۱۲ تیر ۱۳۹۸

تعریف نوجوانی و ضرورت‌های آموزشی (بخش اول)

طی چند روزی که شروع کلاسهای نوجوان‌ها را اعلام کردم بحث در مورد این گروه سنی بیشتر از گذشته دور و برم شکل گرفته. من متخصص حوزه روان یا آموزش نوجوان نیستم اما به چند دلیل این گروه سنی را کم و بیش می‌شناسم. اول تعلق خاطرم به آن دیوانگی خاص نوجوانی. دوره‌ای که در آن غم و شادی‌ها شدید ظاهر می‌شوند. آینده مفهوم پیدا می‌کند. شکل رویابافی‌ها تغییر می‌کند و بالاخره میل به شورش معنا می‌یابد. میلی که به گمانم هنوز در جامعه‌ای که به عنوان ایرانی‌ها می‌شناسم کم‌توان است و من ریشه برخی مشکلاتمان را در همین بی‌تعریفی یا کم‌رنگی مفهوم شورش در زندگی می‌دانم. ناتوانی‌ای که به نظرم بی‌ارتباط با استبداد ریشه‌دار در فرهنگمان نیست. دوم تجربه بیش از یک دهه کار با نوجوانان و سوم تجربه‌ کلاس‌های نوشتن‌درمانی بزرگسالم که به من امکان داده ببینم کدام ضعف‌ها و نقصان‌ها در دوره نوجوانی به چه مشکلاتی در جوانی و میانسالی می‌انجامد. مجموعه این سه سبب شده در زندگی و شیوه تفکر نوجوانان دقت نظر داشته باشم. سوالات و موضوعاتی که در این چند روز مطرح شد ترغیبم کرد چیزهایی که می‌دانم را مستند کنم شاید در شناخت این گروه سنی به کمک دیگران هم بیاید. متن طولانی شد. برای همین هم تقسیمش کردم به چند پست و یکی یکی در کانالم منتشر خواهم کرد. 
۱. تعریف نوجوانی و معضل هویت مخدوش: برای برخی والدین و آموزگارانی که با آنها سر و کار داشته‌ام، دوره نوجوانی به عنوان دورانی دارای هویت و ویژگی مستقل به رسمیت شناخته نمی‌شود. دوره نوجوانی برای بسیاری دوره گذار از کودکی به بزرگسالی تعریف می‌شود. دوره‌ای که دوره‌ کودکی نیست اما دوره بزرگسالی هم نیست. کودکی با وابستگی و ناتوانی در تحلیل و پذیرش مسئولیت گره خورده و بزرگسالی با عقل‌رسی و به عهده گرفتن مسئولیت. دوره‌های گذار اغلب چندان هویت مشخصی ندارند. این قبل و بعد است که معنادار است. شاید یکی از دلایل «گذار» تعریف کردن دوره نوجوانی کوتاه‌مدت بودن آن نسبت به دوره کودکی، جوانی یا حتی میانسالی و سالمندی است. اشتباهی که اغلب برای بسیاری پیش می‌آید اینست که کوتاه‌مدت بودن را هم‌ردیف کم‌معنا بودن یا بی‌معنا بودن می‌گیرند و همین مسئله سبب می‌شود به جای پیدا کردن تعریف برای همین امر کوتاه‌مدت، آن را به واسطه چیزهایی پایدارتر یا درازمدت‌تر تعریف کنند.
