دندان درد من يكشنبه شب با زقزقي نرم و دوستداشتني شروع شد. درد آنقدر ظريف بين دندانهايم ليز ميخورد كه نميتوانستم تشخيص بدهم كدام دندان برايم بازي درآورده. سابقه دنداندردهاي مشابه را داشتم. چند بار كه به دكتر مراجعه كرده بودم، گفته بود علت درد، حساس شدن و تحريك موقت اعصاب دندانهاست كه خيلي زود رفع ميشود. من كه خيالم راحت بود ذقذقها نشانه خطرناكي نيست، حتي يكشنبه شب بدم نيامد كمي هم سر به سر دندانهايم بگذارم، زبانم را پشت رديف دندانها فشار دادم. مسواك را با خشونت روي لثه كشيدم و موقع استفاده از نخ دندان تا مرز خون افتادن لثه پيش رفتم. درد قابل تحمل بود و تحريك كننده و البته لذتبخش.
دوشنبه ظهر كمكم درد در نقطه خاصي متمركز شد؛ بالا، سمت چپ، دندان نيش. همان دندان ضايعي كه با وجود بيست و هشت دندان صلحطلب ديگر كه نشان علفخواري ما آدمهاست با وقاحت تمام اعلام ميكند كه نخير، ما چندان هم موجودات صلح جوي بيخطري نيستيم. داشتم ميگفتم. درد نيش از مرز زغزغ گذشت. دوشنبه شب اول كمي داد و بيداد كردم. بعد به دندانم بيمحلي كردم. چند بار تحت تاثير انديشههاي دنياي پستمدرن اعلام كردم كه دردي وجود ندارد و همه آنچه در حال رخ دادنست تنها بخشي از انديشه منست و بايد با توان ويژه فكر، به جنگش بروم. چهار زانو نشستم، تمركز كردم و صدبار گفتم دندان نيشم درد نميكند اما نيش آرام نشد.
سهشنبه درحاليكه به زمين و زمان فحش ميدادم سراغ دندانپزشكم رفتم. هنوز اميدوار بودم دنداپزشك بگويد جاي هيچ نگراني نيست و درد به زودي آرام ميشود اما قبل از آنكه من بتوانم با وجود آن همه ابزار آلات آهني در دهانم حرف بزنم مته به حركت درآمد. من دادي كشيدم و دندان پزشك گفت: مال آخرين دندون آسيابه.
من همانطور كه دهانم باز بود با زبان بيزباني گفتم نيش درد ميكند اما دندانپزشك گفت: ما يعني دندانهاي ما ريشههاي عميقي دارد و ريشههاي عميق جايي به هم ميرسند كه هيچ فكرش را نميكنيم. اينست كه اگر چه دندان نيش درد ميكند اما منشاء درد جاي ديگريست. دندان پانسمان شد تا متخصص ترميم ريشه كلك ريشه فاسد را بكند.
تحمل درد هم حدي دارد. من كه سهشنبه با خشونتِ يك آمپول دندانپزشكي مواجه شده بودم ظرفيتم براي مواجهه با اين ابزار ترسناك براي مدتي پر بود اما هر چه فكر كردم ديدم نميتوانم بعد از شش ماه سراغ پزشك معدهام بروم و بگويم بابت يك آمپول ناقابل آزمايش خون ندادم. چهارشنبه صبح درحاليكه مطابق همان آموزههاي گند پستمدرنيستي سعي ميكردم به خودم بگويم كه روز خوبيست و هوا بوي سرب دلچسبي ميدهد وارد آزمايشگاه شدم. روي صندلي خونگيري كه نشستم چشمانم را بستم و منتظر شدم كار تمام شود.
صداي لطيف زنانهاي گفت: واسه چي آزمايش ميدي؟
- دقيقا نميدونم. همينجوري
- سابقه بيماري داري؟
- نه
- داروي خاصي مصرف ميكني؟
- نه
- آزمايشهاي قبلي مشكلي داشته؟
- نه
- مشت كن
از جا پريدم.
- بله، مشت؟
دختر زيبايي بود. با تعجب نگاهم كرد و گفت براي رگگيري ميگويد. براي پيدا كردن رگ. هيچ مشكلي نيست. فقط يك مشت كردن ساده است. موقع خروج از در دقت كردم ببينم روي برگه نوشته بيمار رواني يا نه.
پنجشنبه وقت درمان ريشه بود. باز خشونت يك آمپول كذايي. متخصص ترميم ريشه مرا از ده سال پيش ميشناخت. زماني كه بعد از يكي از تلخترين حادثههاي زندگيم چهار دندان را درمان ريشهاي كرده بود. ده سال همديگر را نديده بوديم. تزريق را انجام داد و مته لعنتي را روي دندانم گذاشت كه دادم هوا رفت. چند دقيقهاي صبر كرد و به گمانم ماده بيحسي اضافي هم تزريق كرد اما مته كه داخل دهانم رفت چنان از روي تخت پريدم كه خودش را عقب كشيد. چند ثانيهاي نگاهم كرد. اشكهايم سرازير شده بود. لبخندش را از پشت ماسكش ميديدم.
- قديما خيلي شجاع بودي. هميشه از در كه ميرفتي بيرون به خانم لام ميگفتم نميدونم اين دختر چه جوري درد تحمل ميكنه كه خم هم به ابروهاش نميفته.
