‏نمایش پست‌ها با برچسب انديشه‌هاي امروز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انديشه‌هاي امروز. نمایش همه پست‌ها

۱۴ آبان ۱۳۸۹

می‌رویم که یک پست کوتاه داشته باشیم.




دقیقا  به یاد نمی‌آورم ورود ترکیب "داشته باشیم" از کی در زبان شیرین فارسی شروع شد.  فقط به یاد می‌آورم ظرف مدت کوتاهی ترکیب بدترکیب "داشته باشیم" مثل قارچ در هر محفلی رشد کرد. از جلسات رسمی ادارات گرفته تا جلسه دفاع یک پروژه دکترا و گزارش فوتبال.  یک شهروند ایرانی از صبح که چشم باز می‌کند دائم می‌رود که یک چیزهایی داشته باشد. می‌رود که در چند دقیقه بعد یک نماهنگ صبحگاهی داشته باشد. می‌رود که نگاهی به خلاصه خبرها داشته باشد. می‌رود که یک سمینار بین‌المللی داشته باشد. عصر‌ها می‌رود که نگاهی به ترافیک سطح شهر داشته باشد و شب می‌رود که یک مسابقه فوتبال داشته باشد. بحث بر سر اینکه "می‌رویم که داشته باشیم" از کجا پیدایش شد و چرا مثل کنه به زبانمان چسبیده کم و بیش مدتی باب بود. تا جایی که به یاد می‌آورم تنها ایده‌ای که مطرح شد این بود که ترکیب بدترکیب "می‌رویم که داشته باشیم" طی روند ترجمه وارد زبان فارسی شده و  صدالبته باید جلوی این حمله‌های نامرئی اما گزنده ایستاد. اما چرا میان این همه ترکیب و اصطلاح بیگانه این یکی با قدرت تمام وارد زبان می‌شود و به راحتی جای هر فعل زبان بسته‌ای می‌نشیند.
زبان‌شناس‌ها معتقدند زبان رابطه تنگاتنگی با فرهنگ دارد. فرهنگ بر نحوه به کارگیری زبان تاثیر می‌گذارد و زبان بر فرهنگ عمومی. مثلا در فرهنگی که حرکت و جابه‌جایی زیاد رخ می‌دهد تعداد افعال بیشتر از اسامی‌ست. در فرهنگی که ایستاست و دست به ساخت و ساز می‌زند اسم‌ها زیاد‌ترند. حالا برگردیم به "می‌رویم که داشته باشیم" خودمان. روزانه چندبار می‌شنویم که می‌رویم که داشته باشیم؟ قرار است چه چیز داشته باشیم که هنوز نداریم؟ قرار بود چه چیز به دست بیاوریم و الان داشته باشیم که نداریم؟ یا شاید هم دارند به ما وعده می‌دهند که می‌رویم به زودی داشته باشیم؟ فقط داشته باشیم. ناگهانی، بی‌برنامه خاصی، بی زحمت خاصی. مثل نعمتی که ناگهان نازل می‌شود. پول، شهرت، آسایش..
لابه‌لای افعال روزانه‌ای که ما بکار می‌بریم صحبتی از به دست‌آوردن نیست. صحبتی از تلاش کردن نیست. کسی نمی‌خواهد تلاش کند که یک سمینار برگزار کند. می‌خواهد یک سمینار داشته باشد. حتی کسی حوصله "دیدن" یک مسابقه فوتبال را هم ندارد. ترجیح می‌دهد یک مسابقه فوتبال داشته باشد. ما به سرعت افعالی که پر از معنای زندگیند را با وعده داشتن و در نهایت طلب‌کار بودن جایگزین می‌کنیم. بعید می‌دانم "داشته‌باشیم" بی‌هوا سر از فرهنگمان درآورده باشد. شاید "می‌رویم که داشته‌باشیم" بغض پنهان ناخودآگاه جمعی ما ایرانی‌‌های امروز است. شاید هم صحه‌ای‌ست بر فرهنگ طلب‌کار مسلک‌مان. ما بی‌کاشت درو می‌خواهیم.







۵ آبان ۱۳۸۹

باز هم در باب تغییر



شبها خواب می‌بیند که کسی می‌آید. روزها دعا می‌کند که کسی بیاید. پشت ماشینش می‌نویسد منتظر است که بیاید. گاهی بقچه‌اش را برمی‌دارد و می‌رود. می‌گوید او جای دیگر خانه دارد. اگر نمی‌آید من می‌روم. " او"‌ی ما با هم فرق دارد. "او"ی فروغ همه چیز را قسمت می‌کند. "او"ی بعضی‌ها عدالت می‌آورد، "او"ی بعضی دیگر آزادی."او"ی بعضی دیگر یک کیسه دارد پر از چراغ‌های کوچک جادو که آرزوهای کوچک شخصی را برآورده می‌کند. این "او"‌ها هرچقدر با هم متفاوت باشند در یک چیز مشترکند. آنها تغییر می‌دهند. همه چیز را. "او" معنی آینده‌ایست که انتظار داریم از راه برسد. "او" تنها چیزیست که به راحتی از روی مرگ می‌پرد.  
آروزی تغییر بیش از صد سال است که رویای ما ایرانی‌هاست. ما تغییر کرده‌ایم. کافیست عکس‌های صد سال اخیر را ببینیم تا باور کنیم چقدر زیاد و چقدر خوب تغییر کرده‌ایم. با این‌حال بسیاری از ما نه تنها احساس رضایت نمی‌کنیم که ناامیدی و یاس زندگیمان را پر کرده. دست از حرکت کشیده‌ایم و بست نشسته‌ایم ببینیم چه می‌شود. فکر می‌کنم لایه‌های زیادی از جامعه‌مان تغییر کرده است. باسواد شده‌ایم. شهر داریم. آب آشامیدنی و برق و گاز داریم. ساختار فکریمان تغییرات اساسی کرده است. زنانمان بیشتر و آزادتر کار می‌کنند. مردها زن‌های باسواد را برای معاشرت انتخاب می‌کنند. به عقاید دیگران بیشتر از گذشته احترام می‌گذاریم. و یادمان نرود اینها را در شرایطی به دست آورده‌ایم که یک حکومت عوض کرده‌‌ایم و هشت سال جنگیده‌ایم. و سال‌هاست فشار تنبیه‌های جهانی را تحمل‌کرده‌ایم. باید برای دستاوردهایمان جشن بگیریم اما غمگینیم.
من  حس زندانیی را دارم که صد سال است برای خروج از زندان با قاشقی تونل حفر کرده و حالا با تنی خسته و رنجور به دیواری از سنگ رسیده. با این سنگ بزرگ چه کنیم؟
من رد پای درگیری ذهنی‌ام را در گپ و گفت شیرین صهبا و کولی در پست قبل دنبال کردم. اگر راه را اشتباه آمده باشیم از اینجا به بعد دیگر تغییر امکان‌پذیر نیست. کولی می‌گوید تغییر زمانی  در مجموعه‌ای رخ می‌دهد که آن شبکه حداقلِ انعطاف‌پذیری را برای تغییر داشته باشد. درسیستمی که تحت هیچ شرایطی تن به تغییر ندهد، هر تلاشی برای تغییر به شکست می‌انجامد. پیامد تلاش برای تغییر از دید کولی فقط شکست تغییرطلب‌ها نیست. بلکه اصرار به تغییر خستگی می‌آورد و انتقاد‌ها از سیستم معیوب به غرغر‌های روزمره تبدیل می‌شود. حرف‌های کولی برای من کاملا ملموس است. همه‌مان از سیستم رانندگی‌مان شکایت داریم اما ناتوان از تغییریم و میل به تغییر تبدیل به مجموعه‌ای از غرولند‌های روزمره شده که همه‌مان را آرام آرام فرسوده می‌کند. صهبا می‌گوید تغییردر هر حال امکان پذیر است. اما باید هدف را با توجه به توانمان انتخاب کنیم. جایی دست به تغییر بزنیم که شانس بیشتری برای تغییر وجود دارد. می‌شود یک مجموعه بزرگ را به مجموعه‌های کوچک تقسیم کرد و دید در کدام نقطه ترک کوچکی وجود دارد که قابل نفوذ است. مثال صهبا مثال خوبی‌ست. گاهی در یک اداره، صرف همراهی با یک ارباب رجوع معترض و بی‌طرف نماندن، تغییر بزرگی ایجاد می‌کند. صهبا معقتد است باید برای تغییر، استراتژی تعریف کنیم. قدرت خودمان و حریفمان را برآورد کنیم و در صورت امکان‌ برد وارد میدان مبارزه شویم. در غیر اینصورت دچار همان سرخوردگیی می‌شویم که کولی هم از آن گفته بود. اما دو عقیده دیگر هم در نظرات جلب توجه می‌کرد. منجوق معتقد است آنها که از خارج از سیستم موجود می‌آیند می‌توانند عامل تغییر باشند. ورورد یک استاد جدید به دانشگاه که سیستم مرتب‌تر و دقیق‌تری دارد و روش تحقیق می‌شناسد و آنرا خوب آموزش می‌دهد بر روی کیفیت آموزش در کل تاثیر می گذارد. مجی معتقد است باید ایده جدید داشته باشیم. آدم‌ها تا حد امکان در مقابل تغییر مقاومت می‌کنند. اگر بخواهیم چیزی را تغییر دهیم باید بتوانیم روشن کنیم این تغییر چطور انجام می‌شود. چقدر بها دارد و در مقابل چه به دست می‌آید در غیر اینصورت کسی همراه تغییر نمی‌شود و روند تغییر خواهی با شکست مواجه می‌شود.
هر چه فکر می‌کنم می‌بینم نمی‌شود هیچکدام از این نکات را در تغییر نادیده گرفت. اگر در موقعیت آچمز قرار گرفته‌ایم احتمالا یا با یک سیستم به شدت صلب طرفیم یا در تشخیص توان خودمان و حریفمان اشتباه کرده‌ایم یاحرف جدیدی برای گفتن نداریم یا اصلا نمی‌دانیم دقیقا چه چیز را می‌خواهیم تغییر دهیم.
به نظرم هیچ سیستمی کاملا صلب و بسته نیست. حتما گروهی از ما خواهان تغییر در نظام درمانی مان هستیم. اما مطمئن نیستم چند نفرمان در این دیار هفتاد میلیونی دورهم نشسته باشیم و فکر کرده‌ باشیم به عنوان ارباب رجوع یا کادر درمانی چه از این سیستم می‌خواهیم. و بیشتر از آن بعید می‌دانم مجله پزشکی، وبلاگی، نشستی در شهرهای ما در مورد حقوق بیمار و پزشک راه افتاده باشد. و باز هم بعید می‌دانم گروهی از دانشجوهای حقوق وبلاگی داشته باشند یا مجله‌ای راه انداخته باشند و برای من بیمار رنجور از نظام فاسد پزشکی نوشته باشند نقطه ضعف پزشک برج عاج نشین کجاست و کی می‌توانم او را از صندلی چرمیش بلند کنم و طلب حق کنم. فکر می‌کنم باید نظامی ارگانیک برای تغییر تعریف کنیم. از تغییر در نظام درمانی‌مان گرفته تا تغییر در ساختار اخلاق اجتماعی‌مان. ساختاری که اساسش کلاه‌گذاری و کلاه‌بردایست.