دوره نوجوانی دوره کوتاهی‌ست. ورود به آن دقیقا معلوم نیست کی آغاز می‌شود و خروج از آن هم وضعیت مشابهی دارد. در نبود تعریف مشخصی برای نوجوانی و مخدوش بودن مرز ورودی و خروجی این دوره، بسیاری از نوجوانان در دوره نوجوانی‌شان تا مدت‌ها همچنان کودک محسوب می‌شوند یا در حالی‌که به دوره بزرگسالی پا نگذاشته‌اند از آنها انتظار می‌رود مانند یک بزرگسال عمل کنند. هر دوی این اشتباه‌های سهوی اغلب در دوره بزرگسالی مشکلاتی ایجاد می‌کند. پیشنهاد من اینست که دوره نوجوانی را به عنوان دوره‌ای با ویژگی‌های خاص خودش و طول عمر خودش به رسمیت بشناسید. حتی اگر تعریف دقیق و مشخصی از دوره نوجوانی نداشته باشید، همین تمایز قائل شدن ذهنی بین این دوره و دوره‌های دیگر سبب می‌شود شما به واسطه ناتوانی در تعریف نوجوانی آن را با تعاریف و در نتیجه خواسته‌ها و انتظارات کودکی یا بزرگسالی جایگزین نکنید و هویت نوجوانتان را مخدوش نسازید. 
۲. تعریف نوجوانی و چالش مواجهه با تعریف نسبت خود با جامعه بزرگ‌تر: دوره نوجوانی دوره جدا شدن از کوچکترین و اغلب امن‌ترین جامعه معاشر است. اگرچه کودکان از دوره کودکی وارد به واسطه مدرسه وارد جامعه بزرگ‌تر از خانواده می‌شوند، اما اغلب با ورود به دوره نوجوانی‌ست که این جامعه‌ی بزرگ‌تر به عنوان واحدی مستقل معنا پیدا می‌کند. انسان موجودی اجتماعی‌ست و خودش را از طریق شباهت‌ها و تفاوت‌هایش با جامعه‌ای که به آن تعلق دارد تعریف می‌کند. مانند اینکه من کسی هستم که مثل دیگران لباس نمی‌پوشم یا من کسی هستم که باورهای غالب جامعه معاشرم را قبول دارم. پایان کودکی یعنی آمادگی برای ورود و به رسمیت شناختن جامعه‌ای بزرگ‌تر از واحد خانواده. در ورود به جامعه بزرگ‌تر است که کودک پا گذاشته به نوجوانی درگیر تعریف خودش می‌شود و در این تعریف است که گاهی تعارضات میان جامعه اول (خانواده) و جامعه بزرگ‌تر به چشمش می‌آید و مجبور می‌شود برای این تعارضات توضیحی پیدا کند. مثلا در خانواده‌ای همه با هم صمیمی و مهربانند اما نوجوان در مواجهه با جامعه بزرگ‌ترش متوجه می‌شود که گزاره «آدم‌ها موجوداتی صمیمی و مهربان هستند» گزاره همیشه درستی نیست. اینجاست که نوجوان تلاش می‌کند بفهمد چرا این تعارض وجود دارد. تصمیم می‌گیرد می‌خواهد به کدامیک از این دو جامعه تعلق داشته باشد. یا به این فکر می‌کند که چطور می‌تواند با حفظ ویژگی‌های یک جامعه در جامعه دوم زیست کند. بخشی از التهاب دوره نوجوانی به این چالش شناختی مهم مربوط می‌شود. چالشی که در نهایت به ساخته شدن لایه مهمی از هویت فردی می‌انجامد. مهم است که در دوران نوجوانی در مورد جامعه، عرف، رابطه‌های قدرتی، قدرت جمع در مقابل فرد و برعکس آن، باورهای جمعی و فردی، اخلاق فردی و جمعی، دروغ‌های جمعی و فردی و رازهای فردی و جمعی حرف بزنیم. برخلاف چیزی که فکر می‌کنیم نوجوان به تنهایی و در خلوت خودش از پس این مواجهه برنمی‌آید. برخلاف چیزی که اغلب فکر می‌کنیم عبور از این چالش نیازمند یادگیری مهارت‌هایی‌ست. در پست جداگانه‌ای از مهارت‌های لازم می‌نویسم اما همینجا کوتاه بگویم بسیاری از تعاریف ناکارآمد ما در بزرگسالی از اینکه جهان چگونه جاییست - تعاریفی که زیادی رادیکال، خشن، ساده‌لوحانه، خیالبافانه یا صلبند- محصول کم‌بضاعتی ما در دوران نوجوانی در مواجهه با چالش هویت‌سازی‌ست. 
