۱۸ بهمن ۱۳۹۶

چرا خواندن ادبیات داستانی ایرانی به دردمان می‌خورد؟


در میان دوستان و اطرافیانم بسیار شنیدهام که گفتهاند داستان و رمان ایرانی نمیخوانند. در میان دلایلی که شنیدهام بیشتر از همه این دلیل تکرار شده است که ادبیات داستانی ایران ضعیف، خسته کننده و بیهیجان است. به عنوان نویسندهای که زیاد هم میخواند چنین دلیلی را بیربط نمیدانم. با اینحال معتقدم هم در ادبیات ایران آثار خواندی کم نیست- به شرطی که «خواندن» اثر ادبی را بلد باشیم- هم معتقدم همان آثار به ظاهر خستهکننده را هم باید خواند چراکه یکی از بهترین و کارآمدترین ابزارهای ما برای شناخت خودمان هستند. 
به گمانم هر خوانندهای حق دارد بپرسد چرا آثار ایرانی بیهیجان و ملالآورند و حق دارد از نویسندهاش بخواهد برایش آثاری، مشابه همانهایی که ترجمهشدهاش را میخواند خلق کند. من به عنوان نویسنده میپذیرم که مسئولیت بخشی از ضعف داستانسرایی ما بر دوش نویسنده است. نویسنده مشاهدهگر و در پارهای موارد درمانگر دردهای فرهنگیست. نویسنده وظیفهاش مشاهده دقیق و موشکافانه جامعهاست. نویسنده باید روح زمانهاش را بشناسد، دردهای جامعهاش را تشخیص دهد، علت آنها را جستجو کند و نتیجه تفکرش را در قالب داستانی خلاقانه به خوانندهاش ارائه دهد. هیچچیز، سانسور و فقر و ترس توجیه این کممایگی نیست. نویسنده باید چنان خوب جامعه‌‌اش را ببیند که بتواند گاهی آینده پیش رو را سالها قبل از وقوع در داستانش به تصویر بکشد و باید چنان درمانگر باشد که بداند در کدام زمان از کدام گره بگوید. اما واقعیت اینست که قصههای خالی از بنمایههای فکری فقط هم ناشی از کمتوانی نویسنده نیستند. گاهی این جامعه است که چنان کممایه ظاهر میشود که زمینه خلق اثری درخشان را فراهم نمیآورد. اگر انتظار داریم نویسنده در داستانش دیالوگی تفکربرانگیز و موشکافانه بیافریند باید این سوال را هم بپرسیم که در زندگی ما به عنوان دستمایههای یک نویسنده برای خلق اثر داستانی چقدر چنین دیالوگهایی وجود خارجی دارد. چقدر ما به عنوان یک شخصیت داستانی ایرانی اصلا حرفی برای گفتن داریم. 
اینجاست که به گمان من خواندن آثار ایرانی اهمیت پیدا می کند. نویسنده مشاهدهگر جامعه است. بنابراین اگر متوسط داستانهایمان در طول یک قرن پر غصه، ملالآور، دلسردکننده و بیحرف و اندیشهاند باید در کنار ضعف نویسنده این احتمال را هم قوت بخشید که متوسط جامعه ایران در طول صد سال کمتر چیزی جز ملال و مماشات و تنپروری و بیفکری را تجربه کرده است. این حرفها نه گفتنش سادهاست و نه شنیدنش اما باید جایی با این حقیقت روبهرو شویم که ما سالهاست در رویای اروپایی و آمریکایی شدن دست و پا میزنیم و سالهاست با حسرت و بغض و خشم از این میگوییم که همیشه صاحبان قدرت مانع رسیدنمان به آرمان پیشرفت و ترقی بودهاند. اما ادبیات ما به عنوان آیینهای که تصویری از ما به ما میدهد، به ما می گوید مسئولیت بخشی از این ناکامی ( و نه تمام آن) به عهده همین مردمیست که ما از دیدنشان در قصهها حالمان به هم میخورد. آدمهای بیحال و بیحوصله با زندگیهای بیحادثه و ذهنهای خاموش. ادبیات ما به ما میگوید ما کیستیم. جواب ما کیستیم را در ادبیات هیچ کجای دیگری نمیتوانیم پیدا کنیم. خواندن ادبیات جهان به ما کمک میکند ببینیم دیگران چگونه جهان هستی را میفهمند و با مشکلاتی مشابه مشکلات ما چه میکنند اما ادبیات جهانهای دیگر چیزی از جهان ما به ما نمیگوید. چیزی از اینکه ما در طول قرن گذشته با چه معضلاتی دست و پنجه نرم کردهایم. کدامها را حل کردهایم و کدامها را حل نکردهایم. و وادارمان میکند فکر کنیم که چرا نتوانستهایم مشکلاتی اساسی را حل کنیم. وقتی داستانی از صد سال پیش این سرزمین میخوانی و میبینی هنوز همان مشکل ساده و پیشپا افتاده با همان شکل و شمایل، با همان دلایل و توجیهات برپاست با خودت میگویی چه میشود که ما نمیتوانیم بعد از صد سال، بعد از پشت سر گذاشتن دو انقلاب و دو کودتا و تجربه انواع نظامهای حکومتی مشکلات ساده رفتار اجتماعیمان را حل کنیم.