۲۸ تیر ۱۳۸۹

فرهنگ

اين روزها در گوشه و كنار وبلاگستان كم و بيش پست‌هايي مي‌بينم كه با دقت قابل ملاحظه‌اي وضعيت اخلاقي امروز ما ايراني‌ها (دقيق‌تر بگويم ما تهراني‌هاي احتمالا طبقه متوسطي) را تصوير مي‌كند. نمونه‌اش در همين هفته اخير پستي‌ست به نام "زرنگ‌ها" از حسين سناپور و يا پست "از دن‌ويتو چه ياد گرفته‌ايم" نوشته خواب بزرگ كه تصويري از ترك‌هاي روابط اجتماعي ما طبقه متوسطي‌ها را به دست مي‌دهد. شايد اگر به هر دو لينك مراجعه كنيد بگوئيد اين دو چه ربطي به هم دارد. اولي اعتراضيست در جامعه ادبي و دومي دريافت‌هاي شخصي‌ست. اما آنچه به نظر من در اين پست‌ها مهم است، فرهنگ است.
ظاهرا ارائه تعريفي دقيق از فرهنگ چندان امكان‌پذير نيست اما متخصصين حوزه فرهنگ‌شناسي مي‌گويند در هر جامعه‌اي الگوهاي مختلفي وجود دارد كه روابط حاكم بر جامعه‌هاي كوچك‌تر را توضيح مي‌دهد. مثلا مي‌شود الگويي ارائه كرد كه به كمك آن فهميد روابط بازاريان چگونه تعريف مي‌شود. بر اساس اين الگو مي‌شود حدس زد ورود به جامعه بازاريان چگونه است، رابطه آدم‌ها با هم چطور تعريف مي‌شود، چرا و كجا و به چه چيزهايي اعتراض مي‌كنند، چرا و كجا و چگونه پاي ميز مذاكره مي‌نشينند، بر اساس چه ضوابطي ازدواج مي‌كنند و ... عين اين مطلب را مي‌توان براي جامعه تكنوكرات طبقه متوسط يا سرمايه‌دار تعريف كرد. حتي مي‌توان جوامع مورد بررسي را ريزتر كرد و الگوهاي رفتاري‌ مثلا جامعه نويسندگان، جامعه روانشناسان، جامعه روزنامه‌نگاران، جامعه فيزيكدان‌ها و ... را بيرون كشيد. متخصصين امر فرهنگ مي‌گويند اين الگوها اگر چه با هم تفاوت‌هاي اساسي دارند. اما همه آنها فصل مشتركي با هم دارند. همه آنها در نوعي ديناميك رفتاري با هم اشتراك دارند. اين اشتراك فرهنگ خوانده مي‌شود. به دليل وجود همين فرهنگ هم است كه مي‌توان الگوي رفتار سياسي را در ابعاد بسيار كوچك‌تر و ساده‌سازي ‌‌شده‌تر در رفتار يك خانواده و حتي در جامعه كوچك بچه‌هاي دبستاني ديد.
ظاهرا ما ساكنين وبلاگستان به صرافت افتاده‌ايم خودمان و فرهنگمان را ببينيم. آنچه مي‌بينيم چندان خوشايندمان نيست و قابل تحسين است كه ما جرات حرف زدن از ضعف‌هايمان را پيدا كرده‌ايم. به نظرم اعلان ضعف‌هاي فرهنگيمان به اين معنيست كه ما آماده ايجاد تغيير در فرهنگ امروزي‌مان هستيم. نكته مهم اينست كه اگر حركت به سوي تغيير را شروع نكنيم خوب ديدن‌هاي امروز به عادت غر زدني تبديل مي‌شود كه آرام آرام اعتماد به نفسمان را خواهد گرفت و سوهان روحمان خواهد شد. اما سوال من اينست كه چه چيز نيروي محركه كافي براي گذر كردن از يك عامل فرهنگي نامناسب است.
اوايلي كه به اين مسئله فكر مي‌كردم گمان مي‌بردم از لحظه فهم ايراد، حركت براي ايجاد تغيير شروع شده است. اگر چه هنوز هم فكر مي‌كنم اين ايده خيلي غلط نيست اما مطمئن هستم صرف فهم يك ايراد فرهنگي اراده كامل براي ايجاد تغيير را با خودش نمي‌آورد. مثلا مدت‌هاست اهالي جامعه ادبي به خصوص نويسندگان نوپا مي‌دانند جامعه ادبي ما گرفتار چه معضلات اساسي‌ست. چه ايرادهاي اساسي به نويسندگانمان وارد است و چه ايراد‌هاي اساسي به سيستم نشر وارد است با اين حال به نظر مي‌آيد اغلب‌مان، اغلب اهالي جامعه ادبي همان بازي كهنه پر از ايراد را ادامه مي‌دهند؛ هر چند همه‌مان مي‌دانيم داريم ضرر مي‌كنيم. براي تغيير فرهنگ عوامل ديگري هم كم و بيش اطرافمان شنيده‌ايم. مثلا گروهي معتقدند بايد جان اعضاي يك جامعه به لبشان برسد تا تغيير ايجاد كنند. اما اين هم به تنهايي جواب نمي‌دهد. همه‌مان مي‌دانيم بي‌قانوني‌مان در رانندگي چقدر انرژي‌مان را مي‌گيرد اما ادامه مي‌دهيم. هر كداممان پيش خودمان مي‌دانيم چند بار در سال ورود ممنوع رفته‌ايم و چند بار در سال به كسي كه ورود ممنوع ‌آمده فحش‌هاي آنچناني داده‌ايم، اما چيزي حل نشده. گروهي معتقدند بايد دشمن خارجي قوي وجود داشته باشد و تهديد بيروني عامل ايجاد تغيير داخلي شود. مشكل اينجاست كه تهديد خارجي فقط اتحاد را در مسير مقابله ايجاد مي‌‌كند و تغيير فرهنگي نمي‌سازد. مثلا اگر ايران مورد تهاجم قرار بگيرد ممكن است ما ايرانيها براي مقابله با دشمن موقتا با يكديگر مهربان شويم و رفتارهاي انساني‌تري انتخاب كنيم اما به محض آرام شدن اوضاع برمي‌گرديم جاي اولمان. جنگ هشت ساله ما سند معتبريست كه نشان مي‌دهد حتي وجود دشمن خارجي سبب نشد ما ياد بگيريم زرنگ بودن معنيش خوردن حق ديگري نيست. دور زدن ديگري نيست. هر چند معتقدم روزهاي جنگ اين مشكلات فرهنگي كم‌رنگ‌تر شده بود.
ظاهرا بايد در ميان بخش عمده‌اي از يك جامعه كوچك اين ايمان به وجود بيايد كه بقاي آن جامعه به تغيير فرهنگي وابسته است. مثلا در جامعه ادبي بايد اين ايمان به وجود بيايد كه وجود صداي مخالف تضمين رشد باقي صداهاست. نويسندگان فرم‌گرا زماني بهتر خواهند نوشت كه جايي براي نويسندگان محتواگرا وجود داشته باشد و آنها طرد يا حذف نشوند و آزادانه بتوانند به نقد نوشته‌هاي گروه رقيب بپردازند. در جامعه آموزشي بايد اين ايمان به وجود بيايد كه سود مدرسه در گرو سود دبيران است و مدرسه نميـ‌تواند براي مدت طولاني بدون جلب رضايت مادي دبيرانش به سود كلان برسد. در رفتارهاي اجتماعي بايد به اين ايمان برسيم كه هر كداممان يك خيابان ورود ممنوع برويم يك ضربه پر تنش به كل سيستممان وارد كرده‌ايم. اما نمي‌دانم چه چيز سبب مي‌شود آگاهي به وجود يك ايراد، به ايمان به تغيير منجر شود. و نمي‌دانم چه مكانيسمي مي‌تواند گروه خواهان تغيير را گسترش دهد و ميل به تغيير را در ديگران هم به وجود آورد. فكر مي‌كنم قبل از آنكه زير انبوه ضعف‌هاي فرهنگيمان دفن شويم يا خودمان را به "فرهنگ برتر غربي" آويزان كنيم بايد جوابي براي اين سوال پيدا كنيم.