خواستم توضيح دهم كه در طول اين ده سال اتفاق كوچكي افتاده. من فيلمي از تلويزيون ديدم كه در آن قهرمان زنداني داستان توسط دندانپزشكي شكنجه ميشود تا اعتراف كند. البته آنچه ديدم فيلم بود اما بدبختي بزرگ من اينست كه آنچه بخوانم يا ببينم را نميتوانم فراموش كنم. ميخواستم تمام اين حرفها را بزنم اما با وجود دستگاه مكنده و چند سيخ كه داخل كانال دندانها فرو شده بود و پنبههاي استوانهاي استريل فقط صداي نامفهومي از دهانم درآمد كه بيشتر شبيه صداي خرخر گلوي بريده شده مفتش در سريال هزاردستان بود. همان هم حالم را بدتر كرد. دندانپزشك مشغول كار شد. من اشك ميريختم و او توضيح ميداد كه چطور اوايل كه گرفتار كمردرد شده بود حتي عارش ميآمد بگويد درد دارد اما بعدها ديسك گردن هم اضافه شد و به دنبالش ضعيفشدن چشمها و بعد هم خونريزي معده و درد و درد و آستانه تحملي كه هي پايين ميآمد.
كارش كه تمام شد داستانش هم به پايان رسيد و گفت:
- اينجوري بهت بگم الان وقتي كمرم درد ميگيره ممكنه بابتش ساعتها من مرد گنده بشينم گريه كنم.
آموزههاي پستمدرنيستي ميگويد هميشه به دنيا لبخند بزن. حتي اگر دنيا دهنت را سرويس كند. راه لبخند زدن را هم ميگويد. پيشنهاد ميدهد در تجربههاي تلخ نيمه پر ليوان را ببينيم و چند نتيجه پر و پيمان براي آيندهمان ذخيره كنيم. و من در پيروي بيچون و چرا از آموزههاي دنياي امروز دو نتيجه گرفتم. نتيجه اول اينكه گاهي دندان خونخوار آدم درد ميگيرد اما ريشه درد در دندان مظلوم آسيابيست كه ما را ياد گاوهاي دوستداشتني مياندازد و نتيجه دوم اينكه تكرار درد آستانه تحمل را ميتواند آنقدر پايين بياورد كه شجاعت جايش را به بزدلي بدهد.
پيش ميآيد ديگر.
۱۷ دی ۱۳۸۸
۱۵ دی ۱۳۸۸
فرهنگ تربيت ما ايرانيها
زنگ تفريح بود و من مثل هميشه داشتم کلاس زنگ قبل را مزه مزه ميکردم و نقاط قوت و ضعفش را ميسنجيدم که خانم ن سراغم آمد.
- چپکوک جان فردا ميتوني بعد از کلاست بموني مدرسه؟
خانم ن مدير بخش راهنمايي يکي از مدارسيست که در آن تدريس ميکنم. زن جوانيست که سرعت "روشنفکر" شدنش در سالهاي اخير مرا متعجب ساخته. خوب کتاب ميخواند. اطرافش را با دقت ميبيند و از همه معلمها براي آنکه بهتر فکر کند کمک ميگيرد. تعصبهايش به سرعت رنگ ميبازد و در زندگي و افکارش جا براي "ديگران" باز ميشود. به اين نتيجه رسيده که به قدر کافي نميداند و همين اعتراف به ندانستن ميل به دانستنش را چند برابر کرده.
چند دقيقهاي با خانم ن صحبت کردم. معتقد بود بايد جلسهاي مشترک با والدين بچههاي دوم راهنمايي بگذاريم. من از ابتداي سال نسبت به پايين بودن سطح تجربه دانشآموزانم هشدار داده بودم. خانم ن متوجه شده بود بچههاي دوم به اندازه دخترهاي سيزده ساله بازي نميکنند و دبير مهارتهاي زندگي به اين نتيجه رسيده بود که نحوه ارتباط والدين و بچهها ايراد اساسي دارد.
جلسه سهشنبه ظهر با يک ربع تاخير شروع شد. تقريبا بيشتر مادران سيزده سالههاي مدرسه آمده بودند. از پدرها خبري نبود و نبودشان به شدت احساس ميشد. بحث را من شروع کردم. گفتم که بچهها نسبت به سنشان تجربه زندگيشان ضعيف است. گفتم زندگي بچهها به درس، کلاس زبان و پيانو و تلويزيون محدود شده. گفتم که بچهها حتي اشياء ساده را لمس نکردهاند؛ رنده، جارو، دستکش ظرفشويي، آچار. به خانوادهها پيشنهاد کردم جمعهاي کوچک سه يا چهار خانواده را تشکيل دهند. بگذارند بچهها هر هفته با سرپرستي يکي از والدين به جاي نشستن پاي سريالهاي بيمحتواي تلويزيون و ماهواره براي خودشان يک بعد از ظهر شاد بسازند. کيک درست کنند. آشغالهاي پاي کوه را جمع کنند. با هم خريد بروند و ياد بگيرند حساب و کتاب کنند. دبير مهارتهاي زندگي حرفهاي مرا تاييد کرد. او فکر ميکرد نحوه نظارت در خانوادهها محل اشکال است. او از اينکه آمارش نشان ميداد در حاليکه اغلب بچهها معلم رياضي و زبان انگليسي و فرانسه دارند و پيانو و ويولون ميزنند بيشترشان ميخواهند مانکن شوند متعجب بود. او فکر ميکرد نارضايتي بچهها از زندگيشان، قيافهشان، هيکلشان زائيده گرفتار شدن در چنگال پرقدرت زندگي خصوصي ستارگان هاليوودي، بازيگران شبکه فارسي يک و امثال آنهاست. او از اينکه بچهها ديوانهوار صفحات مجلات زرد را ورق ميزنند تا آخرين اخبار فلان هنرپيشه يا مانکن را بخوانند در شگفت بود. دبير مهارتهاي زندگي پيشنهاد داد والدين به جاي کنترل باز و بسته بودن در اتاق دخترشان يا کنترل موبايل و تلفنهاي دخترشان، بر خوراک فکري فرزندانشان نظارت کنند. در کنار سريالها شرايطي براي خواندن کتاب يا حتي ديدن فيلمهاي خوب فراهم کنند. خانم ن آخرين نفري بود که صحبت کرد. او معتقد بود بازي نکردن بچهها به حرفهاي ما مرتبط است. بچهها دوران کودکي را بدون تجربه دوران کودکي پشت سر ميگذارند و اين کمبود تجربه آنها را به دنياي وهمي ستارگان سينما و مد کشاندهاست. خانم ن پيشنهاد داد با توجه به توان مالي خوب خانوادهها، والدين بازيهاي استراتژيک را ياد بگيرند. يک کارت شبکه بخرند و هيجان بازيهاي قرن بيست و يکمي را به خانه بياورند. زمان درس خواندن بچهها را محدود کنند و فرصت بازي به بچهها بدهند.
