‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبيات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ادبيات. نمایش همه پست‌ها

۲۹ آبان ۱۳۸۹

جامعه ادبی ما



بالاخره داد نويسنده‌ها درآمد. اين را از پست حسن‌شهسواري فهميدم. اگر تا چند سال پيش ناشر و نويسنده و رسانه اخم‌هايشان براي ارشاد بود حالا کم و بيش روبه‌روي هم ايستاده‌اند. رد پاي اين اتفاق را مي‌شد از دو سال پيش در وبلاگستان ديد. در اين سه سال که درگير چاپ کتاب‌هايم هستم و گاه‌گاهي نويسنده‌هاي نوپا را ديده‌ام کمتر پيش آمده که بحث مافياي ادبي به ميان نيايد. بخشي از اين قضيه طبيعي‌ست. جامعه ادبي ما هم با همان فرهنگي زندگي مي‌کند که جامعه تجارت خرد ما، که جامعه پزشکيمان، که جامعه مهندسي‌مان. اگر فساد اخلاقي و باندبازي در مابقي زيرمجموعه‌هاي اين مملکت بيداد مي‌کند چرا در جامعه ادبي‌مان نکند؟ البته ناگفته پيداست که در اين جامعه‌ هم مثل بقيه بخش‌هاي ايران بزرگ جزيره‌هاي کوچکي وجود دارد که درش جمعي از آدم‌هاي خوب با سيستمي کم و بيش سالم  زندگي مي‌کنند که دغدغه‌شان کارشان است و بس.
به نظرم اعتراض نويسنده‌ها نشانه خوبي‌ست. اين نشان مي‌دهد تعادل رخوتناک جامعه ادبي بهم‌ خورده. اين نشان مي‌دهد بخشي از اعضاي جامعه ادبي خواستار تغيير در اين نظام است. و احتمالا اگر بي‌حب و بغض با شکايت نويسنده‌ها مواجه شويم نتايج مطلوبي به دست مي‌آوريم. قطعا بخشي از مشکل فعلي جامعه  ناشر-‌ رسانه-‌‌‌ نويسنده، متوليان فرهنگي جامعه‌اند. شهسواري به درستي به موضوع اشاره کرده. اگر بيست مجله ادبي داشتيم.  هم نويسنده‌ها فضاي بيشتري براي نشان دادن خودشان و اثرشان داشتند و هم تعدد مجلات طيف وسيع‌تري از سليقه‌ها را مي‌توانست پوشش دهد. بايد اين موضوع را جدگانه به بحث گذاشت. چقدر امکان راه‌اندازي مجلات ادبي و حمايتشان و حفظشان وجود دارد. چرا نويسنده‌ها از مجلات اينترنتي استقبال نکردند؟ چه راهکاري براي بازکردن فضاي ادبي وجود دارد؟
اما آن عامل خارجي تنها مسئله جامعه ادبي‌مان نيست. اعتراض نويسنده‌ها نشان اينست که جريان نشر و نقد کارآمد نيستند. در طول سه سال گذشته سه کتاب را براي چاپ به چهار نشر معروف در تهران بردم و کم و بيش در هر چهار نشر با مشکلات يکسان مواجه شدم. اول اينکه معرف شما مي‌تواند تاثير به سزايي در پذيرفته شدن کتاب شما داشته باشد. اين به تنهايي به معني باندبازي نيست اما اگر تعداد واسطه‌هاي نشر و جامعه نويسنده‌ها محدود به چندنفر با ذائقه ادبي مشابه شود باند بازي معنا پيدا مي‌کند. اگر نسبت آثار ادبي کلاس‌هاي داستان‌نويسي به محصولات ادبي مستقل عدد قابل ملاحظه‌اي باشد و معلمان کلاس‌ها اتفاقا واسطه‌هاي نشر باشند، باندبازي فرضيه پررنگي مي‌‌شود هر چند که ممکن است اصلا محلي از اعراب نداشته باشد. دوم اينکه برخورد ناشران با نويسندگان در بسياري از موارد نه تنها برخورد برابر نيست بلکه محترمانه هم نيست. حداقل دو نشر معروف را مي‌شناسم که ناشر در برگه قرارداد براي چاپ اول کتاب اول نويسنده هيچ حق تاليفي قائل نمي‌شود. ناشران کمتر خودشان را موظف به پاسخ‌گويي مي‌دانند. کتاب‌ها در حالي رد مي‌شوند که هيچ دليلي براي رد شدنشان از سوي ناشر ارائه نمي‌شود، گاهي کتاب‌ها رد مي‌شوند بدون آنکه خوانده شوند. گاهي ناشر ماه‌ها نويسنده را چشم‌انتظار پاسخ ميگذارد. گاهي در حاليکه تا ساعت هفت ديشب خبر داشتيد کتابتان هنوز در دفتر نشر باز نشده بوده، نه صبح خبردار مي‌شويد کتابتان براي چاپ در نشر مورد نظرتان امتياز کافي را از هيآت داوران کسب نکرده. واقعيت اينست که موضع نويسنده در بسياري از نشرها اگر پاي معرف پر زوري در ميان نباشد مانند ارباب رجوع بيچاره‌ايست که براي يک امضا جلوي هر کس و ناکسي گردن کج مي‌کند. معطلي درازمدت نويسنده قبل از ماجراي نفس‌گير مجوز بدبيني‌ها را افزايش مي‌دهد و در نتيجه دلخوري‌ها به فحاشي مي‌کشد.
اينها يک سوي ماجراست. سوي ديگر ماجرا اينست که فقط چند ناشر در حوزه ادبيات داستاني شناخته شده‌اند. چرا فقط چند ناشر معروف به گروه نقد و تبليغ اصحاب رسانه دسترسي دارند. چرا فقط چند ناشر به سيستم پخش خوب کتاب دسترسي دارند. همين مسئله سيل نويسنده‌ها را به چند نشر محدود مي‌کشاند. نشر طبيعتا از عهده مطالعه دقيق کتاب‌ها برنمي‌آيد. در نتيجه واسطه‌ها مهم مي‌شوند. کتاب‌هاي خوب در نشر ديده نمي‌شوند و به دلايل مشابه کتاب‌هاي محدودي برچسب مي‌خورد و راه به رسانه و جوايز ادبي باز مي‌کند.
و حرف آخر اينکه شما در سايت‌هاي ناشران نه عدد و رقمي از تعداد مراجعات مي‌بينيد. نه تحليلي از نوع داستان‌هايي که مي‌رسد، نه نقدي بر طيف داستا‌ن‌هايي که مي‌سد،‌ نه فايل حقوق ناشر و مولف و نه مکاني براي دريافت بازخورد خوانندگان. اينها يعني ناشر خودش را از نويسنده و مخاطبش بي‌نياز مي‌بيند. بنابراين در دايره بسته ناشر‌-‌ نويسنده منتقد يک نشر کتابي نمره بيست مي‌گيرد که آن بيرون، آنجا که مردم ايستاده‌اند و قرار است داستان‌ها را بخوانند به زور نمره قبولي به کتاب معرفي شده مي‌دهند. جامعه ادبي يک مجموعه ارگانيک است. زماني رشد مي‌کند که نويسنده‌اش براي شعور مخاطبش احترام قائل باشد و ناشرش براي زحمت نويسنده‌اش و منتقدش براي نويسنده و مخاطب و شهرت ناشرش و هويت مستقل خودش.