۳. تعریف نوجوانی و بحران تغییر بزرگ: دوره نوجوانی دوره تغییرات فیزیکی‌ست. بسیاری مسئله تغییر فیزیک بدن را امری گذرا می‌دانند. ماجرایی که جایی تمام می‌شود و فرد در نهایت مجبور به پذیرش نتیجه آن می‌شود. اما واقعیت اینست که نحوه مواجهه با این تغییر، میزان پذیرش و عدم پذیرش آن به نحوی نوجوان را برای مواجهه با تغییرات بزرگ بعدی آماده می‌کند. تغییرات بزرگ روحی و روانی، تغییر محل زندگی، بالا و پایین شدن‌های دنیای حرفه‌ای، تغییر طبقه اجتماعی، مرگ، ازدواج، طلاق، جنگ، بحران‌های اجتماعی و امثال‌ آنها. می‌شود گفت اگر مسیر کودکی کسی بی‌سر و صدا پیش رفته باشد، این اولین مواجه بزرگ با «تغییر بزرگ» در زندگی‌ست، اولین مواجهه با کم و کیف انقلاب. بدن علیه خودش می‌شورد و چیز دیگری می‌شود که الزاما دوست‌داشتنی‌تر یا خواستنی‌تر نیست. با این شورش علیه خود چه باید کرد. در طول سالهای تدریسم در مدارس و بعد در دوره‌های نوشتن‌درمانی مخاطبینی داشتم که هیچوقت نتوانسته بودند با آنچه این انقلاب بدن از آنها ساخته بود کنار بیایند. با دماغ‌هایی که بادشان هیچوقت نخوابید یا قدهایی که از رشد بازماند یا سینه‌هایی که بی‌تناسب بزرگ شد و بزرگ شد. تغییرات بزرگ گاهی برای بعضی از ادم‌ها سخت، ترسناک و حتی غیرقابل پذیرش است. معضل میل شدید به بازگشت به قبل از تغییر یا گریز و فرار از مواجهه با هر گونه تغییر در سالهای پس از نوجوانی گاهی ریشه در مخدوش بودن مواجهه با همین تغییر فیزیکی دارد. بنابراین مهم است که در این دوران درباره تغییر مستقل از اینکه چه تغییری‌ست و چرا و چگونه رخ می‌دهد حرف بزنیم. در سالهای اخیر با رشد دانش والدین در بعضی از خانواده‌ها درباره چگونگی این تغییر حرف می‌زنند اما درباره اینکه اساسا در مقابل تغییر چه باید کرد، با هراس از یکی دیگر شدن یا شکلی دیگر شدن چه باید کرد و چگونه می‌شود به جای فرار از آن به استقبالش رفت یا چطور می‌شود با ابعاد ناخوشایند تغییر مواجه شد هنوز کمتر صحبت می‌شود. پیشنهاد می‌کنم به موضوع تغییر فکر کنید و اگر نوجوانی دارید، تغییر جسمی او را بهانه‌ای کنید برای اینکه به او آموزش دهید چطور با تغییرات زندگی‌اش مواجه شود. فراموش نکنیم لااقل به استناد ضرب‌المثل‌هایمان ما ملتی هستیم که کمتر مایلیم به استقبال تغییرها برویم. اگر چه در صد سال گذشته داستان سویه‌ی دیگری پیش گرفته اما همچنان به گمان من جا داریم بیشتر برای استقبال از تغییر تلاش کنیم و مزیت‌های تغییر را ببینیم. 