به گمانم اگر قرار است به سمت خواسته و آرمانی حرکت کنیم، مسیرمان از ادبیات خودمان میگذرد. از این آیینهای که اگرچه تمام حقیقت را نمیگوید، اما آنچه که میگوید دروغ نیست. بخشی از حقیقیتیست که در طول صد و بیست سال گذشته آن را زیستهایم. صد و بیستسالی که از شاهش گرفته تا زاغهنشینش رویای پیشرفت و تعالی کشور را داشتهاست. 

۱۰ بهمن ۱۳۹۶

از رنج‌های پنهان ما


اولين باري كه در يكي از دوره‌های نوشتن‌درمانی موضوع تعرض‌هاي جنسي خانگی پيش آمد، پاك به هم ريختم. نه به اين خاطر كه نمي‌دانستم در مقابل چنين موضوعي بايد چه واكنشي نشان دهم، به اين دليل كه هيچوقت با رنج انباشته ناشي از تحمل چنین رازي مواجه نشده بودم. سالهاي دانشجویی‌ام يك بار سر زايمان دختر شانزده ساله‌اي  حاضر شده بودم. دختر بعد از ساعت‌ها زار زدن فرزندي به دنيا آورد. گيج بود، درد بي‌حسش كرده بود و در طول زایمان پرستارها جاي همدردي سرش داد زده بودند كه مگر مجبوري در اين بچه سالي حامله شوي. بچه كه به دنيا آمد دختر حتي حاضر نشد نگاهي به او بيندازد. پاهايش از درد و سرما مي‌لرزيد و در نگاهش هيچ چيز نبود. هـيج ميلي به زندگي، هيچ رغبتي به بودن. تا روزی که بحث تعرض‌های جنسی خانگی مطرح شد فكر مي‌كردم تحمل ناپذيرترين رنج زنانه را ديده‌ام، اما آن روز احساس کردم با چیزی به مراتب خورنده‌تر و ویران‌کننده‌تر مواجهم.
آنچه دو سوی تعرض‌های جنسی معمول قرار می‌گیرد اغلب متجاوز و قربانی‌ست. قربانی نسبت به متجاوز خشم دارد و گاهی هیچوقت از ترس از متجاوز عبور نمی‌کند. اما در تعرض‌های خانگی داستان شکل دیگری به خودش می‌گیرد به خصوص اگر پدر در جایگاه متجاوز و دختر در جایگاه قربانی قرار بگیرد و تعرض به سنین پنج شش سالگی برگردد. 