۲۲ خرداد ۱۳۸۹

به ياد پدرم

آقاي الف.ميم را فقط سالي يك ‌بار مي‌ديدم؛ عيد به عيد. پله‌هاي خانه‌مان را هن‌هن‌كنان بالا مي‌آمد و خودش را روي اولين مبل استيل رها مي‌كرد. پيش از آنكه من چاي بياورم سر و ته خوش و بش‌ها و تعارفات تكراري عيد را هم مياورد و دست به فنجان چاي مي‌برد و با لهجه شيرين اصفهاني مي‌پرسيد: خب، آقاي مهندس از اوضاع مملكت چه‌خبر؟ البته آقاي الف.‌ميم به خوبي از اوضاع مملكت خبر داشت. قاضي سرشناسي بود، اقتصاد خوب مي‌دانست و زياد مي‌خواند اما اين سوال بهانه‌اي بود تا با چند جمله سر بحث مورد علاقه‌اش برود. شيشه ته‌استكاني عينكش را هيجان زده پاك كند و روبه پدرم بگويد:
-‌ مي‌دونيد چيه‌ست قضيه؟ قضيه اصلا اينه‌ست كه اوِل بايست پرسيد چطو شد كه ايطو شد؟ تا نفهميم بالاخره چطو شد كه ايطو شد هر چي بگيم و به هم ببافيم چيه‌ست؟ بيهوده‌ست.
تا پيش از آنكه سريال در برابر باد را ببينم بحث كه به اينجا مي‌رسيد گوش‌هايم كر مي‌شد و در عالم خيال فرو مي‌رفتم. اوايل دهه شصت بود و من مثل اغلب بچه‌هاي اوايل دهه شصت فكر مي‌كردم هيچ قاضيي عادل نيست، هر پولداري دزد است و هيچ دزدي وجدان ندارد و هر آزادي‌خواهي لباس رزم مي‌پوشد و هر كه لباس رزم بپوشد چريك است. اين بود كه همانطور كه ظرف ميوه و شيريني‌هاي ريز و درشت عيد را جلوي آقاي الف‌.ميم مي‌گرفتم فكر مي‌كردم لابد آقاي الف.ميم وقتي پشت ميز قضاوتش مي‌نشيند و به چشم مجرمان نگاه مي‌كند گرفتار اين سوال مي‌شود كه چطور شد كه اينطور شد. و هيچ نمي‌دانم براي چه به فكرم نمي‌رسيد از خودم بپرسم چرا پدرم كه نه پولدار بود و نه قاضي گرفتار همين دغدغه است.
سريال در برابر باد كه آمد زندگي من دگرگون شد. سريال داستان زندگي گروهي از تبعيدي‌هاي ايرلندي به استراليا بود. هر شبي كه سريال را مي‌ديدم تمام معيارهايم به هم مي‌ريخت. در سرزمين داستان در برابر باد در مقابل صد قاضي ناعادل يك قاضي عادل وجود داشت، پولدار با وجدان با شعور وجود داشت و مبارزاني كه چريك نبودند. زندگيشان را مي‌كردند، عاشق مي‌شدند، ازدواج مي‌كردند، بچه‌دار مي‌شدند، مي‌خنديدند، مريض مي‌شدند، پير مي‌شدند و البته حقشان را با بردباريي غيرقابل باور مي‌گرفتند. اولين عيد بعد از سريال در برابر باد حرف‌هاي آقاي الف.ميم و پدرم را با دقت گوش دادم. به نظرم آمد سوالشان علت ديگري دارد. راستش آن سال چيزي از حرف‌هايشان دستگيرم نشد. پدرم تمام آنچه در طول يك سال از لابه‌لاي كتاب‌هاي تاريخ و جامعه‌شناسي درآورده بود رو مي‌كرد و از آقاي الف.ميم نظر مي‌خواست. سال‌ها پشت سر هم گذشت. آقاي الف.ميم و پدرم پير مي‌شدند. پدرم همچنان كتاب‌هاي تاريخ را ورق مي‌زد و آقاي الف.ميم همچنان سوال هميگش‌اش را مي‌پرسيد.
جواني صبر و تحمل نمي‌شناسد. كم‌كم حرف‌هاي پدرم و آقاي الف.ميم را گذاشتم به حساب نوعي غرغر روشنفكرانه. تكرار مكررات. حرف‌هاي بيهوده. مي‌گفتم بايد كاري كرد و پدرم مي‌گفت بايد اول فهميد چطور شد كه اينطور شد. مي‌خواستم يك‌شبه همه چيز را عوض كنم. مي‌خواستم همه درست رانندگي كنند. همه زياد روزنامه بخوانند. همه غيبت كردن را كنار بگذارند. همه به پيشرفت فكر كنند. همه تميز لباس بپوشند. همه به عقايد ديگري احترام بگذارند. همه به آزادي ديگري احترام بگذارند و هيچ حوصله نداشتم بپرسم چطور شد كه بيشتر مردم درست رانندگي نمي‌كنند و بيشتر مردم بوي عرق مي‌دهند و برايشان هيچ مهم نيست چيزي به نام روزنامه غيرورزشي هم در مي‌آيد. حوصله نداشتم بپرسم چطور شد كه خانم همسايه مان تمام رفت و آمد‌هاي مرا به پدرم گزارش مي‌دهد و اگر نصف شبي هوس گوش كردن صداي شاملو به سرم بزند مجبورم فردايش توضيح دهم چطور نصف شب از اتاقم صداي يك مرد مي‌آمده. صبر و تحملش را نداشتم.
پدرم سيزده سال پيش در بيست و سوم خرداد هفتاد و شش از دنيا رفت. وقتي رفت بالاي سرش كتاب تاريخ انديشه اجتماعي باز بود و زير جمله‌اي خط كشيده شده بود: "آيا طبع انساني در برابر تغيير ايستادگي مي‌ورزد يا ذاتا تغييرگرا است؟" احتمالا پدرم هنوز به دنبال جواب اين سوال بود كه چطور شد كه اينطور شد.
فكر مي‌كنم اين سوال لحظه مرگش درون روح و جسم من نفوذ كرد. روزي نيست كه فكر نكنم چطور شد كه اينطور شد و كتاب ورق مي‌زنم و پاي حرف قديمي‌ترها مي‌نشينم و دلم مي‌خواهد به هر كسي كه مي‌رسم بگويم:
-‌ مي‌دونيد چيه‌ست قضيه؟ قضيه اصلا اينه‌ست كه اوِل بايست پرسيد چطو شد كه ايطو شد؟ تا نفهميم بالاخره چطو شد كه ايطو شد هر چي بگيم و به هم ببافيم چيه‌ست؟ بيهوده‌ست.

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

وقتي شريك تصميم‌گيري‌هاي همديگر مي‌شويم

-‌ خانم من چكار كنم؟
اين اولين سالي نيست كه شاگردانم كاسه چه‌كنم چه كنم دست مي‌گيرند و دور مي‌افتند در مدرسه شايد كسي كمكشان كند تا آنها انتخاب رشته كنند. پايان سال اول دبيرستان و پايان سال سوم اخم‌هاشان در هم مي رود. رياضي بروند يا تجربي. مهندسي صنايع بخوانند يا مهندسي پزشكي. پاسخ دادن به اين سوال‌ها در طول هفت سال گذشته هرگز برايم سخت نبوده. وجه تمايز رشته رياضي و تجربي، يا مهندسي صنايع و مهندسي پزشكي چند فاكتور ساده و واضحند؛ بازار كار، پرستيژ شغلي، سخت بودن و نبودن دروس دانشگاه. و البته همه اينها با يك فاكتور مهم يك‌كاسه مي‌شود: پول
اما امسال سوال‌ها فرق مي‌كرد.
...
-‌ مي‌دونيد آخه من هر دوش رو دوست دارم. هم دوست دارم حقوق بخونم هم عاشق تئاترم.
بچه‌ها دور ميزم نشسته بودند و نگاهم مي‌كردند. سال سوم دبيرستان تمام شده و بچه‌‌هايي كه گرايش ادبي دارند اين گوشه و كنار گم شده‌اند. جايي بين علوم انساني و هنر مي‌روند و مي‌آيند و نمي‌دانند چه كنند. مشكل فقط به همين مسئله ختم نمي‌شد. پرسيدم: يعني چي هم عاشق اينم، هم عاشق اون. اين دو تا شاخه اصلا به دو نوع تيپيك شخصيتي متفاوت منجر مي‌شه. اصلا يكي‌شون مبتني بر فعاليت عمده ربع‌كره A و B مغزه و اون يكي ربع كره A , D مغزته. ندا گفت:
-‌ من مي‌خوام جفتش رو با هم بخونم. مي‌شه.
گفتم: خب كه چي بشه؟
-‌ خب من هر دوش رو دوست دارم.
گفتم:‌ مي‌دونم ولي بالاخره تو بيست و چهار ساعت در روز بيشتر وقت نداري. هشت ساعتش صرف خواب مي‌شه. هشت ساعتش صرف ناهار و حموم و ترافيك مي‌شه. يه هشت ساعت وقت مفيد مي‌مونه. مي‌خواي بين اين دو تا كار تقسيمش كني؟ چه جوري؟ رو هر كدوم چقدر مي‌خواي وقت بذاري.
حرفم خوشايند نبود. اين را در چهره بچه‌ها مي‌ديدم. مهيا گفت:
-‌ من بابام گفته مي‌شه دو تاش رو خوند. آخه مي‌دونيد نمي‌شه واقعا رفت تئاتر خوند. اين همه بري درس بخوني آخرش چي، نه كار داري، نه جا داري تئاترت رو اجرا كني. تازه كي مياد ببينه.
ساناز گفت: من مامانم نقاشي مي‌كنه. حالا درسته مامانمه، من كارهاش رو بيشتر دوست دارم اما خانم مردم ميان پارك؛ بعد با كيسه چيپس و پفك ميان تو گالري يه دوري مي‌زنن كه وقت بگذره. هيچكي واسه هنر ارزش قائل نيست.
گفتم: مخاطب كم داريم. اين درسته. كسي هم تو عرصه هنر دستت رو نمي‌گيره. بعضي‌ها كه مي‌خوان اصولا سر به تن هنرمند نباشه. بعضي‌ها اصلا براشون بودن و نبودن هنرمند فرقي نمي‌كنه. يه تعداد انگشت شمار هنردوست مي‌مونه كه اصولا اين جماعت تو اين مملكت دستشون به دهنشون نمي‌رسه كه اثر هنري بخرن.
نداگفت: خب، براي چي پس بريم هنر؟
گفتم: من كي گفتم برين هنر. شما مي‌خواين برين. من فقط دارم بهتون مي‌گم توي اين دنيا مشكلاتش كجاست.
ساناز گفت: من مي‌گم بايد حقوق بخونيم. كار هنر اصلا دانشگاه نمي‌خواد. تازه كار نيمه وقته. باباي من مي‌گه برو حقوق كنارش كار هنريت رو هم بكن. اتفاقي نميفته.
گفتم: شما نصفه وقتتون رو مي‌خواين بذارين كه هنرمند درجه چهار و پنج بشين؟ كه جنس بنجل توليد كنين؟ خب چه كاريه. تمام وقت به حقوق بچسبين. پولدار بشين از اوني كه جرات كرده زندگيش رو پاي هنرش قمار كنه حمايت كنين. كارش رو بخرين. نمايشش رو ببينين. سالن تئاتر خصوصي بزنين. از نمايشنامه‌نويس مورد علاقه‌تون حمايت مالي كنيد. پول بديد اون بنويسه. از مجله‌هاي تخصصي شاخه مورد علاقه‌تون حمايت كنين. بشين طرفدار پر و پا قرص شاخه هنري مورد علاقه‌تون. عين فوتبال. ديدين تيم‌مورد علاقه‌شون حكم ناموس واسشون داره.
بچه‌ها بيشتر اخم كردند.
مهيا گفت: يعني نمي‌شه پارت‌تايم كار هنري كرد.
محكم گفتم: نه.
خيلي سخت بود. گفتنش براي من سخت بود، شنيدنش براي بچه‌ها. ساناز گفت: "ولي باباي من گفته مي‌شه. اصلا هنرمندها همينجوري زندگي كردن." سرم را به علامت نفي تكان دادم. فكر كردم خدا كند پدر ساناز شناختي از عرصه هنر نداشته باشد. خدا كند در عمرش يك نقاش يا يك نويسنده يا يك مجسمه‌ساز نديده باشد و ندانسته باشد كشيدن يه تابلوي خوب يك اتفاق ناگهاني يكي دو ساعته بعد از هشت ساعت كار پر استرس روزانه نيست. فكر كردم خدا كند پدر ساناز دروغ نگفته باشد.
به ساناز گفتم: اين يه دروغ بزرگه. يه اشتباه بزرگه. هنر مثل هر كار ديگه كار تمام وقته. براي نوشتن يه داستان خوب بايد صد تا داستان خوب بخوني. براي كشيدن يه تابلوي خوب بايد ساعت‌ها تمرين كني، بايد فلسفه بخوني، بايد صد تا كار خوب ببيني. هنرمند پيغمبر نيست. بهش چيزي الهام نميشه. اون بايد انقدر دقيق خودش و جهان اطرافش رو واكاوي كنه تا چيزي از توش دربياد و اين‌ها وقت مي‌خواد، انرژي مي‌خواد و فكر مي‌بره. مي‌دوني چي ‌مي گم؟
ندا دوباره پرسيد: يعني نمي‌شه؟
گفتم: كاش با چونه زني مشكل حل مي‌شد.
ندا گفت: آخه اونجوري كسي به آدم احترام نمي‌ذاره. كي اصلا هنرمند رو آدم حساب مي‌كنه. پول هم كه نداري. شغلم كه نداري.
حرفش رو بريدم: بايد عشق داشته باشي و ايمان. بايد به كارت ايمان داشته باشي. اگه شب خواب اجراي خوب يه نمايشنامه رو مي‌بينين كه روزش خوندين برين تئاتر. اگه رفتين يه تئاتر عالي ديدن و از در تئاتر كه اومدين بيرون با دوستاتون نرفتين پيتزا بخورين از دوست پسراتون بگين، نشستين يه گوشه و آروم تئاتري كه ديدين رو زير زبون مزه مزه كردين و فردا شبش دوباره برگشتين نشستين به تماشاي نمايش، برين نمايش بخونين. به اين شرايط مي‌گن عاشقي. غير از اين باشه باختين.
ندا گفت: اينا كه خيلي سخته. ولي من با خيليا صحبت كردم. بهم گفتن مي‌شه. گفتن برو حقوق، سال دوم برو كلاس بازيگري.
گفتم: من حرفي ندارم. اما بعدش كار حقوقت رو مي‌خواي انجام بدي؟
ندا سرش را به علامت مثبت تكان داد.
-‌ ‌اونوقت كي نقشت رو براي بازي تمرين مي‌كني. وقتي هر شب اجرا داري پرونده‌هات رو چكار مي‌كني؟ مي‌دوني من چي فكر مي‌كنم؟ فكر مي‌كنم انتخاب حقوق يا تئاتر احتياج به دو جور نگاه متفاوت به زندگي داره. يكيش اساسش عشقه، يكيش منطق جامعه بشري. بايد انتخاب كنيد. چاره‌اي نيست.
ندا به حرف‌هاي من گوش نمي‌داد. در نگاهش التماس بود. در نگاهش يك خواهش بزرگ بود. در نگاهش خواهش تائيد يكي از دروغ‌هاي بزرگي بود كه ما بي‌آنكه احساس شرمساري كنيم به هم، به فرزندانمان، به شاگردانمان، به دوستانمان، به بستگانمان حواله مي‌دهيم؛ دروغ‌هاي به قول خودمان مصلحت‌انديشانه.
شب تا ديروقت از اينكه روياي شاد بچه‌ها را بر هم زده بودم ناراحت بودم اما هر چه فكر كردم، ديدم هيچ مصلحت‌انديشيي اين حق را به من نمي‌دهد كه من با تحويل دروغي بزرگ به بچه‌ها آنها را از دانستن آنچه تا به حال واقع شده محروم كنم. فكر كردم جايي بايد جلوي سيل دروغ‌‌هايمان را بگيريم.