حرفهاي ما دو محور اصلي داشت. محدود کردن تلويزيون و افزايش امکان تجربههاي کودکي.
طبق برنامه صحبتهاي ما نيم ساعتي طول کشيد و نيم ساعت باقيمانده را در اختيار والدين گذاشتيم تا تبادل افکار صورت گيرد. اولين نفر روي سخنش با من بود.
خانم چپکوک ببينيد اين چيزي که شما ميگيد امکان نداره. مثلا ما يه فرهنگ مخصوصي داريم. من و پدر الف برامون مهمه که بچهمون چه اساماسي ميگيره. موبايلش رو کنترل ميکنيم. يکي ديگه اين کار رو نميکنه. حالا بچه من که با اون فرد معاشرت کنه همه زحمتهاي ما هدر ميره.
يک نفر از آخر سالن گفت: واقعا مدرسه کنترل درستي روي موبايل نميکنه. من نميخوام بچهم موبايل داشته باشه ولي وقتي دست ديگران ميبينه، ميخواد.
خانم ن گفت: من که نميتونم بگم بچهها موبايل نداشته باشن. ولي قانون مدرسه اينه که کسي موبايل نياره.
خانومي گفت: خانم ن به خدا زنگ ميخوره اين بچهها توي خيابون همه موبايل دستشونه. واقعا من چطور ديگه ميتونم بچهم رو کنترل کنم.
يکي گفت: ما مادريم حرف بزنيم بده ميشيم. شما تو مدرسه کنترل کنيد.
خانم ن گفت: چکار کنم؟ کيف بچهها رو بگردم؟ اگه اين کار رو کنم از الان بهشون ياد داديم هر کسي ميتونه تو حريم خصوصي ديگري وارد بشه.
دبير مهارتهاي زندگي گفت: به بچهها استفاده از موبايل رو ياد بديد چرا انقدر اصرار داريد کنترلشون کنيد.
يکي گفت: شما خودتون گفتيد کنترل بشه. يه مشکل ديگه هم هست. ما اعتقادات مذهبيمون هم به هم نميخوره. بچه من قبلا نمازخون بود. حالا نيست چون بقيه تو مدرسه نماز نميخونن. خانم ن چرا کنترل نميشه کي نماز ميخونه، کي نميخونه. ما آدمهاي معتقدي هستيم. واقعا اگر بچه من با کسي معاشرت کنه که به اندازه ما معتقد نيست، خُب منحرف ميشه.
دبير مهارتهاي زندگي گفت: بالاخره ما بايد ياد بگيريم با هم فرق داريم و به نظر هم احترام بگذاريم. داريم با هم تو يه کشور زندگي ميکنيم. مهم اينه که اخلاق اجتماعي داشته باشيم.
يکي گفت: در مورد اين شبکه فارسي يک، اصلا ميدونيد صاحبش يهوديه. من اصلا نميذارم بچهم نگاه کنه.
يکي گفت: اين که هيچي. سريال مسافران تلويزيون خودمون، اصلا نميدونم چرا هيچ نظارتي روي برنامههاي تلويزيون نيست. هيچ کنترلي نيست. يک عالمه بدآموزي داره.
هر بار که کلمه کنترل و نظارت به زبان ميآمد من ضربدري گوشه ورقه صورت جلسه ميگذاشتم. دور تا دور ورقه پر از ضربدر شده بود. بايد. کنترل. بايد. کنترل. بايد. کنترل. تربيت معادل کنترل تعريف شده بود. همه ميترسيم. همه از هر تجربه جديدي ميترسيم و اين را ميشد در نگاه مادرها خواند. از ميان بيست و چند مادري که مقابلمان نشسته بودند فقط يک نفر دست بلند کرد و گفت اشکالي نميبيند بچهاش موبايل داشته باشد. در اتاقش را به دلخواه خودش ببندند يا باز بگذارد. از دوستانشان پيامک بگيرد. زيرا فکر ميکند بايد فرزندش را براي زندگي در همين شهر و همين فرهنگ آماده کند.