پ.ن. در همین رابطه بخوانید: با احترام به چند یادداشت ، گفتاری درباره چرخه نویسنده- ناشر و زندگی ابدی خانواده تاک






۹ خرداد ۱۳۸۹

محبوب‌ترين كتاب 87

نمي‌دانم چند وبلاگ‌نويس پيشنهاد خوابگرد را در معرفي محبوب‌هاي 87 جدي گرفتند. اگرچه زمان پيشنهادي خوابگرد بسيار كوتاه بود اما فرصت خوبي مي‌توانست پيش بيايد تا كمي دل و روده ادبياتمان را بيرون بريزيم. به عقيده من به غير از سياست كه اين روزها هيچ‌جا دست از سرمان بر نمي‌دارد چيزهاي ديگري هم هست كه نياز به حلاجي و جراحي و چرا و چگونه پرسيدن دارد. راستش وقتي خوابگرد پيشنهاد معرفي محبوب‌هاي هشتاد و هفت را داد فكر كردم از بين بيست و پنج جلد كتابي كه طي يك سال و نيم گذشته از تازه انتشاريافته‌هاي هشتاد و سه به بعد خوانده‌ام حتما چند تايشان هشتاد و هفتي‌ست و البته در كمال تعجب فقط يك هشتاد و هفتي خوانده بودم: مرگ‌بازي پدرام رضايي‌زاده. با اينكه قصد كرده بودم سراغ كتاب‌هاي ايراني نروم اما پيشنهاد خوابگرد سبب شد كمي پرس و جو كنم و در نهايت پنج كتاب به من معرفي شد. متاسفانه فقط فرصت كردم سه تايشان را بخوانم؛ رمان احتمالا گم شده‌ام نوشته سارا سالار، رمان پري فراموشي نوشته فرشته احمدي و رمان دو قدم اين‌ور خط نوشته احمد پوري. اما انتخاب من از بين اين سه كتاب داستان احمدپوري‌ست.
دو قدم اين‌ور خط نوشته احمد پوري: دو قدم اين‌ور خط را در نهايت نااميدي خواندم. فكر كردم باز هم چند ساعت از عمرم را بايد با خواندن يك مشت نوشته بي سر و ته آتش بزنم. اما همان چند صفحه اول جذبم كرد. به جرات مي‌گويم از بين بيست و چند كتابي كه خوانده‌ام دو قدم اين‌ور خط يكي از بهترين‌هاست. حداقل يك قصه دارد. قصه‌اش هم سر و ته دارد. شخصيت‌پردازي مناسب دارد. يعني اينكه نويسنده شخصيتي را كه مي‌ساخته مي‌شناخته؛ روحياتش را، رفتارش را، عقايدش را. در طول كتاب كمتر دچار اين مشكل مي‌شويد كه رفتاري غيرقابل باور از شخصيت‌ها ببينيد. احمدپوري در كتاب 226 صفحه‌ايش يك عالم حرف مي‌زند؛ برشي از تاريخ ايران دهه بيست رو مي‌كند، مقايسه‌اي ميان چپ‌هاي ايران در اوايل دهه بيست و بازمانده‌هاي اوايل دهه شصت ارائه مي‌كند، شهر را در دو دوره تاريخي تصوير مي‌كند، برشي از شوروي سابق نشان مي‌دهد. مفهوم انقلاب و ايدئولوژي را حلاجي مي‌كند. مناسبات ميان زن و مرد را در دهه بيست و هفتاد مقايسه مي‌كند. اين همه حرف را هم با زباني ساده و روان بيان مي‌كند. توصيفاتش به جاست، احساسات را به جا برمي‌انگيزد و به جا بي‌طرف مي‌ماند تا خواننده به فراخور درك خود موضع احساسيش را مشخص كند. در يك كلام دو قدم اين‌ور خط به راستي رماني‌ست كه قصه دارد وحرفي براي شنيدن و فكر كردن. البته ضعف هم دارد. بالاخره ميان داستان‌نويسان متوسط ناگهان نابغه ظهور نمي‌كند. كليشه‌ها در نوشته احمدپوري به چشم مي‌خورند و از همه مهمتر عبور از زمان بار فانتزيي به داستان مي‌دهد كه راحت با مضمون سنگين آن جور نمي‌شود. نمي‌دانم اين را بايد به حساب كليشه‌اي بودن داستان‌هاي فانتزي بگذارم يا احمد پوري به راستي در تلفيق يك داستان اجتماعي رئال با فضاي فانتزي ناموفق بوده است.
