلاس برای چه کسانی مفید نیست. توضیح این مسئله در ابتدای دوره آموزشی بخشی از مشکل رو حل می‌کنه. اما جوابی که سر کلاس می‌شه داد اینه که یادگیری طبقه بندی‌ها و اصطلاحات (به عنوان اطلاعات) آیا می‌تونه از کسی نویسنده بسازه. این دسته از اطلاعات توسط چه گروهی و برای چه منظوری تهیه و تدوین شده. توضیح بیشتر در این مورد رو ارجاع می‌دم به کارگاه‌ تابستونی‌م در مورد استفاده از این کتاب.  
8.        صفحه‌ی 74-75 نکته اول نکات مهم. مثال اگه بزنید براش خیلی برام واضح تر میشه. "مقدمه ی شما باید بتواند دانش آموز را به سوی پیدا کردن داستان هایی که مفاهیم را توضیح میدهد و زندی گی روزمره شان رخ داده هدایت کند."
ببین می‌شه مفاهیم رو در یک تعریف جامع و مانع و گاهی انتزاعی گنجوند. مثلا می‌شه برای تعریف عشق سراغ غزالی رفت و تعریف غزالی رو از عشق آورد اما این طور نگاه کردن به موضوعات کار رو در کلاس پیش نمی‌بره. آموزگار سر کلاس به نوعی تعریف احتیاج داره که ساده فهم باشه و تعریف بتونه دانش‌آموز رو کمک کنه که آدمی، ماجرایی در ارتباط با موضوع در ذهنش پیدا کنه. مثلا برای دخترهای پانزده‌ساله اگه عشق رو اینطور تعریف کن که عشق احساسیه که شما رو تشنه یک لحظه شنیدن صدای معشوق یا دیدن روی معشوق یا بوئیدن معشوق می‌کنه استارت خوبی زدید. این سطح تعریفی برای دختران پانزده ساله قابل درکه و می‌تونن مابه‌ازای خارجی براش پیدا کنن. در نسخه بعدی حتما مثالی به نکته اول اضافه می‌کنم.
9.        صفحه‌ی 77. سه خط اول صفحه. اونجا که زوایه دید می‌دیم به بچه‌ها باید با در نظر گرفتن توانایی‌هایی که ازشون دیدیم باشه یا انتخاب اتفاقی باشه؟
به این مسئله تا حالا فکر نکردم. سئوال خوبی بود، جواب ندارم براش.
10.    صفحه‌ی80 اول صفحه درست فهمیدم که با این کار به دانش آموز بگن که "تغییر زاویه دید اینه و اینطوریه" ؟
دقیقا
11.    اگر بخوایم کتاب رو درس بدیم بهتره که بچه‌ها خود آموز رو داشته باشند؟ اگر جواب مثبته با قسمت راهنمای معلم چه باید کرد؟ بهتره بچه‌ها بخوننش؟ یا نه؟ بهترین تصمیم چی هست؟
دست روی چالش اصلی من گذاشتی. راستش در طرح اولیه قصد داشتم سه کتاب خودآموز، کتاب کار دبیر و کتاب کار دانش‌آموز تدوین کنم. اما مسئله این بود که اصلا نمی‌دونستم چنین کاری چقدر می‌تونه با استقبال مواجه بشه و چقدر جای یک کار آموزشی دقیق این وسط خالیه. متاسفانه نهادهایی هم نداریم که بتونه نیاز بازار رو ارزیابی کنه یا از چنین کاری حمایت کنه یا تبلیغات بعد از انتشار رو انجام بده. ساز و کاری در نظام آموزشی- مثل باقی بخش‌ها- نداریم که بتونه بگه این کتاب در بازار کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی کجا قرار می‌گیره. این کارها مثل پرت کردن تیری در تاریکیه؛ انجام یک کار بدون چشم‌انداز، برنامه کلان آموزشی و کمترین حمایت ممکن. برای همین هم تصمیم گرفتم یک کار جمع و جور ارائه بدم و نیاز بازار رو بسنجم. قطعا اگر بازخورد این باشه که کتاب مفیده و سوالات زیادی روی میزه این کتاب رو به سه کتاب تبدیل می‌کنم. دبیر نیاز به اطلاعات بیشتر داره. خودآموز نیاز به یک راهنمای مفصل مطالعه داره. و دانش‌آموز نیاز به یک سری بازی‌های خلاقه تشویق‌کننده. در حال حاضر کتاب رو طوری تنظیم کردم که دانش‌آموز نیاز الزامی به خوندن کتاب نداشته باشه. بخش خودآموز عملا توسط دبیر در کلاس پوشش داده می‌شه اما خوندن کتاب با چشم‌پوشی از بخش آموزگار می‌تونه برای دانش‌آموز مفید باشه.