جلسه بدون هيچ نتيجه خاصي به پايان رسيد. برداشتم اين بود که محدوديتها بعد از جلسه بيشتر هم خواهم شد. شايد ما بد حرف زديم. شايد فرصتمان براي گفتگو کم بود. شايد نميشود از مادراني که تجربه زندگيشان به شدت ناچيز است خواست به زنان آينده اين مرز و بوم فرصت تجربه بدهند. شايد حتي خودمان که اين طرف نشسته بوديم دقيقا نميدانستيم از باز کردن کدام درها و کمرنگ کردن کدام محدوديتها حرف ميزديم. شايد هم مسئله، ما و والدين بچهها نبود. مسئله فرهنگ عميق و ريشهداريست که از تجربه کردن ميترسد.
- چپکوک جان فردا ميتوني بعد از کلاست بموني مدرسه؟
خانم ن مدير بخش راهنمايي يکي از مدارسيست که در آن تدريس ميکنم. زن جوانيست که سرعت "روشنفکر" شدنش در سالهاي اخير مرا متعجب ساخته. خوب کتاب ميخواند. اطرافش را با دقت ميبيند و از همه معلمها براي آنکه بهتر فکر کند کمک ميگيرد. تعصبهايش به سرعت رنگ ميبازد و در زندگي و افکارش جا براي "ديگران" باز ميشود. به اين نتيجه رسيده که به قدر کافي نميداند و همين اعتراف به ندانستن ميل به دانستنش را چند برابر کرده.
چند دقيقهاي با خانم ن صحبت کردم. معتقد بود بايد جلسهاي مشترک با والدين بچههاي دوم راهنمايي بگذاريم. من از ابتداي سال نسبت به پايين بودن سطح تجربه دانشآموزانم هشدار داده بودم. خانم ن متوجه شده بود بچههاي دوم به اندازه دخترهاي سيزده ساله بازي نميکنند و دبير مهارتهاي زندگي به اين نتيجه رسيده بود که نحوه ارتباط والدين و بچهها ايراد اساسي دارد.
جلسه سهشنبه ظهر با يک ربع تاخير شروع شد. تقريبا بيشتر مادران سيزده سالههاي مدرسه آمده بودند. از پدرها خبري نبود و نبودشان به شدت احساس ميشد. بحث را من شروع کردم. گفتم که بچهها نسبت به سنشان تجربه زندگيشان ضعيف است. گفتم زندگي بچهها به درس، کلاس زبان و پيانو و تلويزيون محدود شده. گفتم که بچهها حتي اشياء ساده را لمس نکردهاند؛ رنده، جارو، دستکش ظرفشويي، آچار. به خانوادهها پيشنهاد کردم جمعهاي کوچک سه يا چهار خانواده را تشکيل دهند. بگذارند بچهها هر هفته با سرپرستي يکي از والدين به جاي نشستن پاي سريالهاي بيمحتواي تلويزيون و ماهواره براي خودشان يک بعد از ظهر شاد بسازند. کيک درست کنند. آشغالهاي پاي کوه را جمع کنند. با هم خريد بروند و ياد بگيرند حساب و کتاب کنند. دبير مهارتهاي زندگي حرفهاي مرا تاييد کرد. او فکر ميکرد نحوه نظارت در خانوادهها محل اشکال است. او از اينکه آمارش نشان ميداد در حاليکه اغلب بچهها معلم رياضي و زبان انگليسي و فرانسه دارند و پيانو و ويولون ميزنند بيشترشان ميخواهند مانکن شوند متعجب بود. او فکر ميکرد نارضايتي بچهها از زندگيشان، قيافهشان، هيکلشان زائيده گرفتار شدن در چنگال پرقدرت زندگي خصوصي ستارگان هاليوودي، بازيگران شبکه فارسي يک و امثال آنهاست. او از اينکه بچهها ديوانهوار صفحات مجلات زرد را ورق ميزنند تا آخرين اخبار فلان هنرپيشه يا مانکن را بخوانند در شگفت بود. دبير مهارتهاي زندگي پيشنهاد داد والدين به جاي کنترل باز و بسته بودن در اتاق دخترشان يا کنترل موبايل و تلفنهاي دخترشان، بر خوراک فکري فرزندانشان نظارت کنند. در کنار سريالها شرايطي براي خواندن کتاب يا حتي ديدن فيلمهاي خوب فراهم کنند. خانم ن آخرين نفري بود که صحبت کرد. او معتقد بود بازي نکردن بچهها به حرفهاي ما مرتبط است. بچهها دوران کودکي را بدون تجربه دوران کودکي پشت سر ميگذارند و اين کمبود تجربه آنها را به دنياي وهمي ستارگان سينما و مد کشاندهاست. خانم ن پيشنهاد داد با توجه به توان مالي خوب خانوادهها، والدين بازيهاي استراتژيک را ياد بگيرند. يک کارت شبکه بخرند و هيجان بازيهاي قرن بيست و يکمي را به خانه بياورند. زمان درس خواندن بچهها را محدود کنند و فرصت بازي به بچهها بدهند.
حرفهاي ما دو محور اصلي داشت. محدود کردن تلويزيون و افزايش امکان تجربههاي کودکي.
طبق برنامه صحبتهاي ما نيم ساعتي طول کشيد و نيم ساعت باقيمانده را در اختيار والدين گذاشتيم تا تبادل افکار صورت گيرد. اولين نفر روي سخنش با من بود.