احتمالا گم شده‌ام نوشته سارا سالار و پري فراموشي فرشته احمدي هر دو نقاط ضعف و نقاط قوت مشترك داشتند. هر دو نويسنده در قلم‌زني توانا هستند. فرشته احمدي حتي آهنگ كلام را هم خوب مي‌شناسد و جاهايي جمله‌هايش بيشتر به شعر مي‌ماند تا نثر. هر دو نويسنده با تيزهوشي جمله‌هايي گفته‌اند كه آدم خيال مي‌كند نمي‌شود گفت و چون نمي‌شود گفت و در داستان گفته مي‌شود دلمان خنك مي‌شود. هر دو نويسنده راوي اول شخص دارند و به كنكاش دنياي دروني راوي مي‌پردازند. در هر دو داستان هدف اين كنكاش زن جوانيست كه ذهني پريشان و زندگيي خاكستري دارد.
اما اشكال هر دو داستان همين جا خودش را نشان مي‌دهد. نويسنده‌اي كه از زبان راوي اول شخصي به مرور يك زندگي خاكستري مي‌پردازد در حقيقت وارد حوزه روانشناسي شده. داستان‌ الزاما روايتي روانشناختي‌ست و متاسفانه به نظر مي‌ر‌سد هيچ‌كدام از دو نويسنده اين دو كتاب ديد كافي و شناخت كافي از حوزه‌اي كه واردش شده‌اند ندارند. اينست كه در نهايت من خواننده را با كوهي از سوال و مجموعه‌اي از اطلاعات سطحي غيرقابل استفاده انتهاي كتاب رها مي‌كنند. در داستان احتمالا گم شده‌ام هيچ معلوم نيست چرا راوي-گندم شخصيت دوگانه دارد. اين دوگانگي شخصيت از كجا آمده. چرا يك شخصيت به دنبال شخصيت دوم مي‌گردد. چطور در حاليكه از او گريزان است ناگهان با شخصيت ديگرش آشتي مي‌كند يا حتي جرات مواجهه با او را پيدا مي‌كند. چرا يك مهاجر زاهداني به شدت رفتار زن تهراني شمال شهري دارد. همه مرد‌هاي داستان تيپيكند و اين براي داستاني با مضمون روانشناختي چندان جالب نيست. در داستان پري فراموشي هيچ معلوم نيست تنفر دختر از مادر به چه دليل است. تنفر مادر از پدر به چه دليل است. عشق دوم پدر چه نقشي در تنفر مادر بازي مي‌كند. مادر چرا خودكشي مي‌كند. مادر وسواس دارد اما صرف وسواس كه به تنفر و خودكشي نمي‌رسد. اصلا پدر چطور عاشق مادر شد. عشق راوي به ماني و ماني به راوي درك شدني نيست. داستان صحنه‌هاي آشناي آزاردهنده‌اي دارد. مثلا دوستي عميق دختر و پدر با صحنه‌اي توصيف مي‌شود كه مثالش را در مرغ خارزار مي‌بينيد. دختري كه بلوغش را با وحشت به يك مرد و نه مادرش اطلاع مي‌دهد. مرد با لبخند حرف دختر را مي‌شنود و به نرمي به او توضيح مي‌دهد كه اين يعني او بزرگ شده است.
بايد اعتراف كنم هر دو داستان (مثل بسياري از داستان‌هايي كه در اين يك سال و نيم خواندم) در من حس بدي را ايجاد كردند. احساس كردم گول خورده‌ام. احساس كردم حرف نويسنده در خوشبينانه‌ترين حالتش بيست صفحه بيشتر نبوده و نويسنده با تعليق‌هاي بي‌مورد مرا بيش از صد و پنجاه صفحه دنبال خودش كشانده. راستش من به گول خوردن در زندگي اجتماعيم عادت كرده‌ام. پذيرفته‌ام دست همه‌مان توي جيب همديگر است و هركداممان به طور نسبي يك هالو براي ديگري محسوب مي‌شويم اما در حوزه داستان وقتي گول مي‌خورم دلم بد به درد مي‌آيد. به خصوص وقتي فضاي تبليغاتي مرا به سمت كتابي هل مي‌دهد و چنان تصويري برايم مي‌سازد كه فكر مي‌كنم اگر كتاب را نخوانم ناكام از دنيا رفته‌ام. هنوز جاي زخمي كه از خريد كافه پيانو خوردم درد مي‌كند. هنوز نفهميدم چطور از آسمان آن همه نقد مثبت كافه پيانو باريد جبرا و بنده هم يكي از كافه‌پيانو‌ها را بلعيدم سهوا.