۴. تعریف نوجوانی و مسئله دوست داشتن: دوره نوجوانی دوره آمادگی برای بلوغ عاطفی‌ست. دوست داشتن از نیاز داشتن جدا می‌شود. دوست داشتن از عادت کردن جدا می‌شود و در این جدا شدن‌ها نیاز هست دوست داشتن دوباره تعریف شود. در کلاس‌های مسئولیت‌پذیری‌ام متوجه شدم از حلقه خانواده و دوستان که فراتر می‌رویم چقدر در دوست داشتن حلقه‌های دورتر و بزرگ‌تر لنگ می‌زنیم. مثلا در دوست داشتن حلقه هم‌محله‌ایها، هم‌شهری‌ها، هم‌وطن‌ها، در دوست‌داشتن جغرافیای بزرگ‌تر، در دوست‌داشتن هویت فرهنگی. بخشی از این نقصان ریشه در ناکارامدی سیاست‌‌های کلان و بی‌کفایتی سیاستمدارامان به خصوص در حوزه فرهنگ و آموزش دارد. اما بخشی به گمان من به این دلیل است که ما پتانسیل‌های دوست‌داشتنمان را وسعت نبخشیدیم. نمی‌توانیم خارج از محدوده خانواده و دوستان نزدیکمان چیزی یا کسی را دوست بداریم. نمی‌توانیم چیزی را دوست داشته باشیم که به زمان‌های دورتر در گذشته یا آینده برمی‌گردد. اینست که رفتارهایمان اغلب بر پایه حفظ منافع فردی در مقابل (و نه در راستای) منافع جمعی و حفظ منافع کوتاه‌مدت در مقابل (و نه در راستای) منافع درازمدت چیده می‌شود و شکل می‌گیرد. ممکن است بگویید اصلا چه نیازی هست به دوست داشتنی فراتر از حلقه‌های تنگمان فکر کنیم. جوابم اینست که دایره‌های کوچک دوست داشتن یعنی توان کمتری برای مهرورزیدن و این یعنی ظرف شادی و امید کوچکتر. در این روزهای سخت آنهایی که چیزی فراتر از خانواده‌شان برای دوست داشتن دارند، چیزی در حد حفظ پاکیزگی یک رودخانه یا حتی دل‌سپردن به دامنه دماوند توان روانی بیشتری برای تحمل سختی دارند، شادترند و می‌توانند از منابع بزرگتری برای پاسخ دادن به امیدواری و شاد بودنشان استفاده کنند. در ضمن آنکه این افراد به واسطه وسعت دلشان آسیب کمتری می‌رسانند، زیرا می‌توانند در افق دیدشان آدم‌های بیشتری را ببینند و متوجه باشند رفتار و انتخاب‌هایشان چطور و چگونه به دیگران آسیب می‌رساند. پیشنهاد می‌کنم اگر نوجوانی در اطرافتان دارید در مورد دوست داشتن حرف بزنید. موضوعی که هنرمندمان اگر دستشان بسته نبود و چپ و راست به خط قرمزها نمی‌خوردند می‌توانستند با خلق آثاری با موضوع عشق (موضوعی که در حوزه ادبیات لااقل محوریت دارد) امروز منبع غنی‌ای باشند برای آموزش آنچه من به آن دوست داشتن می‌گویم.