۲۶ اسفند ۱۳۸۸

برسد به درگاه الهي

سلام درگاه الهي
حالتان چطوره؟ اميدوارم خستگي رسيدگي به نامه‌هاي سال نو ميلادي از تنتان درآمده باشه و قبراق و سرحال آماده رسيدگي به درخواست‌هاي اين‌ور زميني‌ها باشيد. همين اول نامه اين مسئله را روشن كنم كه جانم به فدايتان بعضي‌ها دوبار نامه مي‌نويسند. يك بار سر سال نو ميلادي، يك بار هم عيد نوروز. اين بخت برگشته‌ها يا سيتي‌زن‌هاي آمريكا و كانادا هستند كه در تمام عمرشان بيشتر از پنج شش سال ينگه دنيا زندگي نكرده‌اند يا مهاجران دوست‌داشتني‌مان كه بيچاره‌ها تكليفشان با روز آرزوي بزرگ و شروع دوباره سال معلوم نيست. جان همان فرشته‌هاي خوشگلتان اول به نامه‌هاي ما تك عيدها رسيدگي كنيد بعد اگر فرصتي بود به آنها هم بپردازيد. مي‌دانم نامه‌هايمان كم و بيش شبيه هم است. بنده تكرار مكررات نمي‌كنم، همان عرايض دوستان را دارم فقط خواستم نكات ديگري را هم متذكر بشوم.
قربانتان بروم آن بالا هم كه مثل اين پايين خر تو خر است. به پير به پيغمير ما جهان سومي‌ها انقدر درد و مرض داريم كه وقتي براي سوراخ كردن لايه ازن و از اين حرف‌ها نداريم. باور كنيد انقلاب صنعتي را هم ديگران راه انداختند و فتنه گرم شدن زمين كار انگليسي‌هاي پدرسوخته‌ست. درگاه الهي جان چرا ما را با چوب مي‌زني؟ امسال دريغ از يك چس برف. دريغ از يك دل سير باران. دريغ از باد. دريغ از بوي زندگي. مثلا اين گربه وامانده پير چند شكم زائيده چهار فصل است. حالا خشك‌ساليش يك طرف چرا با اين حال خراب سربه‌ سرمان گذاشتيد. به جان همان فرشته‌هايتان كه قربانشان بروم هر روز صبح بوي بهار مي‌آمد. چنان بوي بهار مي‌آمد كه خيال مي‌كردي به ظهر نرسيده پرنده‌هاي مهاجر برمي‌گردند و همه جا سبز مي‌شود و شكوفه ها باز مي شوند و... اما خورشيدتان كه به وسط آسمان مي‌رسيد از زور دود و صدا و كثافت مي‌خواستي خفه شوي، آنهم چه خفه شدني. شب هم كه مي‌شد عين افسرده‌هاي مادرمرده زل مي‌زديم به آن چهار تكه ابري كه معلوم نبود براي چه مي‌فرستادي. نه زور باريدن داشت، نه توان ايستادن. تا صبح فقط رطوبتش نويد بهار مي‌داد و صبح عين جن بسم‌الله ديده ناپديد مي‌شد. قربان آن درگاهتان بروم اين رسمش نيست. دعايمان را كه مستجاب نمي كنيد لااقل زخممان را نمك نپاشيد.
دوم اينكه قربانتان بروم خودتان بهتر از من مي‌دانيد كه اينجا بي‌اخلاقي بيداد مي‌كند. البته بي‌اخلاقي جنسي را نمي‌گويم كه در اين يك مورد چنان تركانديم كه بعد‌ها غربي‌ها از شنيدن روند تغيير روابط جنسي در ايران دهنشان باز بماند. با اين يكي كار ندارم، موضوع كمي پيچيده‌ست و راستش را بخواهيد گريزناپذير هم هست اما مشكل، اخلاقيات روزمره ماست كه سالهاست به كثافت كشيده شده. اين شاگردهاي من سر كلاس مثل آب خوردن تقلب مي‌كنند و بعدش هم با افتخار از فعاليت جمعي‌شان حرف مي‌زنند. هر كدامشان مي‌توانند يك ساعتي در باب هيجان ناشي از تقلب، تبحر در تقلب، ابعاد انساني تقلب، ابعاد اجتماعي تقلب، ابعاد فلسفي تقلب و خلاصه در هر عنواني كه فكرش را بكنيد سنخراني كنند. درس نمي‌خوانند و نمره بيست مي‌خواهند و برايشان عجيب است چطور من كه پول باباي محترمشان را مي‌گيرم مي‌گذارم گوشه جيبم، بهشان كيلويي نمره نمي‌دهم بعد هم كه مي‌گويم نابرده رنج گنج.. برايم شيشكي مي‌بندند. البته اين طفل معصوم‌ها تقصير ندارند باور كنيد تمام زندگيمان شده همين شيشكي‌ها. همه دست به نقد چند تا شيشكي تپل ته جيبمان هست و تحويل همديگر مي‌دهيم. جلوي پاركينگ همديگر پارك مي‌كنيم، مي‌ماليم به ماشين ديگران و مي‌گذاريم مي‌رويم، يك جمله راست توي دهنمان نمي چرخد، زيرميزي، روميزي، وسط ميزي، پول چايي، پول نسكافه، مشتلق، نون و پنير بچه‌ها، يه جعبه شيريني واسه خانم خونه مي‌گيريم و مي‌دهيم و روي همه اينها يك شيشكي مي‌بنديم. حالا بيا و بگو آقا جان باور كنيد آب كه سر مي‌رود از يك جايي قل‌قلش شروع شده بود ديگر. قربانتان شوم يك سري چوب و چماق دست آن دو فرشته‌ات كه سر شانه‌هايمان نشسته بده بگو گاه‌گاهي ضربه‌اي هم به سرمان بزنند كه يادمان بيفتد خودمان كرديم كه لعنت بر خودمان باد. ما كه چپ و راست مي‌خوريم دو تا هم از فرشته‌هاي شما بخوريم كه حداقل يك دردي را دوا كند.
قربان درگاهتان بشوم يك عرض مختصر ديگر هم دارم. يك فكري بكنيد اين انگشت اشاره ما به جاي آنكه سوي ديگران بچرخد گاهي هم سوي خودمان بچرخد. براي شما كه كاري ندارد. نهايتش يك دستكاري ژنتيكي ساده است. شايد اينطوري چشممان باز شود و دنيا و تاريخ بشر و عالم و آدم‌ را براي خوب نبودن زندگيمان محكوم نكنيم. باور كنيد زبانم مو درآورد از بس سر كلاس‌هايم جمله‌هاي بچه‌ها را تصحيح كردم و جاي عبارت رايج و غلط "اين مردم" (با لحن تحقير بخوانيد) واژه مهجور و از ياد رفته "ما" را گذاشتم.
نامه طولاني شد ببخشيد. مي‌دانم كار زياد داريد و بايد بقيه نامه‌ها را هم بخوانيد. حرف آخر، درگاه الهي! جانم به فدايتان، اگر هيچكدام از خواسته‌هاي ما را هم برآورده نكرديد اشكالي ندارد. ما عادت داريم فقط تحملمان را زياد كن. من مي‌دانم، شما هم مي‌دانيد كه همين سه هزار سال اولش مشكل است. بعدش مي‌افتيم در سرازيري.