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

مسابقه محبوب‌ترين كتاب سال 1387


مسابقه محبوب‌ترين كتاب سال 1387
تصورم بر اين بود كه پست قبلي نظرات بيشتري دريافت كند. طي يكي دو سال گذشته بيشتر گپ و گفت‌هاي من با ديگران پيرامون ادبيات امروز ايران گشته. راستش به غير از دو سه مورد محدود بقيه تا سر صحبت باز مي‌شد اولين سوالشان اين بود كه "حالا واقعا به نظر شما نويسنده‌ها، اين چرت و پرت‌هاي بي‌سرو ته داستانه؟" چند بار براي دوستان خارج از كشور ليست كتاب فرستادم و بعد ايميل‌هاي پر از بد و بيراهي دريافت كردم كه " آدم حسابي اين مزخرفات چي بود گفتي من بخونم؟"
بي‌تفاوتي دوستان وبلاگستان به پست قبل را سه جور مي‌توانم تفسير كنم. يا حال اهالي وبلاگستان خراب است، يا اساسا نقد من به ادبيات امروزمان وارد نيست و همان‌هايي كه من ادبيات كم‌عمق و بي‌محتوا مي‌خوانم از ديد اهالي وبلاگستان ارزشمند است و يا اساسا من در انتخاب كتاب اشتباه مي‌كنم و ميان تازه‌هاي نشر بدترينشان را ورق مي‌زنم. مورد اول را كنار مي‌گذارم اما بر سر مورد دوم و سوم حرف دارم.
جامعه ادبي مثل هر جامعه ديگري براي رشدش نياز به فاكتورهاي مختلف دارد. نياز دارد خفه‌‌اش نكنند، توي دهنش نزنند. نياز دارد حمايت مالي شود. نياز دارد سرمايه‌گذار داشته باشد. نياز به تبليغ و ترويج دارد. اما مهمتر از همه آنچه گفتم جامعه ادبي زماني "جامعه" مي‌شود كه در مقابل توليد كننده‌اش انبوهي مصرف‌كننده قرار بگيرد. نويسندگاني كه مخاطب نداشته باشند و مهمتر از آن مخاطبانش لب به سخن باز نكنند، حرف نزنند،جرات نكنند نظرشان را بيان كنند يا اساسا بلد نباشند نويسنده را به نقد بكشند نمي‌توانند به يك "جامعه" تبديل شوند. شبكه نويسندگان بدون شبكه مخاطبي كه اهل تعامل باشد شبكه ضعيف و نحيفي‌ست كه به باد هر سانسورچي رشته‌هايش از هم مي‌گسلد و پاره‌پاره مي‌شود. نويسنده‌اي كه بداند مخاطب دارد به هزار راه متوسل مي‌شود تا اثرش را به دست خواننده‌اش برساند، جرات مي‌كند پاي اثرش بايستد و برايش بها بپردازد. به ميان مردم مي‌رود و بيشتر از آنها و براي آنها مي‌نويسد. از ديد من نويسندگان بي‌مخاطب احساس زنده بودن نمي‌كنند و نويسنده‌اي كه شور زندگي ندارد چه مي‌تواند خلق كند.
قطعا نويسندگان دهه‌هاي اخير ما در عدم جذب مخاطب مقصرند اما جايي بايد اين دور باطل نويسنده درمانده،-‌ مخاطب وامانده شكسته شود. و البته در شرايط فعلي اين مخاطب است كه قدرت بيشتري دارد. هم تعدادش بيشتر است و هم زير بار در بدبختي و فقر نوشتن، زير بار توهين سانسور و زير بار حقارت ورود به باند‌هاي نشر و تبليغ له نشده. به گمانم احياي دوباره همين نفس‌هاي نيم‌بند نويسندگانمان تنها به مدد حضور مخاطبان امكان‌پذير است.
اين مقدمه طولاني را آوردم تا از همه دعوت كنم در مسابقه‌اي كه خوابگرد مطرح كرده شركت كنند. خوابگرد پيشنهاد داده اين بار نه هيات داوران كه مخاطبين ادبيات، پراقبال‌ترين اثر سال 1387 را انتخاب كنند. متن كامل فراخوان خوابگرد را در ادامه اين پست مي‌آورم. خوبي پيشنهاد خوابگرد اينست كه در انتهاي فراخوان ليستي از كتاب‌هاي منتشر شده سال 87 در حوزه ادبيات را آورده. همه ما فرصت داريم به عنوان مخاطب از ميان آنهايي كه خوانده‌ايم سه كتاب انتخاب كنيم. و فرصتي داريم تا حداقل چند كتاب منتشر شده در سال 87 را ورق بزنيم و به نويسندگانمان بگوئيم به عنوان مخاطب امروز ايران چه مي‌خواهيم بخوانيم و دغدغه ذهني‌مان چيست.
 پي‌نوشت: در ارتباط با اين پست حرف‌هاي اميرحسين يزدان‌بد را هم بخوانيد. 