بر اساس آنچه گفتم اینطور جمع‌بندی می‌کنم که دوره نوجوانی دوره فکر کردن، گفتگو کردن و انتخاب کردن است. هر سه موضوع هم برای دوره نوجوانی موضوعاتی تازه‌اند. اما مسئله اینجاست که ما باز هم اغلب به غلط فکر می‌کنیم کسی که می‌تواند حرف بزند یا بهتر بگویم خوب حرف بزند لابد خوب فکر می‌کند، خوب گفتگو می‌کند و خوب انتخاب می‌کند. اما واقعیت اینست که هر سه مورد در دنیای امروز مهارت حساب می‌شوند و با پیچیده شدن شکل زندگی نیاز به آموزش دارند. تجربه کلاس‌های نوشتن‌درمانی من می‌گوید تعداد زیادی از شرکت‌کنندگان در دوره‌‌هایم که تقریبا تمامشان تحصیلات عالیه دارند و در معیارهای اجتماعی پله‌های توانایی و ترقی را هم جلو آمده‌اند به شکلی دچار ضعف در فکر کردن نقادانه و خلاقانه به مسایلی هستند که چند پارامتره و پیچیده‌اند. راه حلی که اغلب دوستان من - در تجربه من- به کار گرفته‌اند فرار است. امروز فکر نمی‌کنیم یا می‌گذاریم یک نفر دیگر جای ما فکر کند. انتخاب کردن هم آموزش دادنی‌ست. انتخاب کردن تبعاتی دارد. می‌شود یاد گرفت چطور در شرایط مختلف باید به دنبال گزینه‌های مختلف گشت، چطور حساب فایده و زیان کرد، چطور نتیجه و تبعات انتخاب را پیش‌بینی کرد و چطور مسئولیت انتخاب را پذیرفت. و گفتگو یک سرش در فکر کردن است و یک سرش در انتخاب کردن. بیاید چند دقیقه‌ای به این فکر کنیم که آخرین باری که گفتگوی معناداری- چیزی غیر از تکرار روزمرگی یا حرف زدن در مورد سیاست و اوضاع بعد و ..- داشتیم کی بوده و آن گفتگو چطور ما را به چالش کشیده یا موضوعی جدید را برایمان طرح کرده. گفتگو زمانی معنا دارد که کسی چیزی برای انتقال به دیگری داشته باشد یا بخواهد به دنیای اطرافش بگوید چطور انتخاب خاصش، او را از بقیه متمایز می‌کند و هویتی یگانه برای او می‌سازد. این چیزها آموزش دادنی‌ست. بدون آموزش گروهی شانسش را پیدا می‌کنند که به طریقی و بر سر بزنگاهی چیزهایی یاد بگیرند اما جمع زیادی در این بین ناتوان می‌مانند و بی‌آنکه آماده ورود به دوره جوانی شوند پا به دنیای تازه می‌گذارند و آنجا آرام آرام با فروکش کردن شور سالهای اول جوانی، گیجی، اندوه، بی‌انگیزگی و سردرگمی هویدا می‌شود و گاهی بهتری سالهای زندگی را می‌بلعد و به باد می‌دهد. 

۳۰ خرداد ۱۳۹۸



تابستان امسال کارگاه داستان‌نویسی نوجوان را برگزار خواهم کرد. دوره نوجوانی دوره‌ای ملتهب، پر چالش و سازنده‌ست. اغلب ما پایه‌های اصلی اعتقاداتمان، فلسفه زندگی‌مان و اخلاقیاتمان را در همین دوران می‌سازیم. در همین دوران فهم آدم‌ها به چالشی در زندگی‌مان تبدیل می‌شود. اولین شکست‌ها در ارتباط‌ات انسانی اغلب در این دوران اتفاق می‌افتد و باز هم اغلب در مهم‌ترین روابطمان، روابط والد-فرزندی. دوران نوجوانی دوران ورود به دنیای انسانی‌ست و داستان‌ها هم به چیزی جز دنیای انسانی نمی‌پردازند. در کارگاه‌های داستان‌نویسی قصدم ساختن داستان‌نویس از نوجوانان نیست. هدفم پیدا کردن استعداد‌‌های ویژه در این حوزه یا پرورششان هم نیست. معتقدم داستان‌نویسی فعالیتی‌ست که توان روانی زیادی می‌طلبد و آنهایی که وارد حوزه داستان‌نویسی می‌شوند پیش از هر چیز باید بتوانند تبعات فشار روانی کار در این حوزه را ببینند و بپذیرند. بنابراین ترغیب نوجوانان به داستان‌نویس شدن به صرف داشتن استعداد را چندان اخلاقی نمی‌دانم. اما تمرین داستان‌نویسی به نوجوانان کمک می‌کند در فضایی کوچک و آزمایشگاهی با دقت بیشتری به مطالعه دنیای انسانی بپردازند. فارغ از اینکه کسی استعداد داستان‌نوشتن دارد یا نه، شرکت در کارگاههای داستا‌ن‌نویسی را فرصتی برای نوجوانان می‌دانم تا مهارت انسان‌شناسی‌شان را تقویت کنند، توان فلسفیدنشان را قدرت ببخشند و تفکر نقادانه ( و نه خلاقانه)‌شان را رشد دهند.