ارداتمند شما، چپ‌كوك

۲۳ بهمن ۱۳۸۸

چيزي از جنس درد دل

دور هم نشسته‌ايم، گپ مي‌زنيم، مي‌گوئيم، مي‌خنديم و ناگهان براي لحظاتي كوتاه سكوتي دردناك ميانمان مي‌نشيند. انگار براي ثانيه‌هايي فراموش مي‌كنيم پشت نقابمان پنهان شده‌ايم. آه مي‌كشيم؛ از ته دل و سرخودگي‌هايمان به همين سادگي لو مي‌رود. من بارها در جمع هم‌سن و سالانم اين صحنه را تجربه كرده‌ام.
هميشه گوشه‌اي از ذهنم به اين مسئله فكر كرده‌ام كه مگر مي‌شود "همه" ما در سي و چند سال زندگي‌مان بازنده بوده باشيم. آن هم در شرايطي كه ظاهر زندگي‌هايمان چندان نشاني از بازنده بودن ندارد. حداقل كاستي‌هاي زندگيمان خيلي متوجه كم‌كاري‌هاي شخصي‌مان نيست. نمي‌دانم چرا، اما در طول اين سال‌ها كه به سرخوردگي‌هايمان فكر كرده‌ام در تلاشي كور و خسته‌كننده اغلب به دوران نوجواني مي‌رسم. جايي كه آرزوهايمان شكل گرفت. بارها با خودم فكر كردم چقدر آرزو داشتم؟ چند تا؟ بعد چطور از بينشان هدفم را انتخاب كردم؟ اصلا هدفي انتخاب كردم يا همان‌طور مثل سگ بدبخت وامانده‌اي كه دنبال صاحبش مي‌دود دنبال روياهاي خامم دويدم؟ سعي كردم به خاطر بياورم آيا كسي در مورد آرزوهايم از من سوالي كرد؟ كسي كمكم كرد حد فاصل رويا و هدف را تشخيص دهم؟ كسي كمكم كرد روياهايم را واقعيت‌سنجي كنم و ببينم روياهايم چطور، چقدر و كي مي‌تواند به واقعيت بپيوندد؟ كسي كمك كرد بهاي رسيدن به روياهايم را تخمين بزنم و ببينم پرداخت هزينه‌اش در توانم هست يا نه؟
با اينكه بحث آرزو و هدف جزء سيلابس درس نوشتار خلاق راهنمايي نبود اما چنان ذهنم گرفتار سرخوردگي بود و چنان كنجكاو بودم ببينم نوجوانان امروز سرزمينم چه فكر مي‌كنند كه دو جلسه از كلاسم را به آرزو اختصاص دادم. تصميم گرفتم براي بچه‌ها يكي از جلد‌هاي كتاب جودي دمدمي را بخوانم، داستاني كه در آن دختر دوازده ساله‌اي روياي مشهور شدن دارد البته نه در حد آنجلينا جولي، او فقط مي‌خواهد آنقدر مشهور شود كه عكسش در روزنامه محلي‌شان چاپ شود، مثلا در مسابقه دارنده بامزه‌ترين حيوان خانگي برنده شود. پيش از خواندن داستان از بچه‌ها پرسيدم چه آرزوهايي دارند؟ بچه‌ها فقط نگاهم مي‌كردند. براي آنكه احساس آرامش كنند كمي برايشان از آرزوهاي بچه‌گي خودم گفتم؛ از آرزوي امپراتور شدن، جانورشناس شدن، از آرزوي داشتن يك خانه شكلاتي درست مثل همان كه در داستان هنسل و گرتل بود. بچه‌ها با تعجب نگاهم مي‌كردند. شقايق اولين كسي بود كه جرات حرف زدن پيدا كرد گفت هدفش اينست كه فضانورد بشود، پگاه گفت مي‌خواهد مهندس معمار بشود چون پدرش معمار است و اگر معماري بخواند مي‌تواند در دفتر پدرش كار كند و لازم نيست آقا بالاسر داشته باشد. رئيس و مرئوس خودش مي‌شود و چه از اين بهتر. همين دو آرزو را دستاويز قرار دادم تا به بچه‌ها بگويم به نظرم آرزو و هدف كمي فرق دارند. گفتم آرزو‌ها محدوده بسته‌اي ندارند، محافظه‌كارانه نيستند و مي‌توانند به شدت از واقعيت دور باشند، گفتم آرزوها از جنس خيال‌هاي ما هستند. جايي كه ما بي‌پروا به ذهنمان اجازه مي‌دهيم به هر جا دلش مي‌خواهد پر بكشد. گفتم هدف‌ها بعد از روياها مي‌آيند. گفتم هنوز براي هدف گذاري‌شان زود است. گفتم براي هدف‌گذاري‌شان اول بايد رويا داشته باشند، بعد كمي بيشتر زندگي كنند، دنياي واقعي را بهتر بشناسند و به كمك ديگران از دل روياهايشان و با حساب و كتاب دنياي واقعي هدف بسازند. گفتم روياها بسيار بسيار بزرگ‌تر از هدفند، از جنس عشقند و ممكن است هرگز هدف نشوند يا بهاي هدف شدنشان آنقدر زياد باشد كه هميشه در حد يك رويا براي مزه‌مزه كردن باقي بمانند. بعد از چند دقيقه سكوت يك نفر ته كلاس گفت دوست دارد هنرپيشه بشود. هنرپيشه خيلي مشهور، خيلي زيبا، خيلي پولدار، خيلي. يك ساعتي حرف زديم و بعد من داستان جودي را خواندم. قرار شد براي جلسه بعد هر كس داستاني بنويسد در مورد دختري به نام و سن خودش و آرزوهاي دختر قهرمان داستانش را برايمان تعريف كند.
اين هفته بچه‌ها با داستان‌هايشان آمدند. شقايق با قدرت نوشته بود آرزويش فضانورد شدن است و اگر چه چندان مشكلات راه را نمي‌شناسد اما مطمئن است بعدا هم هدفش را فضانورد شدن خواهد گذاشت. كيميا نوشته بود كيمياي داستانش هر چه فكر كرده نفهميده آرزو يعني چه، سراغ يكي از دوستانش رفته كه پولدار است اما پدر و مادرش را دوست ندارد و فهميده آرزو يعني داشتن يك خانواده شاد،‌ سراغ يكي ديگر رفته كه مستاجراند و فهميده آرزو يعني داشتن يك خانه، حدس زده آرزو براي آنكه سر خيابان فال مي‌فروشد يعني گرسنه نبودن، بعد هم در پايان نتيجه‌گيري كرده بود آرزو يعني داشتن چيزي كه نداري اما از آرزوي خودش در داستان خبري نبود. مهشاد آرزو داشت هم جراح قلب شود، هم هنرپيشه و هم دور دنيا را بگردد، پريسا مي‌خواست نويسنده شود اما به نظرش نويسندگي زيادي سخت بود و حدس مي‌زد به زودي بي‌خيالش شود. به غير از اين چهار نفر بقيه نوشته‌ها قابل دسته بندي بود. چند نفرآرزو كرده بودند جنگ نشود، همه با هم خوب و مهربان باشند و هيچ كس غمي نداشته باشد. چند نفر آرزو كرده بودند آدم‌هاي"موفقي" شوند براي آنكه پدر و مادرشان بهشان "افتخار" كنند بي‌آنكه در مورد موفقيت چيزي گفته باشند. چند نفر همين آرزو را داشتند با اين تفاوت كه مي‌خواستند "خدمت" كنند، به كي و چرا چيزي ننوشته بودند. چند نفري هم مي‌خواستند هنرپيشه شوند آن هم از نوع هاليوودي‌اش.
تمام آرزوهاي چهل شاگردم همين بود. فكر مي‌كردم اگر داستان جودي را نمي‌خواندم همان چند نفري كه مي‌خواهند مشهور شوند هم شايد مي‌نوشتند آرزو دارند مايه افتخار ملت و خانواده‌شان شوند و خوب خدمت كنند. نوشته‌ها راضيم نمي‌كرد. به چند نفري از بچه‌ها گير دادم تا موفقيت و خدمت و بي‌غمي همه آدم‌هاي دنيا را تعريف كنند و برايشان مصداق بياورند. آنها سكوت كردند و من اصرار آنقدر كه اشكشان درآمد. بالاخره يكي‌شان گفت: "خانوم نمي‌شه آرزومون رو بگيم." منتظر شنيدن همين بودم.
-‌ چرا نمي‌شه؟
-‌ آخه جرمه.
حرف زديم و حرف زديم. بهشان اطمينان دادم در مرحله آرزو همه چيز مجاز است. گفتم آرزو آرزوست. مي‌توانيم همه چيز آرزو كنيم و بعد به آرزوهايمان بخنديم يا جدي بگيريمشان يا حتي از آنها بترسيم. بالاخره بچه‌ها به حرف آمدند.
-‌‌ خانوم من يكي رو دوست دارم. آرزوم اينه كه با اون باشم.
جرم همين بود. اوج آرزويشان همين بود. اوج بلندپروازيشان همين بود. بهشان گفتم توان دوست داشتن موهبتي‌ست كه هر كسي از آن بهره ندارد. بهشان گفتم كه بيدار شدن حس دوست داشتن درشان نشانه بلوغ است و بايد با افتخار از آن حرف بزنند و نترسند.
بعد از ظهر با دبيرستاني‌ها كلاس داشتم. درسم را بي‌خيال شدم و ازشان خواستم در مورد هدف‌هايشان بنويسند. همه روي دست يكديگر را نگاه مي‌كردند. نمي‌دانستند چه بنويسند. فكر كردم رويا كه در اولين گامش به مجرم بودن متهم شود و باز ايستد هدفي به دنيا نمي‌آيد. بي رويا و هدف مي‌شوي ماشين برنامه‌ريزي ديگران. خاله، عمو، مادربزرگ و هر چه به دست آوري راضيت نمي‌كند. رويايي وجود ندارد كه دنبالش بدوي يا اگر داشتي هدفي واقع‌بينانه از دلش بيرون نيامده كه گام به گام تسخيرش كني و از به دست آوردنش لذت ببري و شاد شوي و در دفتر دستاوردهاي زندگيت شماره زير شماره بزني و بگويي" من به دست آوردم. بهايش را پرداختم اما به دست آوردم. دير و سخت به دست آمد اما به دست آوردم." جاي اينها به آخرين تصوير خوشايندي كه ديده بودي فكر مي‌كني و آه مي‌كشي و مي‌گويي همين را مي‌خواستم اما نشد.