خانم چپکوک ببينيد اين چيزي که شما ميگيد امکان نداره. مثلا ما يه فرهنگ مخصوصي داريم. من و پدر الف برامون مهمه که بچهمون چه اساماسي ميگيره. موبايلش رو کنترل ميکنيم. يکي ديگه اين کار رو نميکنه. حالا بچه من که با اون فرد معاشرت کنه همه زحمتهاي ما هدر ميره.
يک نفر از آخر سالن گفت: واقعا مدرسه کنترل درستي روي موبايل نميکنه. من نميخوام بچهم موبايل داشته باشه ولي وقتي دست ديگران ميبينه، ميخواد.
خانم ن گفت: من که نميتونم بگم بچهها موبايل نداشته باشن. ولي قانون مدرسه اينه که کسي موبايل نياره.
خانومي گفت: خانم ن به خدا زنگ ميخوره اين بچهها توي خيابون همه موبايل دستشونه. واقعا من چطور ديگه ميتونم بچهم رو کنترل کنم.
يکي گفت: ما مادريم حرف بزنيم بده ميشيم. شما تو مدرسه کنترل کنيد.
خانم ن گفت: چکار کنم؟ کيف بچهها رو بگردم؟ اگه اين کار رو کنم از الان بهشون ياد داديم هر کسي ميتونه تو حريم خصوصي ديگري وارد بشه.
دبير مهارتهاي زندگي گفت: به بچهها استفاده از موبايل رو ياد بديد چرا انقدر اصرار داريد کنترلشون کنيد.
يکي گفت: شما خودتون گفتيد کنترل بشه. يه مشکل ديگه هم هست. ما اعتقادات مذهبيمون هم به هم نميخوره. بچه من قبلا نمازخون بود. حالا نيست چون بقيه تو مدرسه نماز نميخونن. خانم ن چرا کنترل نميشه کي نماز ميخونه، کي نميخونه. ما آدمهاي معتقدي هستيم. واقعا اگر بچه من با کسي معاشرت کنه که به اندازه ما معتقد نيست، خُب منحرف ميشه.
دبير مهارتهاي زندگي گفت: بالاخره ما بايد ياد بگيريم با هم فرق داريم و به نظر هم احترام بگذاريم. داريم با هم تو يه کشور زندگي ميکنيم. مهم اينه که اخلاق اجتماعي داشته باشيم.
يکي گفت: در مورد اين شبکه فارسي يک، اصلا ميدونيد صاحبش يهوديه. من اصلا نميذارم بچهم نگاه کنه.
يکي گفت: اين که هيچي. سريال مسافران تلويزيون خودمون، اصلا نميدونم چرا هيچ نظارتي روي برنامههاي تلويزيون نيست. هيچ کنترلي نيست. يک عالمه بدآموزي داره.
هر بار که کلمه کنترل و نظارت به زبان ميآمد من ضربدري گوشه ورقه صورت جلسه ميگذاشتم. دور تا دور ورقه پر از ضربدر شده بود. بايد. کنترل. بايد. کنترل. بايد. کنترل. تربيت معادل کنترل تعريف شده بود. همه ميترسيم. همه از هر تجربه جديدي ميترسيم و اين را ميشد در نگاه مادرها خواند. از ميان بيست و چند مادري که مقابلمان نشسته بودند فقط يک نفر دست بلند کرد و گفت اشکالي نميبيند بچهاش موبايل داشته باشد. در اتاقش را به دلخواه خودش ببندند يا باز بگذارد. از دوستانشان پيامک بگيرد. زيرا فکر ميکند بايد فرزندش را براي زندگي در همين شهر و همين فرهنگ آماده کند.
جلسه بدون هيچ نتيجه خاصي به پايان رسيد. برداشتم اين بود که محدوديتها بعد از جلسه بيشتر هم خواهم شد. شايد ما بد حرف زديم. شايد فرصتمان براي گفتگو کم بود. شايد نميشود از مادراني که تجربه زندگيشان به شدت ناچيز است خواست به زنان آينده اين مرز و بوم فرصت تجربه بدهند. شايد حتي خودمان که اين طرف نشسته بوديم دقيقا نميدانستيم از باز کردن کدام درها و کمرنگ کردن کدام محدوديتها حرف ميزديم. شايد هم مسئله، ما و والدين بچهها نبود. مسئله فرهنگ عميق و ريشهداريست که از تجربه کردن ميترسد.
۱۹ آذر ۱۳۸۸
معرفي کتاب
نام کتاب: سرزمين گوجههاي سبز
نويسنده: هرتا مولر
مترجم: غلامحسين ميرزاصالح
انتشارات: مازيار
کتاب سرزمين گوجههاي سبز را فقط زماني دست بگيريد که حوصله کافي براي کتاب خواندن داريد. سرزمين گوجههاي سبز را نميشود پاي تلويزيون خواند. يا بلافاصله بعد از بستن کتاب پاي شنيدن چند جوک نشست. بايد حوصله داشته باشيد تلخي آزاردهنده کتاب را زير زبانتان مزه مزه کنيد، گاهي به چند صفحه قبل برگرديد و جملهها را دوباره بخوانيد و از درک دوباره جملهها به خودتان بلرزيد. هرتا مولر امسال برنده جايزه نوبل ادبي شد.از ميان کتابهايش سرزمين گوجههاي سبز چند سال قبل توسط نشر مازيار ترجمه شد. کتاب عليرغم سختي متن با تبحر و استادي فراوان ترجمه شده و ميتوان به جرات گفت ترجمه کتاب به اندازه خود کتاب شايسته تحسين فراوان است.