محبوب‌ترین کتاب داستانی وبلاگ‌نویسان ایران
آیین شرکت در برنامه
۱) هر وبلاگ‌نویس باید حداکثر سه کتاب برگزیده‌ی داستانی خود را از میان آثاری که برای اولین بار درسال ۱۳۸۷ چاپ شده، به ترتیب از یکم تا سوم، در یک پست جداگانه اعلام کند و متن پست را همراه با آدرس مستقل مطلب در وبلاگ، نام وبلاگ (و در صورت تمایل نام خود) حداکثر تا تاریخ پنجم خردادماه۱۳۸۹ به ایمیل shokrollahi@khabgard.com بفرستد.
توجه کنید که برای پرهیز از تغییرات احتمالی در متن وبلاگ، باید اسامی برگزیدگان خود را نیز حتماً در متن ایمیل بیاورید. در غیر این صورت، کتاب‌هایی که در نخستین مراجعه به وبلاگ دیده شوند، در لیست نهایی ثبت خواهند شد.
۲) کتاب یکم سه امتیاز، دوم دو امتیاز و سوم یک امتیاز خواهد گرفت، و نهایتاً جمع امتیازها، سه برنده‌ی نهایی را مشخص خواهد کرد.
۳) قرار نیست آثار محبوب خود را به تفکیک مجموعه‌داستان و رمان اعلام کنید. این برنامه فقط برای انتخاب سه کتاب داستانی برتر از دیگاه وبلاگ‌نویسان است. بنابراین اگر وبلاگ‌نویسی سه کتاب برگزیده‌ی خود را به تفکیک مجموعه و رمان یا بدون اولویت ذکر کند، فقط کتاب‌های یکم تا سوم موجود در متن او (به ترتیب) در امتیازگیری شرکت داده خواهد شد.
۴) در ادامه‌ی این فراخوان، فهرستِ کمکی آثار داستانی سال ۱۳۸۷ و فهرستی از برندگان جوایز ادبی غیردولتی آمده است. مجبور نیستید لزوماً از میان این فهرست کمکی کتابی را برگزینید، قرار هم نیست همه‌ی آثار سال ۸۷ را خوانده باشید. فقط کافی ست کتاب محبوب‌تان (حتا اگر یکی باشد)، داستانی ایرانی در حوزه‌ی بزرگسال باشد که برای نخستین بار در سال ۱۳۸۷ منتشر شده باشد.

جزییات بیش‌تر:
۱) منظور از وبلاگ‌نویس، هر کسی ست که در فضای وب صفحه‌ای مستقل با آدرس مستقل برای نوشتن دارد، اعم از وبلاگ، سایت شخصی یا یک صفحه از یک سایت که بشود به صورت اختصاصی به آن لینکِ باز داد.
۲) فقط وبلاگ‌نویسانی می‌توانند در این برنامه مشارکت کنند که دستِ‌کم ده مطلب در وبلاگ‌شان منتشر کرده باشند و از تاریخ ایجاد وبلاگ‌شان نیز دستِ‌کم شش ماه گذشته باشد.
(با توجه به امکان عبور پنهان از این شرط، پرهیز از چنین کاری را به خود وبلاگ‌نویسان وامی‌گذاریم و اگر این خطا آشکار نباشد، بنا را بر اعتماد و راستی می‌گذاریم.)
۳) اگر همت کنید و افزون بر اعلام نام کتاب‌های محبوب خود، از یک خط تا هر قدر در باره‌ی آن‌ها نیز بنویسید، به هدف این برنامه بیش‌تر کمک کرده‌اید.
هم‌چنین اگر افزون بر نام کتاب‌های برگزیده، نام سایر آثاری را که خوانده‌اید، در کنار برگزیده‌های‌تان بنویسید، در معرفی این‌ آثار به دیگران کمک کرده‌اید.
۴) دستِ‌کم باید ۵۰ وبلاگ‌نویس در این «انتخاب عمومی» مشارکت کنند تا شکل رسمی بیابد. در غیر این صورت، نتیجه‌ی نهایی اعلام نخواهد شد.
۵) مهلت شرکت در برنامه، ممکن است تا ده روز بعد از ۵خرداد نیز تمدید شود.
۶) نام و لینک مطلبِ همه‌ی مشارکت‌کنندگان به نام خود ایشان یا وبلاگ‌شان در خوابگرد درج خواهد شد.
۷) این برنامه، جایزه‌ی خاصی برای برگزیدگان نهایی در نظر نگرفته است. در اوضاع کنونی، بهترین جایزه برای نویسندگان آثار برگزیده، نفس مشارکت وبلاگ‌نویسان و اعلام نظرشان است.
۸) اگر این برنامه با موفقیت برگزار شود، دوره‌های بعدی آن در زمانی مناسب‌تر و با ایده‌هایی بهتر برگزار خواهد شد.
۹) این برنامه را وبلاگ «خوابگرد» برگزار می‌کند، هیچ پشتیبان مالی ندارد و میزان موفقیت آن به میزان مشارکت همه‌ی شما بسته است. این برنامه از آنِ وبلاگ‌نویسان فارسی‌زبان است و هرگونه تلاش فرد فرد شما برای رونق بیش‌تر آن، به رونق این جامعه‌ی مجازی و نیز ادبیات داستانی ایران یاری می‌رساند.
شما نیز می‌توانید با انتشار این فراخوان در وبلاگ‌ها یا رسانه‌های دم دستِ خود یا با درج لوگو، به این برنامه کمک کنید.
۱۰) هنگام اعلام اسامی برگزیده، اگر میسر شد، گفت‌وگوهایی کوتاه با نویسندگان آثار نیز در خوابگرد منتشر خواهد شد.
۱۱) شرکت نویسندگانی که خود اثری در سال ۸۷ دارند، به شرط وبلاگ‌نویس بودن‌شان و نیز وبلاگ‌نویسان غیرایرانی که به زبان پارسی می‌نویسند، هیچ منعی ندارد.
فهرست‌های کمکی
یک بار دیگر تأکید می‌کنم که این برنامه برای انتخاب محبوب‌ترین کتاب از میان آثار سال ۱۳۸۷ است و آثاری که احیاناً این اواخر خوانده‌اید و مربوط است به سال ۱۳۸۸، در دوره‌ی بعدی این جایزه قرار خواهد گرفت که امیدواریم در زمانی مناسب‌تر برگزار شود. برای کمک به شما، در ادامه، هم فهرست برندگان و نامزدهای جوایز غیردولتی آمده، هم فهرست تقریباً کامل کل آثاری که در سال ۱۳۸۷ منتشر شده‌اند.
برندگان جوایز ادبی سال
جایزه‌ی نویسندگان و منتقدان مطبوعات:
رمان «نگران نباش» مهسا محب‌علی
مجموعه‌ی «برف و سمفونی ابری» پیمان اسماعیلی