فکر می‌کنم بزرگ‌ترین رنج تحمل‌ناپذیر چنین رابطه‌ای شک دائم باشد. اول شک به اینکه آیا آنچه اتفاق افتاده آزار و تعرض جنسی بوده یا نه. شک به اینکه آنچه مخدوش و تار در پس ذهن دور می‌زند واقعیت دارد یا ساخته خیال است. اینکه کی نوازش پدر از مرز نوازش گذشته و شکل یک تعرض به خودش گرفته. شک با خودش عذاب وجدان می‌آورد. عذاب وجدان اینکه آیا من قربانی، محاکمه عادلانه‌ای انجام می‌دهم یا نه. عذاب وجدان اینکه چطور لحظه‌های مهربانی پدر را از آن تصویر مخدوش جدا کنم. برای دختری که تصویری مخدوش از یک تعرض جنسی در کودکی‌اش دارد ترس از واقعیت داشتن چنین کابوسی همانقدر هولناک است که ترس از واقعیت نداشتنش. اگر واقعیت داشتنش نشان از زندگی در کنار پدری بیمار می‌دهد، واقعیت نداشتن چنین تصویری از تمایلی بیمارگونه حرف می‌زند، تمایل به متهم کردن پدری به امری به شدت ناشایست. اما شک به اینجا ختم نمی‌شود. تعرض خانگی قربانی بزرگ‌تری هم دارد. شک به اینکه چقدر مادر شریک جرم داستان است، از شک اول هم خورنده‌تر است. وقتی در نوشته‌های دوستانم با عشق و نفرت دیوانه‌وار قربانی نسبت به مادرش مواجه شدم تازه ابعاد غریب ماجرا را فهمیدم. قربانی تعرض خانگی هیچوقت از این سوال رهایی پیدا نمی‌کند که آیا مادرش از آنچه رخ داده خبر داشته یا نه. اگر می‌دانسته چرا هیچوقت تلاشی برای نجات دخترش نکرده، اگر نمی‌دانسته چطور می‌شود او را مادر دانست. چطور ممکن است مادری آسیبی تا این حد نزدیک را نبیند، حس نکند یا نفهمد. احساس دوگانه عشق به زنی که آنقدر ناتوان است که نمی‌تواند اعتراض کند و نفرت از زنی که در مقابل آسیب‌دیدن دخترش سکوت می‌کند کشنده است. شک دوم نه تنها مردها و دنیایشان را برای قربانی ناامن می‌کند که زن‌ها را هم در نقش مادر بی‌اعتبار می‌سازد. شک‌ و نفرت نسبت به پدر، و شک و محاکمه خشمگینانه مادر تنها دردهایی نیست که یک قربانی تعرض جنسی خانگی تحمل می‌کند. محاکمه‌ها همیشه راس سومی هم دارد. کمتر پیش آمده در اندوه قربانیان چنین تعرض‌هایی محاکمه خود به میان نیامده باشد. به جرات می‌توانم بگویم در مشاهداتم نه تنها قربانیان خودشان را محاکمه کرده‌اند که این محاکمه به مراتب خونین‌تر و سرسختانه‌تر از آن دو محاکمه دیگر بوده‌است. می‌شود از پدر بابت بیمار بودنش متنفر بود و از مادر بابت ناآگاهی‌اش رنجید، اما از سکوت خود و تن دادن مجدد به قرار گرفتن در معرض تعرض چه برداشتی می‌توان کرد. وحشت از اینکه این سکوت ناشی از میزانی از رضایت باشد دیوانه‌کننده‌است. بارها در نگاه قربانیان تعرض خانگی وقتی از شک به خودشان می‌گویند وحشت را دیده‌ام. وحشت از اینکه واقعا لذت برده‌باشند، نه به عنوان یک رابطه جنسی بلکه به عنوان امتیاز ویژه‌ای برای دوست داشته شدن بیشتر. یا وحشت از میزان حماقت شخصی، وحشت از ناتوانی در تشخیص اینکه در معرض سواستفاده قرار گرفته‌اند. هر کدام از این شک‌ها به دنیاهایی تیره ختم می‌شود. به شماتت خود. به فرو ریختن اعتماد به نفس. به خودزنی خونینی که می‌گوید تو خودت خواستی یا آنقدر احمق بودی که نمی‌فهمیدی آنچه در حال رخ دادن است عادی نیست. 
آنچه نوشتم تنها بخشی از مشاهدات من در همراهی دردمندانه با قربانیان تعرض‌های خانگی‌ست. مشاهداتی که آنقدر در طول سه سال گذشته تکرار شده که فکر کردم باید جایی در موردش حرف بزنیم به این امید که آسیب‌های ناشی از چنین اتفاقاتی را کاهش دهیم. من متخصص حوزه روان نیستم و آنچه می‌نویسم دریافت‌هایم به عنوان نویسنده‌ایست که کارش نوشتن از رفتارها و دنیای درونی آدم‌هاست. به گمانم چند مورد به کاهش آسیب‌های ناشی از تعرض‌های خانگی کمک می‌کند. 