۱۷ دی ۱۳۸۸

آنچه در هفته پيش بر من گذشت

دندان درد من يكشنبه شب با زق‌زقي نرم و دوست‌داشتني شروع شد. درد آنقدر ظريف بين دندان‌هايم ليز مي‌خورد كه نمي‌توانستم تشخيص بدهم كدام دندان برايم بازي درآورده. سابقه دندان‌دردهاي مشابه را داشتم. چند بار كه به دكتر مراجعه كرده بودم، گفته بود علت درد، حساس شدن و تحريك موقت اعصاب دندانهاست كه خيلي زود رفع مي‌شود. من كه خيالم راحت بود ذق‌ذق‌ها نشانه خطرناكي نيست، حتي يك‌شنبه شب بدم نيامد كمي هم سر به سر دندان‌هايم بگذارم، زبانم را پشت رديف دندانها فشار ‌دادم. مسواك را با خشونت روي لثه‌ كشيدم و موقع استفاده از نخ دندان تا مرز خون افتادن لثه پيش رفتم. درد قابل تحمل بود و تحريك كننده و البته لذت‌بخش.
دو‌شنبه ظهر كم‌كم درد در نقطه خاصي متمركز شد؛ بالا، سمت چپ، دندان نيش. همان دندان ضايعي كه با وجود بيست و هشت دندان صلح‌طلب ديگر كه نشان علف‌خواري ما آدم‌هاست با وقاحت تمام اعلام مي‌كند كه نخير، ما چندان هم موجودات صلح جوي بي‌خطري نيستيم. داشتم مي‌گفتم. درد نيش از مرز زغ‌زغ گذشت. دو‌شنبه شب اول كمي داد و بي‌داد كردم. بعد به دندانم بي‌محلي كردم. چند بار تحت تاثير انديشه‌هاي دنياي پست‌مدرن اعلام كردم كه دردي وجود ندارد و همه آنچه در حال رخ دادنست تنها بخشي از انديشه منست و بايد با توان ويژه فكر، به جنگش بروم. چهار زانو نشستم، تمركز كردم و صدبار گفتم دندان نيشم درد نمي‌كند اما نيش آرام نشد.
سه‌شنبه درحاليكه به زمين و زمان فحش مي‌دادم سراغ دندان‌پزشكم رفتم. هنوز اميدوار بودم دنداپزشك بگويد جاي هيچ نگراني نيست و درد به زودي آرام مي‌شود اما قبل از آنكه من بتوانم با وجود آن همه ابزار آلات آهني در دهانم حرف بزنم مته به حركت درآمد. من دادي كشيدم و دندان پزشك گفت: مال آخرين دندون آسيابه.
من همانطور كه دهانم باز بود با زبان بي‌زباني گفتم نيش درد مي‌كند اما دندان‌پزشك گفت: ما يعني دندان‌هاي ما ريشه‌هاي عميقي دارد و ريشه‌هاي عميق جايي به هم مي‌رسند كه هيچ فكرش را نمي‌كنيم. اينست كه اگر چه دندان نيش درد مي‌كند اما منشاء درد جاي ديگريست. دندان پانسمان شد تا متخصص ترميم ريشه كلك ريشه فاسد را بكند.
تحمل درد هم حدي دارد. من كه سه‌شنبه با خشونتِ يك آمپول دندان‌پزشكي مواجه شده بودم ظرفيتم براي مواجهه با اين ابزار ترسناك براي مدتي پر بود اما هر چه فكر كردم ديدم نمي‌توانم بعد از شش ماه سراغ پزشك معده‌ام بروم و بگويم بابت يك آمپول ناقابل آزمايش خون ندادم. چهارشنبه صبح درحاليكه مطابق همان آموزه‌هاي گند پست‌مدرنيستي سعي مي‌كردم به خودم بگويم كه روز خوبي‌ست و هوا بوي سرب دلچسبي‌ مي‌دهد وارد آزمايشگاه شدم. روي صندلي خون‌گيري كه نشستم چشمانم را بستم و منتظر شدم كار تمام شود.
صداي لطيف زنانه‌اي گفت: واسه چي آزمايش مي‌دي؟
-‌ دقيقا نمي‌دونم. همين‌جوري
-‌‌ سابقه بيماري داري؟
-‌ نه
‌-‌ داروي خاصي مصرف مي‌كني؟
-‌ نه
-‌ آزمايش‌هاي قبلي مشكلي داشته؟
-‌ نه
- ‌مشت كن
از جا پريدم.
-‌ بله، مشت؟
دختر زيبايي بود. با تعجب نگاهم كرد و گفت براي رگ‌گيري مي‌گويد. براي پيدا كردن رگ. هيچ مشكلي نيست. فقط يك مشت كردن ساده است. موقع خروج از در دقت كردم ببينم روي برگه نوشته بيمار رواني يا نه.
پنج‌شنبه وقت درمان ريشه بود. باز خشونت يك آمپول كذايي. متخصص ترميم ريشه مرا از ده سال پيش مي‌شناخت. زماني كه بعد از يكي از تلخ‌ترين حادثه‌هاي زندگيم چهار دندان را درمان ريشه‌اي كرده بود. ده سال همديگر را نديده بوديم. تزريق را انجام داد و مته لعنتي را روي دندانم گذاشت كه دادم هوا رفت. چند دقيقه‌اي صبر كرد و به گمانم ماده بي‌حسي اضافي هم تزريق كرد اما مته كه داخل دهانم رفت چنان از روي تخت پريدم كه خودش را عقب كشيد. چند ثانيه‌اي نگاهم كرد. اشك‌هايم سرازير شده بود. لبخندش را از پشت ماسكش مي‌ديدم.
-‌ قديما خيلي شجاع بودي. هميشه از در كه مي‌رفتي بيرون به خانم لام مي‌گفتم نمي‌دونم اين دختر چه جوري درد تحمل مي‌كنه كه خم هم به ابروهاش نميفته.
خواستم توضيح دهم كه در طول اين ده سال اتفاق كوچكي افتاده. من فيلمي از تلويزيون ديدم كه در آن قهرمان زنداني داستان توسط دندان‌پزشكي شكنجه مي‌شود تا اعتراف كند. البته آنچه ديدم فيلم بود اما بدبختي بزرگ من اينست كه آنچه بخوانم يا ببينم را نمي‌توانم فراموش كنم. مي‌خواستم تمام اين حرف‌ها را بزنم اما با وجود دستگاه مكنده و چند سيخ كه داخل كانال دندان‌ها فرو ‌شده بود و پنبه‌هاي استوانه‌اي استريل فقط صداي نامفهومي از دهانم درآمد كه بيشتر شبيه صداي خرخر گلوي بريده شده مفتش در سريال هزاردستان بود. همان هم حالم را بدتر كرد. دندان‌پزشك مشغول كار شد. من اشك مي‌ريختم و او توضيح مي‌داد كه چطور اوايل كه گرفتار كمردرد شده بود حتي عارش مي‌آمد بگويد درد دارد اما بعد‌ها ديسك گردن هم اضافه شد و به دنبالش ضعيف‌شدن چشم‌ها و بعد هم خونريزي معده و درد و درد و آستانه تحملي كه هي پايين مي‌آمد.
كارش كه تمام شد داستانش هم به پايان رسيد و گفت:
-‌ اينجوري بهت بگم الان وقتي كمرم درد مي‌گيره ممكنه بابتش ساعت‌ها من مرد گنده بشينم گريه كنم.
آموزه‌هاي پست‌مدرنيستي مي‌گويد هميشه به دنيا لبخند بزن. حتي اگر دنيا دهنت را سرويس كند. راه لبخند زدن را هم مي‌گويد. پيشنهاد مي‌دهد در تجربه‌هاي تلخ نيمه پر ليوان را ببينيم و چند نتيجه پر و پيمان براي آينده‌مان ذخيره كنيم. و من در پيروي بي‌چون و چرا از آموزه‌هاي دنياي امروز دو نتيجه گرفتم. نتيجه اول اينكه گاهي دندان خونخوار آدم درد مي‌گيرد اما ريشه درد در دندان مظلوم آسيابي‌ست كه ما را ياد گاو‌هاي دوست‌داشتني مي‌اندازد و نتيجه دوم اينكه تكرار درد آستانه تحمل را مي‌تواند آنقدر پايين بياورد كه شجاعت جايش را به بزدلي بدهد.
پيش مي‌آيد ديگر.