داستان سرزمين گوجههاي سبز روايتي از زندگي چند جوان دانشجو در دوران خفقان چائوشسکوست. رمان ساختار ساده کلاسيک ندارد. بريدههاي کوتاهکوتاه از زندگي شخصيتهاي رمان است که بايد با حوصله کنار هم بچيننشان تا پازل رمان کامل شود. سرزمين گوجههاي سبز به چند دليل به نظرم يک شاهکار ادبيست. اول اينکه رمان روايتي بسيار تلخ از زندگي مردمي دارد که زير فشار اختناق در حال له شدن هستند. زندگيهايي که شکل يک زندگي سالم را ندارند؛ پر از بيماري، شک، بايد و نبايد، ترس و ميل به فرارند. همه شخصيتهاي داستان در مرز ديوانگي و بيماري به سر ميبرند. ميل به خودکشي مثل ميل به همخوابگي بارها و بارها سراغ آدمها ميرود و آنها را با تصور رها شدن از اين همه فشار قلقلک ميدهد. لذتهاي معمول زندگي جايشان را به لذتهاي دوره خفقان ميدهند. ميل به مردن، ميل به رها شدن از فردا، ميل به جاسوسي در زندگي ديگران. اينها لذتهاي زندگي زير چتر خفقانند. اما آنچه روايت اين همه تلخي را تبديل به شاهکاري ادبي ميکند اينست که مولر با زباني شاعرانه و با توصيفهايي به شدت رمانتيک اين زندگي چندشآور را به واژه تبديل ميکند. اگر اهل نوشتن باشيد حتما تجربه کردهايد که توصيف صحنهاي پر از خشونت با مجموعهاي از واژههاي نرم و شاعرانه تا چه حد کار دشواريست. رمان گوجههاي سبز به عقيده من از جهات ديگري هم ارزشمند است. نويسنده بي آنکه به طور مستقيم فضاي خفقان را توصيف کند چنان واژهها را کنار هم ميچيند که شما خود را در فضاي خفقان به خوبي ببينيد. در تمام طول داستان صحنههايي که مولر به تصوير ميکشد شفافيت ندارد. انگار شما در مهي غليظ سعي داريد چند قدم جلوتررا ببينيد. فضا خاکستريست. رنگ ندارد. بو هم ندارد حتي صدا هم ندارد. شما با خواندن رمان گوجههاي سبز در مقابل پردهاي خاکستري که ترس هر صدايي را در آن خفه کرده قرار ميگيريد. قدرت نويسنده به همينجا ختم نميشود. نويسنده چنان از زندگي پر از بدبختي قهرمانانش مينويسد که حتي حس همدردي شما را هم برنميانگيزد. شما در هر صحنه شوکه ميکند و دائم در شوک نگه ميدارد. شوربختي انسانها اغلب براي آنها که خارج از گود شوربختي ايستادهاند، بدبختيست اما آنکه درون سيستم قرار گرفته چنان دچار انجماد احساسات ميشود که از هر گونه ابراز احساساتي ناتوان ميماند. هرتا مولر چنان با مهارت مينويسد که از شما نه يک ناظر خارجي، که قهرماني سهيم در جامعه تحت سلطه چائوشسکو ميسازد تا با گوشت و پوستتان احساس کنيد ديکتاتوري چه بر سر مردمش ميآورد. هرتامولر در کنار همه آنچه گفتم نه صرفا به عنوان راوي يک داستان که به عنوان تحليلگر يک نظام ديکتاتوري ظاهر ميشود. او جابهجا ميان داستاني که تعريف ميکند به ما ميگويد يک نظام ديکتاتوري مردمش را چگونه و به چه چيزي تبديل ميکند.
"من و کورت به قدري بلند خنده خود را در اتاق سر داديم که لازم شد قبل از بيرون رفتن، حالت صورت خود را حفظ کنيم. ما مجبور بوديم مواظب گوشههاي دهانمان باشيم. وقت خنده به دهان يکديگر نگاه ميکرديم. ما ميدانستيم که هر لحظه ميبايست به وسيله ديگري طرد شويم و از يکديگر دوري بگزينيم و مواظب لبها و ديگر اعضاي غيرقابل کنترل خود باشيم. من تمام حواسم را متوجه ضربان قلبم کردم که کورت به آن دسترسي نداشت. کلمات خشمآلود باعث دلسردي من نميشد. دلسردي در انگشتانم نهفته بود که مستعد خشونت بود."
"گئورگ نوشت: بچههاي مدرسه نميتوانند حتي در مورد چيزي که به آن ميبالند جملهاي بدون ذکر مجبور بودن مانند من مجبورم، تو مجبوري، ما مجبوريم بيان کنند. آنها ميگويند مادرم مجبور بود کفش جديدي براي من بخرد و اين عين حقيقت است. خودم هم همين کار را ميکنم. مثلا من مجبورم هر شب از خودم بپرسم آيا فردايي خواهد بود."