۵ دی ۱۳۹۷

کشته شدگان آن سالهای دانشگاه صنعتی شریف



در فاصله سالهای هفتاد و دو تا هفتاد و شش که من دانشجوی فیزیک صنعتی شریف بودم به حساب همان روزهایم بیش از بیست دانشجو کشته شد که البته همه شریفی نبودند. نمیدانم از بداقبالی من بود که شریف برایم به مرگ این تعداد همنیمکتی پیوند خورد یا این آمار برای چهار سال دوران دانشجویی عددیست تکرارپذیر و قابل پذیرش. از آن سالها بیش از بیست سال میگذرد و ممکن است آنچه تعریف میکنم کاملا منطبق بر واقعیت رخ داده نباشد اما آنقدر نزدیک به واقع هست که ادعا کنم حقیقت آن روزها را میگویم. 

داستان اول در یک روز بهاری اتفاق افتاد. دانشکدهها کوچک بود یا لااقل دانشکده فیزیک آنقدر کوچک بود که جایی برای کلاسهای پرجمعیت لیسانسیها نداشت و کلاسهای ما اغلب در ساختمان ابن سینا تشکیل میشد. از پلههای طبقه دوم بالا میرفتم که سر و صدای طبقه آخر- به گمانم ساختمان ابن سینا پنج طبقه بود- بلند شد؛چیزی بین دادهای منقطع و فریاد برو پایین. من وحشتزده سر پلهها ایستاده بودم و قبل از آنکه بتوانم تصمیم بگیرم بالا بروم یا پایین، سیل جمعیتی که از پلهها به سمت پایین سرازیر شده بود مرا همراه خودش طبقه اول راند. یک نفر در یکی از کلاسهای خالی طبقه آخر رگش را زده بود. هیچوقت نپرسیدم آنکه رگ زده دختر بود یا پسر. آن سالها تعداد دانشجویان دختر کم بود و دخترها حق حرف زدن با پسرها را نداشتند و من که دور و برم آشنای دختری نمیدیدم به همان پچپچها و شایعات پخش شده قناعت کردم. ماجرا تا چند هفته در ذهنم ماند و بعد فراموشش کردم. 