اول نیاز داریم در مورد اینکه چه چیز تعرض جنسی حساب می‌شود و چه چیز تعرض جنسی نیست صحبت کنیم. به گمانم معیارهای فرهنگی در تعیین حدود تعرض جنسی نقش بازی می‌کنند و نمی‌شود آنچه در فرهنگی حوزه خصوصی تعریف می‌شود را به راحتی در فرهنگی دیگر به عنوان حوزه خصوصی تعریف کرد. شاید بخشی از مخدوش بودن تصویر گذشته برای قربانیان این اتفاق ناخوشاید ناشی از مخدوش بودن تعریف ما از تعرض جنسی باشد. 
دوم نیاز داریم نسبت به آدم‌های اطرافمان حساس باشیم. بسیاری از آسیب‌ها هرگز به زبان نمی‌آیند اما آسیبها ردشان را بر رفتارهایمان می‌گذارند. تغییر رفتارها اغلب نشانی از یک آسیب جدی دارد. دنیای امروز ما فقط از فقدان مدیران لایق، سیاستمداران بلندنظر و کمبود آب و هوایی برای نفس کشیدن رنج نمی‌برد. دنیای امروز ما ایرانی‌ها به گمان من از فقدان رابطه‌های حمایتگر انسانی بیشتر از موارد دیگر رنج می‌برد. از کمبود آدم‌هایی که بشود به آنها اعتماد کرد و با آنها حرف زد. از کمبود آدم‌هایی که می‌توانند دنیا را از دریچه چشم دیگران ببینند و رنجشان را بشناسند. 
سوم نیاز داریم در مورد ترس‌هایمان با هم حرف بزنیم. گاهی فکر می‌کنم این همه خشونتی که در کلام و رفتارمان است، ناشی از ترس‌هایی‌ست که هیچوقت در موردشان چیزی نگفته‌ایم. ترس از تکرار آسیب‌های گذشته می‌تواند مثل خوره زندگی را بخورد و آن را تبدیل به عجوزه‌ای هولناک کند. مهم نیست ترس‌های ما چقدر کوچک یا خنده‌دار یا احمقانه است. مهم اینست که ترس‌ها اغلب بازدارنده‌اند، اغلب اعتماد به نفسمان را از بین می‌برند و سبب می‌شوند ما به جای آنکه خودمان باشیم نقش آدم‌های دیگر را در زندگی‌مان بازی کنیم. و چه چیز تراژیک‌تر از آنکه شانس یک‌بار زیستنمان را با تکرار نقش آدم دیگری که گاهی حتی دوستش هم نداریم از دست بدهیم. 
و چهارم نیاز داریم جای بخشیدن و سکوت کردن و گذشتن محاکمه کنیم. نه محاکمه‌ای در خلوت خودمان، محاکمه‌ای در محضر آدم‌های بی‌طرف. اهمیت اجرای عدالت تنها در دادن حق به حق‌دار نیست، به گمانم اهمیت اجرای عدالت در آگاه کردن جامعه به حدود و صغور جرم و فهم عمومی تبعات یک آسیب است. سکوت در مقابل بی‌عدالتی یک معنای ضمنی دارد. آنکه سکوت می‌کند چه بخواهد و چه نخواهد در جبهه مجرم قرار گرفته و در بازتولید و تکرار جرم سهم دارد. تعرض‌های خانگی تبعاتش دامن بیش از یک نفر و بیش از یک نسل در یک خانواده را می‌گیرد. تعرض‌های خانگی فرد را دچار ناتوانی از تمیز دادن واقعیت از خیال می‌کند، گرفتار شک دائم می‌کند،  توان دوست داشتن دیگری و همدردی با دیگری را کاهش می‌دهد، ترس از ساختن رابطه‌های عاطفی جدید ایجاد می‌کند و مهم‌تر از همه احساس تنهایی کشنده با خودش به همراه دارد. تنهایی در تحمل رنج آسیبی که جرات نداری از آن حرف بزنی. 
اولين باري كه در يكي از دوره‌های نوشتن‌درمانی موضوع تعرض‌هاي جنسي خانگی پيش آمد، پاك به هم ريختم. نه به اين خاطر كه نمي‌دانستم در مقابل چنين موضوعي بايد چه واكنشي نشان دهم، به اين دليل كه هيچوقت با رنج انباشته ناشي از تحمل چنین رازي مواجه نشده بودم. سالهاي دانشجویی‌ام يك بار سر زايمان دختر شانزده ساله‌اي  حاضر شده بودم. دختر بعد از ساعت‌ها زار زدن فرزندي به دنيا آورد. گيج بود، درد بي‌حسش كرده بود و در طول زایمان پرستارها جاي همدردي سرش داد زده بودند كه مگر مجبوري در اين بچه سالي حامله شوي. بچه كه به دنيا آمد دختر حتي حاضر نشد نگاهي به او بيندازد. پاهايش از درد و سرما مي‌لرزيد و در نگاهش هيچ چيز نبود. هـيج ميلي به زندگي، هيچ رغبتي به بودن. تا روزی که بحث تعرض‌های جنسی خانگی مطرح شد فكر مي‌كردم تحمل ناپذيرترين رنج زنانه را ديده‌ام، اما آن روز احساس کردم با چیزی به مراتب خورنده‌تر و ویران‌کننده‌تر مواجهم.