چند وقت پيش از دوستي که هنوز شيفته ايدئولوژي چپ سنتيست نظرش را در مورد کتاب پرسيدم. عصباني گفت: "هرتا مولر رو ميگي. اون يه خائنه. فکر ميکني چرا امسال بهش نوبل دادن. چون آمريکا هنوز دلش ميخواد چپيها رو بکوبه. چون کتاب عليه اوناست بهش جايزه ميدن. مطرحش ميکنن. چائوشسکو کم براي مردمش کار نکرده. بدبختا داشتن تو فقر و نداري دست و پا ميزدن. اون براشون کار و خونه و غذا مهيا کرد."
حرفهاي دوستم ترسناک بود. نه بابت دفاعي که از ديدگاههاي مورد علاقهاش ميکرد. بلکه به دليل چشم پوشيدن از تبعات يک ديکتاتوري (حتي از نوع مفيدش). شايد دنياي امروز ديگر شرايطي نداشته باشد که ديکتاتوريي از نوع چائوشسکوئيش بر يک جامعه چيره شود اما نکته اينجاست که همه ما ديکتاتور کوچک دوستداشتنيي را زير پوستمان پنهان کردهايم که تا فرصت بيايد عرض اندام ميکند. به نظرم سرزمين گوجههاي سبز را بايد خواند تا فهميد حتي ديکتاتورهاي کوچک درونمان چطور ميتوانند دايره دوستان وخويشاوندانمان را تحت تاثير قرار دهند و صفات انساني را در آنها کوچک و ضعيف کنند.
بخشي از کتاب: " صداي خودم را شنيدم که به گئورگ ميگويد: "تو سر تا پا يک چوب خشک بيشتر نيستي." اين جمله مال من نبود. در واقع ربطي هم به چوب نداشت. به هر حال من هميشه آن را از کساني شنيده بودم که مورد بيمهري ديگران قرار ميگرفتند. اين جمله به آنها هم تعلق نداشت. اگر کسي با آنها درشتي ميکرد در جواب همين را ميگفتند. چون آنها هم ازکساني شنيده بودند که به آنها بيمهري شده بود. حال اگر جمله به چوب ربط داشت حداقل ميتوانستيم بفهميم چوب مال چه کسيست. هرچند چوب و خشونت منشاء مشترکي دارند. اگر خشونت به پايان ميرسيد اين جمله هم فراموش ميشد."
پ.ن : ظاهرا کتاب با ترجمه ديگري و با نام گوجهفرنگيهاي سبز اخيرا به چاپ رسيده است.
نويسنده: هرتا مولر
مترجم: غلامحسين ميرزاصالح
انتشارات: مازيار
کتاب سرزمين گوجههاي سبز را فقط زماني دست بگيريد که حوصله کافي براي کتاب خواندن داريد. سرزمين گوجههاي سبز را نميشود پاي تلويزيون خواند. يا بلافاصله بعد از بستن کتاب پاي شنيدن چند جوک نشست. بايد حوصله داشته باشيد تلخي آزاردهنده کتاب را زير زبانتان مزه مزه کنيد، گاهي به چند صفحه قبل برگرديد و جملهها را دوباره بخوانيد و از درک دوباره جملهها به خودتان بلرزيد. هرتا مولر امسال برنده جايزه نوبل ادبي شد.از ميان کتابهايش سرزمين گوجههاي سبز چند سال قبل توسط نشر مازيار ترجمه شد. کتاب عليرغم سختي متن با تبحر و استادي فراوان ترجمه شده و ميتوان به جرات گفت ترجمه کتاب به اندازه خود کتاب شايسته تحسين فراوان است.
داستان سرزمين گوجههاي سبز روايتي از زندگي چند جوان دانشجو در دوران خفقان چائوشسکوست. رمان ساختار ساده کلاسيک ندارد. بريدههاي کوتاهکوتاه از زندگي شخصيتهاي رمان است که بايد با حوصله کنار هم بچيننشان تا پازل رمان کامل شود. سرزمين گوجههاي سبز به چند دليل به نظرم يک شاهکار ادبيست. اول اينکه رمان روايتي بسيار تلخ از زندگي مردمي دارد که زير فشار اختناق در حال له شدن هستند. زندگيهايي که شکل يک زندگي سالم را ندارند؛ پر از بيماري، شک، بايد و نبايد، ترس و ميل به فرارند. همه شخصيتهاي داستان در مرز ديوانگي و بيماري به سر ميبرند. ميل به خودکشي مثل ميل به همخوابگي بارها و بارها سراغ آدمها ميرود و آنها را با تصور رها شدن از اين همه فشار قلقلک ميدهد. لذتهاي معمول زندگي جايشان را به لذتهاي دوره خفقان ميدهند. ميل به مردن، ميل به رها شدن از فردا، ميل به جاسوسي در زندگي ديگران. اينها لذتهاي زندگي زير چتر خفقانند. اما آنچه روايت اين همه تلخي را تبديل به شاهکاري ادبي ميکند اينست که مولر با زباني شاعرانه و با توصيفهايي به شدت رمانتيک اين زندگي چندشآور را به واژه تبديل ميکند. اگر اهل نوشتن باشيد حتما تجربه کردهايد که توصيف صحنهاي پر از خشونت با مجموعهاي از واژههاي نرم و شاعرانه تا چه حد کار دشواريست. رمان گوجههاي سبز به عقيده من از جهات ديگري هم ارزشمند است. نويسنده بي آنکه به طور مستقيم فضاي خفقان را توصيف کند چنان واژهها را کنار هم ميچيند که شما خود را در فضاي خفقان به خوبي ببينيد. در تمام طول داستان صحنههايي که مولر به تصوير ميکشد شفافيت ندارد. انگار شما در مهي غليظ سعي داريد چند قدم جلوتررا ببينيد. فضا خاکستريست. رنگ ندارد. بو هم ندارد حتي صدا هم ندارد. شما با خواندن رمان گوجههاي سبز در مقابل پردهاي خاکستري که ترس هر صدايي را در آن خفه کرده قرار ميگيريد. قدرت نويسنده به همينجا ختم نميشود. نويسنده چنان از زندگي پر از بدبختي قهرمانانش مينويسد که حتي حس همدردي شما را هم برنميانگيزد. شما در هر صحنه شوکه ميکند و دائم در شوک نگه ميدارد. شوربختي انسانها اغلب براي آنها که خارج از گود شوربختي ايستادهاند، بدبختيست اما آنکه درون سيستم قرار گرفته چنان دچار انجماد احساسات ميشود که از هر گونه ابراز احساساتي ناتوان ميماند. هرتا مولر چنان با مهارت مينويسد که از شما نه يک ناظر خارجي، که قهرماني سهيم در جامعه تحت سلطه چائوشسکو ميسازد تا با گوشت و پوستتان احساس کنيد ديکتاتوري چه بر سر مردمش ميآورد. هرتامولر در کنار همه آنچه گفتم نه صرفا به عنوان راوي يک داستان که به عنوان تحليلگر يک نظام ديکتاتوري ظاهر ميشود. او جابهجا ميان داستاني که تعريف ميکند به ما ميگويد يک نظام ديکتاتوري مردمش را چگونه و به چه چيزي تبديل ميکند.