داستان دوم به گمانم در پاییز اتفاق افتاد. خبر صبح زود مثل کابوسی پخش شد. گروه کوه دانشکده عمران که برای پیادهروی  مسیر بلده تا نوشهر به دل طبیعت زده بود شبانه در کجور گرفتار سیلی ناگهانی شده بود. گروه با تاریک شدن هوا در بستر رودخانه چادر زده بود. رگباری تند شروع شده بود و ناگهان صدای مهیبی چون ضجهای که از دل زمین برآید نفیرکشان بستر رودخانه را بریده بود و با صدها تن گل و سنگ چنان به چادرهای بستر رودخانه تاخته بود که تا روزها جنازهها پیدا نمیشد. برای من که کوهنورد بودم شاید شوک شدیدتر هم بود. زنده ماندهها با پای پیاده و مجروح خودشان را به آبادی رسانده بودند. تعدادی از جنازهها روز بعد پیدا شد. دانشگاه در بهت و اشک فرو رفته بود و این میان نوشتهای در روزنامهای که پرسیده بود اصلا چه معنی دارد یک مشت دختر و پسر- بیهیچ نسبتی- به کوه بزنند -آنهم شبانه- به دلهای سوخته زخم تازه زده بود. دانشگاه اعلام کرد گروه کوه متعلق به دانشگاه نبوده و یک مشت دانشجو خودسرانه راه دشت و دره را پیش گرفتهاند. خشم فرونمینشست. دانشگاه به اتوبوسهایی که برای همراهی جنازهها در مراسم خاکسپاری تا دم در آمده بود اجازه توقف نمیداد. با این حال جدال دانشجو و دانشگاه به نتیجه رسید. اتوبوسها مملو از دانشجوهایی شد که فارغ از چه معنی دارد یا ندارد میخواستند در غم خانوادههایی که عزیزشان را از دست داده بودند شریک باشند و چه غوغایی بود بهشت زهرا. پدری در گور میخوابید و داد میکشید که نمیگذارم پسرم تنها برود و مادری داد میزد که این همه دختر، این همه پسر، چرا تک فرزند من و رفیقی جلوی غسالخانه از هوش رفته بود. میگفت رفته تو، جنازه دوستش را دیده، دیده که دستهایش تا شده خشک مانده. درست همانطور که در کیسه خوابش به خواب رفته و حتی فرصت نکرده خودش را از آن کفن نجات دهد. فکر میکنم آخرین جنازه دو یا سه هفته بعد پیدا شد. آخرین نفر کسی بود که میتوانست زنده بماند و برای نجات دیگران تن به سیل داده بود. 
داستان سوم روزهای آخر زمستان رخ داد. برای تعطیلات عید آماده میشدیم که تلفن زنگ زد و صدای گرفتهدوستی بریده بریده گفت اتوبوس بچههای ریاضی رفته ته دره. آن روزها من از دانشکده خودمان بریده بودم و تنها جایی که احساس آرامش میکردم کتابخانه بود و دانشکده ریاضی. واحدهای اختیاری آن ترم را از دانشکده ریاضی برداشته بودم و یکی هم درسی با مجتبی مهرآبادی که آن روزها دانشجوی دکتری ریاضی بود. خبر کوتاه بود. هفت کشته. با یکیشان درس داشتم و دوتایشان را میشناختم. دوتایی که اگر بودند از مریم میرزاخانی که او هم در همان اتوبوس لعنتی بود چیزی کم نداشتند. اشک امان نمیداد. اشک امان نمیداد. عید آمد و رفت. زخم لعنتی بسته شد. جلوی در دانشکده ریاضی برای خودش زیارتگاهی شد پر از گل و شمع و غمنوشته و من دل آن را نداشتم که پا به دانشکده بگذارم. اولین برخوردم با یکی از مجروحین اتوبوس سر کلاس فلسفه ریاضی اتفاق افتاد. استاد پای تخته یک کوه کشیده بود. یک آدم این طرف کوه و یک آدم آن طرف کوه و داشت میگفت این طرف یه سرخپوست آمریکایی وایساده و اون طرف یه سفیدپوست آمریکایی که در باز شد و یکی از دخترها با پای در گچ و صورتی که هنوز نشانه زخم داشت وارد شد. هیچ یادم نمیآید آن سرخپوست و آن سفیدپوست آمریکایی دو بر آن کوه که شکل دماوند بود چه میکردند و اصلا بحث چه بود. زیر بغض سنگینی که یک پای شکسته و اشکی خشکیده گوشه چشم با خود به کلاس آورده بود همه چیز رنگ باخت و من نه آن جلسه که جلسات باقیمانده تا پایان ترم را هم نتوانستم حواسم را سر کلاس جمع کنم و تصویر اتوبوس له شده از ذهنم پس بزنم. برای کشته شدهها در مسجد دانشگاه مراسمی گرفته شد. آرام. با صحبت یکی دو نفر از پدر و مادرها که به التماس و نه اعتراض میگفتند نگذارید این اتفاق تکرار شود.