آنچه دو سوی تعرض‌های جنسی معمول قرار می‌گیرد اغلب متجاوز و قربانی‌ست. قربانی نسبت به متجاوز خشم دارد و گاهی هیچوقت از ترس از متجاوز عبور نمی‌کند. اما در تعرض‌های خانگی داستان شکل دیگری به خودش می‌گیرد به خصوص اگر پدر در جایگاه متجاوز و دختر در جایگاه قربانی قرار بگیرد و تعرض به سنین پنج شش سالگی برگردد. 
فکر می‌کنم بزرگ‌ترین رنج تحمل‌ناپذیر چنین رابطه‌ای شک دائم باشد. اول شک به اینکه آیا آنچه اتفاق افتاده آزار و تعرض جنسی بوده یا نه. شک به اینکه آنچه مخدوش و تار در پس ذهن دور می‌زند واقعیت دارد یا ساخته خیال است. اینکه کی نوازش پدر از مرز نوازش گذشته و شکل یک تعرض به خودش گرفته. شک با خودش عذاب وجدان می‌آورد. عذاب وجدان اینکه آیا من قربانی، محاکمه عادلانه‌ای انجام می‌دهم یا نه. عذاب وجدان اینکه چطور لحظه‌های مهربانی پدر را از آن تصویر مخدوش جدا کنم. برای دختری که تصویری مخدوش از یک تعرض جنسی در کودکی‌اش دارد ترس از واقعیت داشتن چنین کابوسی همانقدر هولناک است که ترس از واقعیت نداشتنش. اگر واقعیت داشتنش نشان از زندگی در کنار پدری بیمار می‌دهد، واقعیت نداشتن چنین تصویری از تمایلی بیمارگونه حرف می‌زند، تمایل به متهم کردن پدری به امری به شدت ناشایست. اما شک به اینجا ختم نمی‌شود. تعرض خانگی قربانی بزرگ‌تری هم دارد. شک به اینکه چقدر مادر شریک جرم داستان است، از شک اول هم خورنده‌تر است. وقتی در نوشته‌های دوستانم با عشق و نفرت دیوانه‌وار قربانی نسبت به مادرش مواجه شدم تازه ابعاد غریب ماجرا را فهمیدم. قربانی تعرض خانگی هیچوقت از این سوال رهایی پیدا نمی‌کند که آیا مادرش از آنچه رخ داده خبر داشته یا نه. اگر می‌دانسته چرا هیچوقت تلاشی برای نجات دخترش نکرده، اگر نمی‌دانسته چطور می‌شود او را مادر دانست. چطور ممکن است مادری آسیبی تا این حد نزدیک را نبیند، حس نکند یا نفهمد. احساس دوگانه عشق به زنی که آنقدر ناتوان است که نمی‌تواند اعتراض کند و نفرت از زنی که در مقابل آسیب‌دیدن دخترش سکوت می‌کند کشنده است. شک دوم نه تنها مردها و دنیایشان را برای قربانی ناامن می‌کند که زن‌ها را هم در نقش مادر بی‌اعتبار می‌سازد. شک‌ و نفرت نسبت به پدر، و شک و محاکمه خشمگینانه مادر تنها دردهایی نیست که یک قربانی تعرض جنسی خانگی تحمل می‌کند. محاکمه‌ها همیشه راس سومی هم دارد. کمتر پیش آمده در اندوه قربانیان چنین تعرض‌هایی محاکمه خود به میان نیامده باشد. به جرات می‌توانم بگویم در مشاهداتم نه تنها قربانیان خودشان را محاکمه کرده‌اند که این محاکمه به مراتب خونین‌تر و سرسختانه‌تر از آن دو محاکمه دیگر بوده‌است. می‌شود از پدر بابت بیمار بودنش متنفر بود و از مادر بابت ناآگاهی‌اش رنجید، اما از سکوت خود و تن دادن مجدد به قرار گرفتن در معرض تعرض چه برداشتی می‌توان کرد. وحشت از اینکه این سکوت ناشی از میزانی از رضایت باشد دیوانه‌کننده‌است. بارها در نگاه قربانیان تعرض خانگی وقتی از شک به خودشان می‌گویند وحشت را دیده‌ام. وحشت از اینکه واقعا لذت برده‌باشند، نه به عنوان یک رابطه جنسی بلکه به عنوان امتیاز ویژه‌ای برای دوست داشته شدن بیشتر. یا وحشت از میزان حماقت شخصی، وحشت از ناتوانی در تشخیص اینکه در معرض سواستفاده قرار گرفته‌اند. هر کدام از این شک‌ها به دنیاهایی تیره ختم می‌شود. به شماتت خود. به فرو ریختن اعتماد به نفس. به خودزنی خونینی که می‌گوید تو خودت خواستی یا آنقدر احمق بودی که نمی‌فهمیدی آنچه در حال رخ دادن است عادی نیست. 