جایزه‌ی هوشنگ گلشیری:
مجموعه‌داستان «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند» حامد حبیبی و «برف و سمفونی ابری» پیمان اسماعیلی
مجموعه‌داستان اول «آویشن قشنگ نیست» حامد اسماعیلیون و «مرگ‌بازی» پدرام رضایی‌زاده
جایزه‌ی مهرگان:
رمان «مونالیزای منتشر» شاهرخ گیوا و تقدیر از «پری فراموشی» فرشته احمدی
مجموعه‌ی «برف و سمفونى ابرى» پیمان اسماعیلى و تقدیر از «هجوم آفتاب» قباد آذرآیین
جایزه‌ی روزی روزگاری:
رمان «بیژن و منیژه» جعفر مدرس‌صادقی
مجموعه‌ی «برف و سمفونى ابرى» پیمان اسماعیلى
جایزه‌ی ادبیات متفاوت واو:
رمان «دره‌ی پنهان» محمد قراچه‌داغی و تقدیر از «مونالیزای منتشر» شاهرخ گیوا
سایر نامزدهای این جوایز
رمان‌ها:
احتمالاً گم شده‌ام نوشته سارا سالار
روز هزار ساعت دارد نوشته فریدون حیدری ملک‌میان
دو قدم این ور خط نوشته احمد پوری
صورتک‌های تسلیم نوشته محمد ایوبی
نفس تنگی نوشته فرهاد حیدری گوران
مجموعه‌داستان‌ها:
آن‌ها چه کسانى بودند نوشته احمد آرام
در راه ویلا نوشته فریبا وفی
دیوانه در مهتاب نوشته حمیدرضا نجفی
شهر یک‌نفره نوشته مرجان بصیری
یک شب دیگر نوشته محبوبه میرقدیرى
مجموعه‌داستان‌های منتشرشده در سال ۱۳۸۷
۱ـ قباد آذرآیین، هجوم آفتاب، هیلا
۲‌ـ احمد آرام، آن‌ها چه کسانی بودند؟، افق
۳‌ـ مهدی اخوان لنگرودی، الا تی تی، ثالث
۴‌ـ محمدرحیم اخوت، این هم بهار، آگه
۵‌ـ محمدرحیم اخوت، داستان‌های ۸۴، آگه
۶‌ـ پیمان اسماعیلی، برف و سمفونی ابری، چشمه
۷‌ـ حامد اسماعیلیون، آویشن قشنگ نیست، ثالث
۸‌ـ علی الفتی، به روایت دوربین روسی، بوتیمار
۹‌ـ بهاره اله‌بخش، خط ترمز روی گیجگاه زن، رسش
۱۰‌ـ میترا الیاتی، کافه‌ی پری دریایی، چشمه
۱۱‌ـ لاله امینی‌پور، همه‌ی خاک‌های بیابان، رسش
۱۲‌ـ مرجان بصیری، شهر یک‌نفره، ققنوس
۱۳‌ـ احمد بیگدلی، آوای نهنگ، چشمه
۱۴‌ـ احمد بیگدلی، زمانی برای پنهان شدن، آگه
۱۵‌ـ محمدرضا پورجعفری، دیدار با خورشید، نیلوفر
۱۶‌ـ زهره چترچی، ما آدمهای بدی نبودیم، هنرکده
۱۷‌ـ عبدالحسین حاج‌سردار، از پشت شیشه‌ها، خجسته
۱۸‌ـ حامد حبیبی، آنجا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند، ققنوس
۱۹‌ـ سحرالسادات حدیقه، سرخ سرخ چون انار، نوآور
۲۰‌ـ مجید دانش‌آراسته، خط خوش شهر، افراز
۲۱‌ـ پدرام رضایی‌زاده، مرگ‌بازی، چشمه
۲۲‌ـ غلامرضا رضایی، دختری با عطر آدامس خروس‌نشان، ثالث
۲۳‌ـ محمدآصف سلطان‌زاده، تویی که سرزمینت اینجا
۲۴‌ـ نقی سلیمانی، همه نوع تغییرات دماغ پذیرفته می‌شود، نیلوفر
۲۵‌ـ ناهید طباطبایی، ستاره سینما، خجسته
۲۶‌ـ شهریار عباسی، پیتزای برشته، افراز
۲۷‌ـ نرگس عباسی، خواهرم کلئوپاترا، ثالث
۲۸‌ـ محمدعلی علومی، وقایع‌نگاری بن لادن، هزاره ققنوس، (طنز)