۱۵ دی ۱۳۸۸

فرهنگ تربيت ما ايراني‌ها

زنگ تفريح بود و من مثل هميشه داشتم کلاس زنگ قبل را مزه مزه مي‌کردم و نقاط قوت و ضعفش را مي‌سنجيدم که خانم ن سراغم آمد.
-‌ چپ‌کوک جان فردا مي‌توني بعد از کلاست بموني مدرسه؟
خانم ن مدير بخش راهنمايي يکي از مدارسي‌ست که در آن تدريس مي‌کنم. زن جواني‌ست که سرعت "روشن‌فکر" شدنش در سال‌هاي اخير مرا متعجب ساخته. خوب کتاب مي‌خواند. اطرافش را با دقت مي‌بيند و از همه معلم‌ها براي آنکه بهتر فکر کند کمک مي‌گيرد. تعصب‌هايش به سرعت رنگ مي‌بازد و در زندگي و افکارش جا براي "ديگران" باز مي‌شود. به اين نتيجه رسيده که به قدر کافي نمي‌داند و همين اعتراف به ندانستن ميل به دانستنش را چند برابر کرده.
چند دقيقه‌اي با خانم ن صحبت کردم. معتقد بود بايد جلسه‌اي مشترک با والدين بچه‌هاي دوم راهنمايي بگذاريم. من از ابتداي سال نسبت به پايين بودن سطح تجربه دانش‌آموزانم هشدار داده بودم. خانم ن متوجه شده بود بچه‌هاي دوم به اندازه دخترهاي سيزده ساله بازي نمي‌کنند و دبير مهارت‌هاي زندگي به اين نتيجه رسيده بود که نحوه ارتباط والدين و بچه‌ها ايراد اساسي دارد.
جلسه سه‌شنبه ظهر با يک ربع تاخير شروع شد. تقريبا بيشتر مادران سيزده ساله‌هاي مدرسه آمده‌ بودند. از پدرها خبري نبود و نبودشان به شدت احساس مي‌شد. بحث را من شروع کردم. گفتم که بچه‌ها نسبت به سنشان تجربه زندگيشان ضعيف است. گفتم زندگي بچه‌ها به درس، کلاس زبان و پيانو و تلويزيون محدود شده. گفتم که بچه‌ها حتي اشياء ساده را لمس نکرده‌اند؛ رنده، جارو، دستکش ظرف‌شويي، آچار. به خانواده‌ها پيشنهاد کردم جمع‌هاي کوچک سه يا چهار خانواده را تشکيل دهند. بگذارند بچه‌ها هر هفته با سرپرستي يکي از والدين به جاي نشستن پاي سريال‌هاي بي‌محتواي تلويزيون و ماهواره براي خودشان يک بعد از ظهر شاد بسازند. کيک درست کنند. آشغال‌هاي پاي کوه را جمع کنند. با هم خريد بروند و ياد بگيرند حساب و کتاب کنند. دبير مهارت‌هاي زندگي حرف‌هاي مرا تاييد کرد. او فکر مي‌کرد نحوه نظارت در خانواده‌ها محل اشکال است. او از اينکه آمارش نشان مي‌داد در حاليکه اغلب بچه‌ها معلم رياضي و زبان انگليسي و فرانسه دارند و پيانو و ويولون مي‌زنند بيشترشان مي‌خواهند مانکن شوند متعجب بود. او فکر مي‌کرد نارضايتي بچه‌ها از زندگيشان، قيافه‌شان، هيکلشان زائيده گرفتار شدن در چنگال پرقدرت زندگي خصوصي ستارگان هاليوودي، بازيگران شبکه فارسي يک و امثال آنهاست. او از اينکه بچه‌ها ديوانه‌وار صفحات مجلات زرد را ورق مي‌زنند تا آخرين اخبار فلان هنرپيشه يا مانکن را بخوانند در شگفت بود. دبير مهارت‌هاي زندگي پيشنهاد داد والدين به جاي کنترل باز و بسته بودن در اتاق دخترشان يا کنترل موبايل و تلفن‌هاي دخترشان، بر خوراک فکري فرزندانشان نظارت کنند. در کنار سريال‌ها شرايطي براي خواندن کتاب يا حتي ديدن فيلمهاي خوب فراهم کنند. خانم ن آخرين نفري بود که صحبت کرد. او معتقد بود بازي نکردن بچه‌ها به حرف‌هاي ما مرتبط است. بچه‌ها دوران کودکي را بدون تجربه دوران کودکي پشت سر مي‌گذارند و اين کمبود تجربه آنها را به دنياي وهمي ستارگان سينما و مد کشانده‌است. خانم ن پيشنهاد داد با توجه به توان مالي خوب خانواده‌ها، والدين بازي‌هاي استراتژيک را ياد بگيرند. يک کارت شبکه بخرند و هيجان بازي‌هاي قرن بيست ‌و يکمي را به خانه بياورند. زمان درس خواندن بچه‌ها را محدود کنند و فرصت بازي به بچه‌ها بدهند.
حرف‌هاي ما دو محور اصلي داشت. محدود کردن تلويزيون و افزايش امکان تجربه‌هاي کودکي.
طبق برنامه صحبت‌هاي ما نيم ساعتي طول کشيد و نيم ساعت باقيمانده را در اختيار والدين گذاشتيم تا تبادل افکار صورت گيرد. اولين نفر روي سخنش با من بود.
خانم چپ‌کوک ببينيد اين چيزي که شما مي‌گيد امکان نداره. مثلا ما يه فرهنگ مخصوصي داريم. من و پدر الف برامون مهمه که بچه‌مون چه اس‌ام‌اسي مي‌گيره. موبايلش رو کنترل مي‌کنيم. يکي ديگه اين کار رو نمي‌کنه. حالا بچه من که با اون فرد معاشرت کنه همه زحمت‌هاي ما هدر مي‌ره.
يک نفر از آخر سالن گفت: واقعا مدرسه کنترل درستي روي موبايل نمي‌کنه. من نمي‌خوام بچه‌م موبايل داشته باشه ولي وقتي دست ديگران مي‌بينه، مي‌خواد.
خانم ن گفت: من که نمي‌تونم بگم بچه‌ها موبايل نداشته باشن. ولي قانون مدرسه اينه که کسي موبايل نياره.
خانومي گفت: خانم ن به خدا زنگ مي‌خوره اين بچه‌ها توي خيابون همه موبايل دستشونه. واقعا من چطور ديگه مي‌تونم بچه‌م رو کنترل کنم.
يکي گفت: ما مادريم حرف بزنيم بده مي‌شيم. شما تو مدرسه کنترل کنيد.
خانم ن گفت: چکار کنم؟ کيف بچه‌ها رو بگردم؟ اگه اين کار رو کنم از الان بهشون ياد داديم هر کسي مي‌تونه تو حريم خصوصي ديگري وارد بشه.
دبير مهارت‌هاي زندگي گفت: به بچه‌ها استفاده از موبايل رو ياد بديد چرا انقدر اصرار داريد کنترلشون کنيد.
يکي گفت: شما خودتون گفتيد کنترل بشه. يه مشکل ديگه هم هست. ما اعتقادات مذهبي‌مون هم به هم نمي‌خوره. بچه من قبلا نمازخون بود. حالا نيست چون بقيه تو مدرسه نماز نمي‌خونن. خانم ن چرا کنترل نمي‌شه کي نماز مي‌خونه، کي نمي‌خونه. ما آدم‌هاي معتقدي هستيم. واقعا اگر بچه من با کسي معاشرت کنه که به اندازه ما معتقد نيست، خُب منحرف مي‌شه.
دبير مهارت‌هاي زندگي گفت: بالاخره ما بايد ياد بگيريم با هم فرق داريم و به نظر هم احترام بگذاريم. داريم با هم تو يه کشور زندگي مي‌کنيم. مهم اينه که اخلاق اجتماعي داشته باشيم.
يکي گفت: در مورد اين شبکه فارسي يک، اصلا مي‌دونيد صاحبش يهوديه. من اصلا نمي‌ذارم بچه‌م نگاه کنه.
يکي گفت: اين که هيچي. سريال مسافران تلويزيون خودمون، اصلا نمي‌دونم چرا هيچ نظارتي روي برنامه‌هاي تلويزيون نيست. هيچ کنترلي نيست. يک عالمه بدآموزي داره.
هر بار که کلمه کنترل و نظارت به زبان مي‌آمد من ضربدري گوشه ورقه صورت جلسه مي‌گذاشتم. دور تا دور ورقه پر از ضربدر شده بود. بايد. کنترل. بايد. کنترل. بايد. کنترل. تربيت معادل کنترل تعريف شده بود. همه مي‌ترسيم. همه از هر تجربه جديدي مي‌ترسيم و اين را مي‌شد در نگاه مادرها خواند. از ميان بيست و چند مادري که مقابلمان نشسته بودند فقط يک نفر دست بلند کرد و گفت اشکالي نمي‌بيند بچه‌اش موبايل داشته باشد. در اتاقش را به دلخواه خودش ببندند يا باز بگذارد. از دوستانشان پيامک بگيرد. زيرا فکر مي‌کند بايد فرزندش را براي زندگي در همين شهر و همين فرهنگ آماده کند.
جلسه بدون هيچ نتيجه خاصي به پايان رسيد. برداشتم اين بود که محدوديت‌ها بعد از جلسه بيشتر هم خواهم شد. شايد ما بد حرف زديم. شايد فرصتمان براي گفتگو کم بود. شايد نمي‌شود از مادراني که تجربه زندگيشان به شدت ناچيز است خواست به زنان آينده اين مرز و بوم فرصت تجربه بدهند. شايد حتي خودمان که اين طرف نشسته بوديم دقيقا نمي‌دانستيم از باز کردن کدام درها و کم‌رنگ کردن کدام محدوديت‌ها حرف مي‌زديم. شايد هم مسئله، ما و والدين بچه‌ها نبود. مسئله فرهنگ عميق و ريشه‌داريست که از تجربه کردن مي‌ترسد.