آنچه نوشتم تنها بخشی از مشاهدات من در همراهی دردمندانه با قربانیان تعرض‌های خانگی‌ست. مشاهداتی که آنقدر در طول سه سال گذشته تکرار شده که فکر کردم باید جایی در موردش حرف بزنیم به این امید که آسیب‌های ناشی از چنین اتفاقاتی را کاهش دهیم. من متخصص حوزه روان نیستم و آنچه می‌نویسم دریافت‌هایم به عنوان نویسنده‌ایست که کارش نوشتن از رفتارها و دنیای درونی آدم‌هاست. به گمانم چند مورد به کاهش آسیب‌های ناشی از تعرض‌های خانگی کمک می‌کند. 
اول نیاز داریم در مورد اینکه چه چیز تعرض جنسی حساب می‌شود و چه چیز تعرض جنسی نیست صحبت کنیم. به گمانم معیارهای فرهنگی در تعیین حدود تعرض جنسی نقش بازی می‌کنند و نمی‌شود آنچه در فرهنگی حوزه خصوصی تعریف می‌شود را به راحتی در فرهنگی دیگر به عنوان حوزه خصوصی تعریف کرد. شاید بخشی از مخدوش بودن تصویر گذشته برای قربانیان این اتفاق ناخوشاید ناشی از مخدوش بودن تعریف ما از تعرض جنسی باشد. 
دوم نیاز داریم نسبت به آدم‌های اطرافمان حساس باشیم. بسیاری از آسیب‌ها هرگز به زبان نمی‌آیند اما آسیبها ردشان را بر رفتارهایمان می‌گذارند. تغییر رفتارها اغلب نشانی از یک آسیب جدی دارد. دنیای امروز ما فقط از فقدان مدیران لایق، سیاستمداران بلندنظر و کمبود آب و هوایی برای نفس کشیدن رنج نمی‌برد. دنیای امروز ما ایرانی‌ها به گمان من از فقدان رابطه‌های حمایتگر انسانی بیشتر از موارد دیگر رنج می‌برد. از کمبود آدم‌هایی که بشود به آنها اعتماد کرد و با آنها حرف زد. از کمبود آدم‌هایی که می‌توانند دنیا را از دریچه چشم دیگران ببینند و رنجشان را بشناسند. 
سوم نیاز داریم در مورد ترس‌هایمان با هم حرف بزنیم. گاهی فکر می‌کنم این همه خشونتی که در کلام و رفتارمان است، ناشی از ترس‌هایی‌ست که هیچوقت در موردشان چیزی نگفته‌ایم. ترس از تکرار آسیب‌های گذشته می‌تواند مثل خوره زندگی را بخورد و آن را تبدیل به عجوزه‌ای هولناک کند. مهم نیست ترس‌های ما چقدر کوچک یا خنده‌دار یا احمقانه است. مهم اینست که ترس‌ها اغلب بازدارنده‌اند، اغلب اعتماد به نفسمان را از بین می‌برند و سبب می‌شوند ما به جای آنکه خودمان باشیم نقش آدم‌های دیگر را در زندگی‌مان بازی کنیم. و چه چیز تراژیک‌تر از آنکه شانس یک‌بار زیستنمان را با تکرار نقش آدم دیگری که گاهی حتی دوستش هم نداریم از دست بدهیم. 