"من و کورت به قدري بلند خنده خود را در اتاق سر داديم که لازم شد قبل از بيرون رفتن، حالت صورت خود را حفظ کنيم. ما مجبور بوديم مواظب گوشههاي دهانمان باشيم. وقت خنده به دهان يکديگر نگاه ميکرديم. ما ميدانستيم که هر لحظه ميبايست به وسيله ديگري طرد شويم و از يکديگر دوري بگزينيم و مواظب لبها و ديگر اعضاي غيرقابل کنترل خود باشيم. من تمام حواسم را متوجه ضربان قلبم کردم که کورت به آن دسترسي نداشت. کلمات خشمآلود باعث دلسردي من نميشد. دلسردي در انگشتانم نهفته بود که مستعد خشونت بود."
"گئورگ نوشت: بچههاي مدرسه نميتوانند حتي در مورد چيزي که به آن ميبالند جملهاي بدون ذکر مجبور بودن مانند من مجبورم، تو مجبوري، ما مجبوريم بيان کنند. آنها ميگويند مادرم مجبور بود کفش جديدي براي من بخرد و اين عين حقيقت است. خودم هم همين کار را ميکنم. مثلا من مجبورم هر شب از خودم بپرسم آيا فردايي خواهد بود."
چند وقت پيش از دوستي که هنوز شيفته ايدئولوژي چپ سنتيست نظرش را در مورد کتاب پرسيدم. عصباني گفت: "هرتا مولر رو ميگي. اون يه خائنه. فکر ميکني چرا امسال بهش نوبل دادن. چون آمريکا هنوز دلش ميخواد چپيها رو بکوبه. چون کتاب عليه اوناست بهش جايزه ميدن. مطرحش ميکنن. چائوشسکو کم براي مردمش کار نکرده. بدبختا داشتن تو فقر و نداري دست و پا ميزدن. اون براشون کار و خونه و غذا مهيا کرد."
حرفهاي دوستم ترسناک بود. نه بابت دفاعي که از ديدگاههاي مورد علاقهاش ميکرد. بلکه به دليل چشم پوشيدن از تبعات يک ديکتاتوري (حتي از نوع مفيدش). شايد دنياي امروز ديگر شرايطي نداشته باشد که ديکتاتوريي از نوع چائوشسکوئيش بر يک جامعه چيره شود اما نکته اينجاست که همه ما ديکتاتور کوچک دوستداشتنيي را زير پوستمان پنهان کردهايم که تا فرصت بيايد عرض اندام ميکند. به نظرم سرزمين گوجههاي سبز را بايد خواند تا فهميد حتي ديکتاتورهاي کوچک درونمان چطور ميتوانند دايره دوستان وخويشاوندانمان را تحت تاثير قرار دهند و صفات انساني را در آنها کوچک و ضعيف کنند.
بخشي از کتاب: " صداي خودم را شنيدم که به گئورگ ميگويد: "تو سر تا پا يک چوب خشک بيشتر نيستي." اين جمله مال من نبود. در واقع ربطي هم به چوب نداشت. به هر حال من هميشه آن را از کساني شنيده بودم که مورد بيمهري ديگران قرار ميگرفتند. اين جمله به آنها هم تعلق نداشت. اگر کسي با آنها درشتي ميکرد در جواب همين را ميگفتند. چون آنها هم ازکساني شنيده بودند که به آنها بيمهري شده بود. حال اگر جمله به چوب ربط داشت حداقل ميتوانستيم بفهميم چوب مال چه کسيست. هرچند چوب و خشونت منشاء مشترکي دارند. اگر خشونت به پايان ميرسيد اين جمله هم فراموش ميشد."
پ.ن : ظاهرا کتاب با ترجمه ديگري و با نام گوجهفرنگيهاي سبز اخيرا به چاپ رسيده است.
اشتراک در:
پستها (Atom)