۸ آذر ۱۳۸۸

باز هم همدردي

زنگ تفريح روي يکي از سکوهاي سنگي مدرسه نشسته بودم و درس زنگ بعد را مرور مي‌کردم. شاگرد خوب و درس‌خواني بودم و درس‌خوان بودنم نه به دليل تمايل ذاتي به دانستن بود و نه ميل به ساختن آينده‌اي روشن. سيزده سالگي سن فکر کردن به اين مفاهيم سنگين و پيچيده نيست. جا‌ه‌طلب بودم و دلم نمي‌خواست کسي را بهتر از خودم ببينم. از نگاه سراسر تحسين معلم‌ها، اعضاي خانواده‌ام و همسايه‌ها لذت مي‌بردم و براي افزايش اين لذت سکرآور همه کار مي‌کردم. بين بچه‌ها اعتباري داشتم. تحسين معلم‌ها احترام بچه‌ها را هم برايم به ارمغان آورده بود. زنگ‌هاي ناهار و نماز اشکالات رياضي بچه‌هاي کلاس دوم را برطرف مي‌کردم و از پايه سومي‌ها سفارش انشاء مي‌گرفتم. حتي دو بار براي دبيرستاني‌ها هم انشاء نوشته بودم. دفترشان را از لابه‌لاي نرده‌هاي ميان راهنمايي و دبيرستان به دستم مي‌رساندند و من برايشان مي‌نوشتم. مديرمان زن قد بلند و درشت اندامي بود با يک رديف سبيل کلفت مشکي، ابروهاي به هم پيوسته و دماغ بزرگ کوفته‌اي. هيچ‌وقت بدون چادر نديدمش. صدايش دو رگه بود و اگر صدايش را از جايي مي‌شنيدي در مرد بودن صاحب صدا شک نمي‌کردي. هميشه پوتين سربازي مي‌پوشيد و موقع راه رفتن آنها را با غيظ به زمين مي‌کوبيد.
سرم پايين بود و تند تند جملات را براي خودم تکرار مي‌کردم که با پس‌گردني محکمي از لبه سکو پايين افتادم. ارتفاع سکو تا کف موزائيکي حياط حدود يک متر بود. وحشت‌زده از جايم بلند شدم. مانتويم خاکي شده و مقنعه‌ام کمي چرخيده بود. مدير پله‌هاي کنار سکو را پايين مي‌آمد. بچه‌ها به فاصله چند متري دورمان حلقه زدند. چشمانم ميسوخت و انگار قلبم آمده بود درست پس کله‌ام. شقيقه‌هايم مي‌زد و دست و پايم مي‌لرزيد. مدير مهلت فکر کردن نداد. قبل از آنکه تعادلم را به دست بياورم و بفهمم چه بلايي سرم آمده سيلي جانانه‌اي خوردم. چشمانم درست نمي‌ديد اما صداي دورگه مدير را مي‌شنيدم که مي‌گفت: جوراب قرمز پوشيدي دلقک. از کي تا حالا مدرسه من سيرک شده، ها؟
جوراب‌هاي ما را پدرم هميشه از کارگاه جوراب‌بافي عمويم مي‌آورد. جوراب‌هاي به اصطلاح نخي سفيد که بوي نفت مي‌داد و لبه بالاييش دو رديف نازک بافت قرمز رنگ داشت با يک علامت نايک قرمز که به زور به اندازه يک بند انگشت مي‌شد. جوراب‌ها دوماه هم دوام نمي‌آورد. کشش شل مي‌شد و دو رديف نازک قرمز رنگ تا لبه کفش‌هاي کي‌کرز پايين مي‌آمد.
آن روز من بابت دو رديف قرمز جورابم حسابي تنبيه شدم. يک زنگ از کلاس درس محرومم کردند و مجبور شدم نيم ساعت تمام بابت جوراب‌هايم هر توهيني را از ناظم مدرسه بشنوم. يک روز که از ماجرا گذشت من ديگر نه درد پس‌گردني را حس مي‌کردم و نه جاي چهار انگشت مدير روي صورتم مي‌سوخت اما تصوير بچه‌ها که بهت‌زده و حيران نگاهم مي‌کردند از ذهنم پاک نمي‌شد. غرورم شکسته بود. روز بعد مثل همه روزهاي ديگر سر کلاس رفتم، مثل همه روزهاي ديگر رفع اشکال کردم و براي سومي‌ها انشا نوشتم اما من، آن من سابق نبودم. خشم به سرعت جايش را به نفرت داد و نفرت به آرامي دامنه‌ نفوذش را از حيطه مدير و ناظم و مدرسه فراتر برد. ديدگاه‌هاي تند فاشيستي در من قدرت گرفت. براي خودم يک نقشه ايران خريدم و چند جايش را با ضربدر قرمز مشخص کردم. از مردمان هر کجاي اين سرا که خوشم نمي‌آمد حکم به مرگ دسته‌جمعي مردم مي‌دادم. در تخيلات کودکيم فکر مي‌کردم قدرت خواهم گرفت و از تصور اعدام ده‌ها هزار نفر غرق سرخوشي مي‌شدم. نفرت خودش را به شکل خشونتي تند نشان داد. به ورزش‌هاي رزمي روي آوردم. دير عاشق شدم و بالاخره امروز در سي و پنج سالگي بعد از گذشت بيش از بيست سال از آن اتفاق هنوز با حسرت پاي ديدن فيلم‌هايي مثل پيانو مي‌نشينم و فکر مي‌کنم چرا در داستان‌هايم از تصوير کردن لطافت روح بشر عاجزم.
خانم مدير به هيچ عنوان زن وحشي بي‌روحي نبود. آخرين ماه‌هاي سال شصت و شش بود که تهران زير آماج حمله موشکي عراق لرزيد. بچه‌ها وحشت‌زده پله‌هاي چهار طبقه مدرسه را پايين مي‌دويدند. صداي جيغ آن همه دانش‌آموز ديوانه کننده بود. کوچک‌ترها زير دست و پا مانده بودند. معلم‌ها ديوانه‌وار به هر سو مي‌دويدند. کادر اداري بچه‌ها را به سوي پيلوت راهنمايي مي‌کرد. بخشي از پيلوت را با ديواري شيشه‌اي از حياط جدا کرده بودند و محل امتحانات و نمايشگاه‌هاي مدرسه بود. آن روزها نمايشگاه آثار صنايع دستي بچه‌هاي منطقه سه بود. ناظم‌ها داد مي‌کشيدند: همه به سمت پيلوت. من همانطور که پله‌ها را پايين مي‌دويدم فکر مي‌کردم پيلوت با همه ميز پينگ‌پونک جايي براي ما ندارد. به پيلوت که رسيدم مدير به يک ضرب وسايل را از روي ميزها پايين مي‌ريخت و يک‌تنه ميزهاي بزرگ پينگ‌پونگ را به شيشه‌ها تکيه مي‌داد تا فضاي امني بسازد. چادرش در هوا به پرواز مي‌آمد و عرق چهره سبزه‌رويش را پوشانده بود.
با تمام اين احوال خشونت آن روز کارش را کرده بود.
ده سال بعد از حادثه مدرسه براي تدريس به يکي از سازمان‌هاي حمايت‌ از کودکان کار رفتم. روزي سرد و برفي بود. با بچه‌ها انشا مي‌نوشتيم. يکي از دختر‌ها انشايي نوشته بود به تلخي آنچه من نوشتم. وقتي نوشته‌اش را مي‌خواند صدايش مي‌لرزيد. او از اينکه ما مردم در مقابل نگاهش دکمه‌هاي بالابر اتوماتيک شيشه‌هايمان را فشار مي‌دهيم به خشم آمده بود. او از اينکه پشت چراغ قرمز يک دقيقه‌اي سر کارش مي‌گذاريم تا کمي تفريح کنيم و آخرش هم يک شاخه گل نمي‌خريم خشمگين بود. او از اينکه وقتي به شيشه ماشين مي‌کوبد سرمان را برمي‌گردانيم خشمگين بود. تمام مدتي که انشايش را مي‌خواند به نقشه ايران خودم فکر مي‌کردم. به اين فکر مي‌کردم که خشونت من در حد همان ورزش‌هاي رزمي ماند اما اين دختر در بستر فساد اجتماعي چه‌ها که براي انتقام از من نخواهد کرد. چه صحنه‌ها که پيش چشمش شکل نخواهد گرفت. چه آرزو‌ها که براي به زير کشيدن من از آن جايگاه رفيع گرم داخل ماشين نخواهد کرد.
دختري که براي من انشا مي‌خواند طلب ترحم نمي‌کرد. نه پتو مي‌خواست، نه پول. مي‌خواست به عنوان يک انسان (هر چند از نوع فقيرش) ديده شود. مي‌خواست زير نگاهي که مقصر مي‌جويد نباشد. مي‌خواست بي‌تنفر ديده شود. همانطور که من مي‌خواستم به عنوان يک دانش آموز ديده شوم. با مجموعه‌اي از خصيصه‌هاي انساني که شايد براي گروهي هم دلچسب نباشد. ما جاي همدردي ترحم، گداپروري و دلسوزي گذاشته‌ايم. هر سه اين نگاه‌ها نگاه‌هايي پر از قضاوت است. نگاه‌هايي که آزرده مي‌کند و آزردگي خشم به همراه دارد و خشم نفرت مي‌آورد و نفرت قدرت تخريبي بي‌انتها دارد. نفرت مي‌تواند آتشي را برافروزد که همه‌مان را بسوزاند.

۲۴ آبان ۱۳۸۸

نويسنده و خواننده امروز

سر کلاس نوشتار خلاق پايه دوم دبيرستان داستا‌ن‌هاي بچه‌ها را مي‌خونديم که سارا پرسيد: "خانوم توي داستان نبايد از آدم‌هاي دور و برمون بنويسيم؟" از سوالش جا خوردم. از ابتداي سال سعي کرده بودم موضوعاتي را بهانه داستان قرار بدهم که بچه‌ها تجربه‌اي از آن داشته باشند. حتي موضوع داستان هفته آرايشگاه‌هاي زنانه بود. از سارا خواستم توضيح بيشتري بدهد تا من بهتر حرفش را بفهمم. سارا داستان‌نويس خوبيست. تجربه چند سال تدريسم به بچه‌هاي انساني کم‌کم مرا به جايي رسانده که چندان مطلوبم نيست. به نظرم بچه‌هايي که داستان‌هاي عامه پسند مي‌خوانند در قصه‌پردازي از ديگران جلوترند. معدود بچه‌هايي که داستان‌هاي خوب و باکيفيت مي‌خوانند، سخت مي‌نويسند. جمله‌هايشان سنگين و تيره‌ است و بدتر از همه نوشته‌هايشان ريشه در تجربيات شخصي‌شان نداره. سارا بعد از يک ربع طفره رفتن و داستان حسين کرد گفتن سر اصل مطلب رفت و گفت: "خانوم چرا هيچکس در مورد دماغ‌ عمل‌کرده‌ها نمي‌نويسه؟ من هر چي داستان مي‌خونم همه زن‌هاش خودشون خوشگلن يا نمي‌دونم جذابن يا هميشه ناراحتن. ما اين همه آدم دور و برمون هست که دماغاشون رو عمل کردن اما تو يه داستان هم نمي‌شه پيداشون کرد."
گفتم: "اگه تا الان از دماغ‌ عمل‌کرده‌ها نوشته نشده علتش اينه که يا نويسنده‌هامون توانايي خوب ديدن جامعه‌ رو ندارن يا اينکه هنوز از اين پديده اجتماعي انقدر نگذشته که نوشته بشه." گفتم مطمئنم نويسنده‌هاي نسل بعد در مورد دماغ‌عمل‌کرده‌ها خواهند نوشت. گلنار از ته کلاس گفت: "ولي خانوم من اگه داستان‌نويس باشم هيچوقت از اين جور چيزها نمي‌نويسم. اينا يه دوره‌اي هست و بعد تموم مي‌شه. آدم بايد يه چيزهايي رو بنويسه که هميشه بمونه. مثلا آمريکايي‌ها واسشون جالب نيست اينجا همه دماغاشون رو عمل مي‌کنن. تازه ممکنه به ما بخندن." شبنم گفت: "تازه اينا خيلي حرفاي چيپيه، آدم واسه چي اينا رو بنويسه. نويسند‌ه‌ها حرف‌هاي فلسفي مي‌زنن." آلاله گفت: "نه بابا همش در مورد بدبختي و مرگ و مير حرف مي‌زنن. من که اصلا نمي‌خونم. قلبم مي‌گيره هر چي‌ مي‌خونم."
بچه‌ها حرف مي‌زدند و من از قالب معلمي در مي‌آمدم و از جايگاه يک نويسنده به حرف‌هايشان گوش مي‌دادم. در طول اين سال‌ها هميشه دانش‌آموزانم را بابت خواندن رمان‌هاي عامه‌پسند سرزنش کرده بودم. هميشه مي‌گفتم کارهاي خوب بخوانيد اما حالا که حرف‌ نوجوان‌هايمان را مي‌شنيدم نمي‌توانستم ميان نوشته‌هاي دو، سه دهه اخير داستاني را پيدا کنم که خواننده شخصيت‌‌هاي داستان را در همسايگي‌اش ببيند، داستان آه و ناله سر ندهد، حرف‌هاي گنده گنده نزند، بي‌سروته نباشد. پاي مشکلات تمام جهان را وسط داستانش نکشيده باشد. داستان قصه روان ساده‌اي باشد از زندگي "ما" مردم که زيرلايه‌هايش بدون فخرفروشي به مخاطب، او را وادار به فکرکردن کند. داستاني پيدا نمي‌کردم که هم حرف براي گفتن داشته باشد و هم نگاه از بالا به "مردم"، به "عامه"، به "توده" نداشته باشد.
فکر کردم شايد وقت آن رسيده که ما بازنگري جدي در پوسته روشنفکري بکنيم. زماني روشنفکران ايراني فاصله زيادي با مردم داشتند. گروه اندکي بودند که به واسطه امکاناتي درس‌خوانده و فرنگ‌ديده بودند. نگاه از بالا، نگاه پدرانه دردمند براي روشنفکر پنجاه سال پيش طبيعي بود. اما امروز امکانات آموزشي قشر وسيعي از جامعه را در يک سطح دانش قرار مي‌دهد. جابه‌جايي طبقات اجتماعي، همسايگي و معاشرت دائم با ديگراني که بسيار با ما متفاوتند و بالاخره زندگي پرتلاطم دهه‌هاي اخير- تجربه جنگ و انقلاب- از اکثر ايراني‌ها افرادي چند لايه و پيچيده ساخته. آدم‌هايي که در حين دزدي‌هاي ساده روزانه مي‌توانند نطق غرايي در باب بودن و نبودن بکنند. در شرايط امروز بايد دوباره روشنفکر را تعريف کنيم. وگرنه نسل بعدي‌ها براي نويسنده‌هايي که همانند پدرانشان آه و ناله سر مي‌دهند که درد وطن دارند و نگاه جهان‌وطني تره هم خرد نخواهند کرد.