چهارم در تابستان اتفاق افتاد. در اول تابستان. امتحانات آخر ترم بود. من عادت داشتم به جای مسیر روبهروی در ورودی از مسیر پشت مسجد تا ساختمان ابنسینا بروم. خلوتتر بود. آشنا نمیدیدم. دلم میخواست ردم بر هیچکجای شریف نماند. شریفی که به گمانم در آن روزها بیشتر علیل و ذلیل بود تا شریف. محرم در راه بود و شهر به پیشواز عزاداری رفته بود. صدای لاالهالاالله میآمد و من چنان اضطراب امتحان داشتم که نمیتوانستم فکر کنم صدا از کجاست و چرا. اما جلوی ساختمان ابنسینا که رسیدم خلوتی بیموقع میگفت چیزی شوم بالای سرمان میگردد. جلوی ساختمان به طرز ترسناکی خلوت بود. یکی از سکوهای در جنوبی ساختمان پر از گل بود و دختری خیره به لنگ کفش کهنه مشکی میان گلها نگاه میکرد بیآنکه پلک بزند. ترس برم داشت. ما به مرگ عادت کرده بودیم. به اینکه همدانشکدهای سرزنده و خوشپوشمان گرفتار سرطان شود و جلوی چشممان از پا دربیاید. به اینکه کسی در خوابگاه خودش را با گاز خفه کند، به اینکه کسی رگ خودش را بزند وآن روزها من به سوراخ آونگ فوکوی ساختمان جدید دانشکده خودمان فکر میکردم که جان میداد برای یک لحظه دیوانگی و پریدن و تمام. و یکی پریده بود البته نه به قصد و نه خالی بلند آونگ فوکو را. دانشجویی که برای نصب پرچم بالای ساختمان ابن سینا رفته بود تعادلش را از دست داده بود و رهاییدختر مات مانده بود. شلوغی به فاصله کوتاهی جای سکوت را پر کرد. آنها که پشت جنازه تا دم در دانشگاه رفته بودند بازگشتند. باز هم بهت بود و اشک و دختر که ناظر ماجرا بود مثل ماشینی که کوکش کرده باشند یک بند میگفت پاش از کتفش زده بود بیرون. نه آرام میشد. نه پلک میزد. 
من آن روز امتحانم را دادم. مثل روزهای بعد از مرگ کوهنوردهایی که به عنوان کوهنورد به رسمیت شناخته نشدند و مثل روزهای بعد از مرگ دانشجویانی که تقدیر شد توضیح مرگشان. از آن اتفاق بیشتر از بیست سال می گذرد. ماههای پایانی حضور من در آن دانشگاه مصادف شد با مرگ پدرم. میگویند غم بزرگ، غمهای کوچک را میشوید و میبرد با این حال آن غم بزرگ نه تنها هیچکدام از غمهای از دسترفتگان دانشگاه صنعتی شریف را نشست  و نبرد که بارها سراغم آمد. گاهی در هیات درد، گاهی در هیات غم و گاهی هم در لباس عذاب وجدان. راستش در تمام این بیست سال هر از گاهی به این فکر کردهام که چرا برای بچههای ریاضی کاری نکردیم. به کوهنوردهایمان که فکر میکنم به خودم میگویم لااقل در همه مراسمشان شرکت کردیم. علیرغم همه آن حرف ها در کنار پدرها و مادرهای داغدار ایستادیم اما برای آنها که در دره جنوب جان باختند هیچ کاری نکردیم. ایستادیم، نگاه کردیم، شاید از اینکه جای آنها نبودیم نفس راحتی کشیدیم و گذاشتیم فاجعه دوباره و دوباره تکرار شود. فاجعهای که میان آن مرگهایی که من دیدم، تقدیر کمتر از همه قبای اندازهای بر تنش بود.