و چهارم نیاز داریم جای بخشیدن و سکوت کردن و گذشتن محاکمه کنیم. نه محاکمه‌ای در خلوت خودمان، محاکمه‌ای در محضر آدم‌های بی‌طرف. اهمیت اجرای عدالت تنها در دادن حق به حق‌دار نیست، به گمانم اهمیت اجرای عدالت در آگاه کردن جامعه به حدود و صغور جرم و فهم عمومی تبعات یک آسیب است. سکوت در مقابل بی‌عدالتی یک معنای ضمنی دارد. آنکه سکوت می‌کند چه بخواهد و چه نخواهد در جبهه مجرم قرار گرفته و در بازتولید و تکرار جرم سهم دارد. تعرض‌های خانگی تبعاتش دامن بیش از یک نفر و بیش از یک نسل در یک خانواده را می‌گیرد. تعرض‌های خانگی فرد را دچار ناتوانی از تمیز دادن واقعیت از خیال می‌کند، گرفتار شک دائم می‌کند،  توان دوست داشتن دیگری و همدردی با دیگری را کاهش می‌دهد، ترس از ساختن رابطه‌های عاطفی جدید ایجاد می‌کند و مهم‌تر از همه احساس تنهایی کشنده با خودش به همراه دارد. تنهایی در تحمل رنج آسیبی که جرات نداری از آن حرف بزنی. 

۵ بهمن ۱۳۹۶

روزنوشت‌ها

سومین سری دوره اول فهم تاریخی ادبیات ایران دیشب تموم شد. از هفته بعد دوره‌های جدید شروع می‌شه. دوره اولی‌ها میرن دوره دوم تا ببینن از رفتن رضاشاه تا انقلاب سفید چه بر سر ادبیات در ایران اومد و دوره دومی‌ها می‌رن دوره سوم تا ببینن نویسنده‌ها انقلاب شاه و ملت رو چطور فهمیدن و چه نقدی بهش داشتن. هنوز باورم نمی‌شه رویایی که پنج سال پیش در هوای مه‌آلود لندن خوابش رو می‌دیدم به حقیقت پیوسته. اونهم با کیفیتی به مراتب بالاتر از چیزی که انتظارش رو داشتم. اون روزها تصورش رو هم نمی‌کردم که نسل قبلی من، اینطوری حمایتم کنه و خیالش هم برام دور بود که آدم‌هایی از گوشه و کنار قاره‌های دیگه بهمون بپیوندن. کلاس‌ها حداقل برای من تبدیل به ساعاتی جادویی شده. ساعاتی که ما دور یه میز چوبی روح نویسنده‌ها را احضار می‌کنیم و بهشون می‌گیم بیایید بنشینید کنار ما، چای و شیرینی و نون و پنیری بزنید و از اینکه شخصیت‌های قصه‌های شما بخشی از زندگی ما شده لذت ببرید. راستش از اینکه قصه‌ها، یکی از نسل دهه سی رو به یکی از نسل دهه هفتاد پیوند زده، یکی از ایران رو به یکی در کانادا وصل کرده لذت می‌برم و به خودم می‌گم این جادوی قصه‌ست. این همون نقش مغفول مونده ادبیاته. این همون صلح و گفتگوییه که ما برای ساختن دنیای بهتر بهش نیاز داریم. اینکه بتونیم دو ساعتی در مورد اختلاف نظرمون سر باورپذیر بودن شخصیت حاج ابوتراب داستان حاجی‌آقا با هم حرف بزنیم و بر سر اینکه قهرمان داستان عصیان رفتار شجاعانه یا احمقانه‌ای داشته با هم بحث کنیم و در خلال گفتگومون ببینیم کی هستیم، کی بودیم و دلمون می‌خواد کی باشیم. اینها رو نوشتم برای اینکه در این فضای خسته و مضطرب، شادیم رو با دیگران قسمت کنم و بگم اگر چه مهمه آسمون صاف و آبی رو به شهرهامون برگردونیم، اما در دلگرفتگی آسمون می‌شه نگاهمون رو به زیر پامون بچرخونیم، اون زیر، زیر خروارها خاک گذشته‌ای خوابیده که کشف و فهم بی‌حب و بغضش می‌تونه هم شادی‌آفرین باشه و هم برای بازگردوندن آسمون آبی کمکمون کنه.