12.    صفحه‌ی 92. از قبل به دانش آموزا باید بگیم روند این چند جلسه اینه که نگران نوبت رسیدن بهشون نشن؟ باید به بچه ها شفای و واضح بگیم که در اصلاح کار هم دیگه، مثل اصلاح کار خودشون، یاد می‌گیرند؟ من همش فکر می‌کنم اگه این کلاس بخواد جایی برگزار بشه بچه‌ها تو کار گروهی در کمک به هم کوتاهی می‌کنن. این که با وضعیتی که می‌بینم تو جامعه و اون سن (البته دبیرستانی های الان به گمونم نسبت به دانشگاهی‌هایی که بیشتر از دبیرستانی‌ها دور و برم هستن، بیشتر به هم کمک می‌کنن)، مثل انجمن های ادبی دنبال خرد کردن هم باشن. خیلی باید موشکافانه عمل کنه اداره کننده کلاس. چطور به این توانایی باید رسید؟
جلسات درس ششم نفس‌گیره. این تجربه من بود. دیکتاتورها سر برمی‌دارن. می‌تونم بگم وحشتناکه وقتی می‌بینی چقدر دیکتاتور کوچولو اطرافت نفس می‌کشن. باید دائم با بچه‌ها حرف بزنی، گروه به گروه و یادشون بدی به حرف دیگری چطور گوش بدن. چرا مهم که به هم کمک کنن و نفعشون در کمک به دیگران چیه. در حقیقت در جلسات ششم تو یک آزمایشگاه ساخت یک جامعه مدنی رو در دست داری. گفتن اینکه همه کارها خونده خواهد شد با آموزگاره. گاهی اگر از ابتدا بگی که همه داستان‌هاشون خونده و بررسی خواهد شد بچه‌ها شروع به تعریف و تمجید کار بقیه می‌کنن که در نوبت خودشون همین وضعیت تکرار بشه گاهی اما اگر نگی بچه‌ها نقد سختی در مورد دوستانشون انجام می‌دن. دوست داشتم اول درس جلسه ششم بنویسم به جهنم خوش آمدید. برای دبیر تجربه دردناکیه. اینکه دقیقا چه باید کرد رو ارجاع می‌دم به کارگاه آموزش استفاده از کتاب برای دبیر.
13.    صفحه‌ی 93. 5 خط آخر. چطور باید اینطور بچه‌ها رو تصحیح کرد؟
باز هم ارجاعت می‌دم به کارگاه‌هایی که تابستون برگزار خواهم کرد. کتاب‌ دوره راهنمایی هم کمک زیادی خواهد کرد.
14.    صفحه‌ی 94. گفتید به گروه های سه نفره تقسیم کنیم. 2 نفر کمه و 4 نفر خطر ناک حتی باری یک بار چون معمولا تو اون سن بچه ها (حتی تو خیلی سن های دیگه ، حتی دانشجو ها که همخونه میشن 4 نفره یا 5 نفره یه نفر تک می افته) یار کشی می‌کنن دو به دو میشن و طرف کشی می‌کنن و مقابل هم قرار می‌گیرن. سه نفر عالیه چون یکی که خواننده ست و اون دو تای دیگه معمولا تو موضع خودشون می‌مونن و این اتفاقا نمی افته. حالا اگه یه نفر اضافه اومد ترجیح اینه که دو تا گروه دو نفره تشکیل بدیم یا باید چکار کنیم؟ یا یکی بین گروه‌ها بچرخه؟
تحلیلت رو در مورد تعداد افراد هر گروه کاملا قبول دارم. با یک عضو چرخشی مخالفم. تمرکز دانش‌آموز رو می‌گیره. یادت باشه که این کار احتیاج به تمرکز زیاد داره. اما تشخیص گروه دونفره یا چهارنفره باز هم با آموزگاره. اگر مجبوری گروه چهار نفره درست کنی بهتره دو عضو معتدل رو در این گروه چهار نفره قرار بدی. همیشه در هر جمعی تعدادی آدم میانه‌رو پیدا می‌شه. گروه دونفره تقریبا جواب نمی‌ده چون گفتگو اون طور که باید شکل نمی‌گیره. حتی یکی گروه چهار نفره با یارکشی نتیجه بهتری از یه گروه دو نفره داره.