۲۹‌ـ ناصر غیاثی، تاکسی‌نوشت دیگر، حوض نقره
۳۰‌ـ مژگان فرح‌آور مقدم، طنز تلخ شهر شلوغ، مهرتاب
۳۱‌ـ ناهید کبیری، پیراهن آبی، نگاه
۳۲‌ـ محمدرضا گودرزی، اگه تو بمیری، افق
۳۳‌ـ نیما مراقبی، بوی خوش یاس‌های امین‌الدوله، کاوش قلم
۳۴‌ـ مهدی مرعشی، نفس تنگ، چشمه
۳۵‌ـ کیومرث مسعودی، مرگ همین گوشه کنارهاست، افراز
۳۶‌ـ مهدی میرباقری، خیانت و داستانهای دیگر، افراز
۳۷‌ـ محبوبه میرقدیری، یک شب دیگر، روشنگران
۳۸‌ـ حمیدرضا نجفی، دیوانه در مهتاب، چشمه
۳۹‌ـ هادی نودهی، شمایل لرزان قدرت، ققنوس
۴۰‌ـ فریبا وفی، در راه ویلا، چشمه
۴۱‌ـ حسین یعقوبی، محرمانه‌های رومئو و ژولیت، مروارید (داستان‌های طنز)
رمان‌های منتشرشده در سال ۱۳۸۷
۱‌ـ محمدرحیم اخوت، نمی‌شود، آگه
۲‌ـ محمد بهارلو، عروس نیل، آگه
۳‌ـ فرهاد حیدری گوران، نفس تنگی، آگه
۴‌ـ احمد بیگدلی، زمانی برای پنهان شدن، آگه
۵‌ـ غلامرضا رضایی، وقتی فاخته می‌خواند، چشمه
۶‌ـ محمد قراچه داغی، درۀ پنهان، چشمه
۷‌ـ سارا سالار، احتمالا گم شده‌ام، چشمه
۸‌ـ مهسا محب علی، نگران نباش، چشمه
۹‌ـ احمد پوری، دو قدم این ور خط، چشمه
۱۰‌ـ فرهاد حسن زاده، مهمان مهتاب، افق
۱۱‌ـ زهره حکیمی، حال سگ، افق
۱۲‌ـ فریدون حیدری ملک‌میان، روز هزار ساعت دارد، افق
۱۳‌ـ لادن نیک نام، مورچه در ماه، افق
۱۴‌ـ مرجان ریاحی، پرچینی از اقاقیا، مرکز
۱۵‌ـ مرجان شیرمحمدی، این یک فصل دیگر است، مرکز
۱۶‌ـ جعفر مدرس صادقی، بیژن و منیژه، مرکز
۱۷‌ـ فریبا وفی، رازی در کوچه ها، مرکز
۱۸‌ـ محمد ایوبی، صورتک‌های تسلیم، افراز
۱۹‌ـ شهریار زمانی، زنی بدون کیف دستی، افراز
۲۰‌ـ شهریار عباسی، زنی پنهان در میان واژه‌ها، افراز
۲۱‌ـ علی صالحی، مسئله زن ها بودند، ثالث
۲۲‌ـ ناهید کبیری، کشتی ماه عسل، ثالث
۲۳‌ـ مسعود کیمیایی، حسد، ثالث
۲۴‌ـ آنها هیچ از بهشت نمی‌دانند، امین انصاری، ثالث
۲۵‌ـ مهکامه رحیم زاده، چه دیر، ققنوس
۲۶‌ـ عاطفه طیه، کجا می برند درختان مرده را، ققنوس
۲۷‌ـ شاهرخ گیوا، مونالیزای منتشر، ققنوس
۲۸‌ـ نادر وحید، خواب های گمشده، ققنوس
۲۹‌ـ داریوش مهرجویی، به خاطر یک فیلم بلند لعنتی، قطره
۳۰‌ـ ابراهیم یونسی، جنگ سایه‌ها و یک داستان دیگر، معین
۳۱‌ـ خنده را از من بگیر، جواد ماه‌زاده، هیلا
۳۲‌ـ پویا اشتهاردی، خاک، یوشیج (به هم پیوسته)
۳۳‌ـ صادق زیبا کلام، غریب آذری، بیدگل
۳۴‌ـ حسن اصغری، قهقهه‌ی باشکوه، آزادمهر
۳۵‌ـ پرویز رجبی، مارمولک‌ها هم غصه می خورند، اختران
۳۶‌ـ نادره پیشداد، چهارفصل، باغ نو
۳۷‌ـ فاطمه حسن پور، شوکت، روزگار
۳۸‌ـ در من فیلی خفته است، ثنا انصاری، داستان‌سرا
۳۹‌ـ ژیلا تقی‌زاده، جیبی پر از بادام و ماه، حوض نقره
۴۰‌ـ مجید قیصری، شماس شامی، افق
۴۱‌ـ فرشته احمدی، پری فراموشی، ققنوس
۴۲ـ بلقیس سلیمانی، خاله‌بازی، ققنوس

۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

ادبيات- بخش اول

قبل از سال جديد وعده داده بود عيدانه كتاب‌هاي ادبي بزرگسال هم معرفي كنم اما راستش هر چه كتابخانه‌ام را زير و رو كردم كتابي پيدا نكردم كه بتوانم با طيب خاطر معرفي‌اش كنم و بگويم ارزشش را دارد چند ساعتي وقت بگذاري و بخوانيش. از عيد به اين طرف فكر مي‌كردم ما چه‌مان شده؟ هنرمندانمان چه‌شان شده؟ اول فكر كردم بنشينم و سعي كنم يك‌بار براي خودم روشن كنم از ادبيات چه مي‌خواهم. شايد مشكل از خواستن من است.
براي من ادبيات عرصه گريز از محدوديت‌هاست. عرصه دنياي بدون بايد‌ها و نبايد‌ها. عرصه مجازهايي كه در دنياي واقعي اغلب غيرمجاز است. عرصه تجربه آدم‌هايي كه شانس سر راهم قرارشان نداده. يا اگر داده توان ارتباط با آنها را نداشته‌ام. عرصه ديدن درون آدم‌ها، عرصه شنيدن صداهايي كه دوست داشتم بشنوم اما نمي‌توانستم بشنوم. عرصه شنيدن صداي ضربان قلب يك مرد عاشق، يك زن آزاده، دختري كه بلوغش را كشف مي‌كند، پسري كه عشق به وطن به ميدان جنگش مي‌كشد. ادبيات براي من اين چيزهاست. ادبيات جائي‌ست كه من بي‌ترس از نكوهش همسايه‌ام مي‌توانم عاشق شوم. بي‌محابا آواز بخوانم. به ميدان جنگ بروم. با آدم‌‌ها همدردي كنم و بگويم دنيا عوض مي‌شود. ادبيات براي من جائي‌ست كه در بستر تلخي زندگي‌هايمان، زندگي‌هايي كه به هزار كثافت آلوده شده رد پاي عشق، دوستي، صلح و آزادي را ببينم. اما پا كه به دنياي ادبيات معاصر ايران مي‌گذارم به‌خصوص نوشته‌هاي دو دهه اخير نفسم مي‌گيرد. چقدر مرثيه‌سرايي، چقدر عزاداري، چقدر قهرمان‌هاي ضعيف وامانده حسرت‌زده، آن هم حسرت چه؟ حسرت گذشته‌اي كه هيچ حسرت برانگيز نيست. مي‌دانم جامعه ادبي‌مان گرفتار مشكل است اما آيا همه مشكلمان همان عامل بيروني‌ست؟ دقيق‌تر كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم نمي‌توانم به اين سوال جواب مثبت بدهم. گيرمان هم فقط در جامعه ادبي نيست. گيرمان يك فرهنگ است. چندصد سال است براي گذشته‌مان مرثيه‌سرايي مي‌كنيم؟ چند صد سال است نويسند‌ه و شاعرمان عارف شده و گوشه نشيني اختيار كرده؟ چند صد سال است هر چه ميخوانيم اين عبارت پر از حسرت است كه " تا خواستيم كاري بكنيم فلان قوم و قبيله حمله كرد و آدم كشت و چشم درآورد و .." تاريخ كه خواندم تازه فهميدم آدم‌كشي و چشم‌درآوردن سنت چند هزارساله بشر است. كجا اين اتفاق نيفتاده؟ اما چقدر ملت‌ها تلخي روزهاي سخت را با شيريني آرزوهايي بزرگ و ايمان به آمدن روزهاي خوب پشت سرگذاشته‌اند؟
فكر مي‌كنم اين فرهنگ مشكل عام ماست و جامعه ادبي هم از اين گزند در امان نيست. پيدا كردن ريشه‌هاي اين فرهنگ در كليتش كار سختي‌ست اما مي‌شود در جامعه كوچك ادبي ريشه هاي اين سرخوردگي را پيدا كرد. بايد مشكلاتي كه به اين سرخوردگي مي‌انجامد را پيدا كنيم. مشكلاتي كه به "ما" اعضاي جامعه ادبي مربوط مي‌شود. ما كه نويسنده،‌خواننده، منتقد و ناشر اين دنياييم. توليد كننده، مصرف‌كننده و توزيع‌كننده اين كالاي فرهنگي هستيم. غير از مشكلات بيروني بايد دردي ميانمان، در بينمان وجود داشته باشد كه چنين راحت از پا درمان مي‌آورد.