۲۱ مهر ۱۳۹۴

نود دقیقه زندگی با داش‌آکل و مرجان


داستان داش‌آکل برای من متر و معیار سنجش ذائقه داستان‌خوانی کلاس نقد داستان پانزده ساله‌هاست. بچه‌ها گاهی با داستان به هیجان می‌آیند. گاهی می‌گویند داش‌آکل مرد بدبخت دست‌‌و‌پا چلفتیی بوده که نتیجه بی‌عرضگی‌‌اش را هم دیده. گاهی می‌گویند اساسا عشق در یک نگاه بی‌معنی‌ست. گاهی هم اعتراض می‌کنند که چطور چنین آدمی یک دفعه رام دختری شده که هیچوقت او را ندیده. بچه‌های امسال تیر پیکانشان به طرف داش‌آکل نبود؛ به سمت مرجان و مادرش بود. مرجان متهم به بی‌عرضگی در بروز احساساتش شد و مادرش متهم به اینکه با دخترش مثل جنسی برای خرید و فروش برخورد کرده. با این حال هیجان کلاس بالا بود و بحث در مورد چرایی رفتار مرجان داغ. در مورد داستان و فضای اجتماعی دوره نگارش داستان حرف زدیم. بچه‌ها هر کدام در مورد یکی از شخصیت‌های داستانی که ذهنشان را بیشتر مشغول کرده بود نوشتند و دلایلشان را هم گفتند. برایم جالب بود در کنار داش‌آکل که قاعدتا به عنوان قهرمان مورد توجه قرار می‌گرفت، کاکا رستم طرفدارانی داشت. تانیا نوشته بود: "من طرف کاکا رستم هستم. خیلی بد است که آدم همیشه نفر دوم باشد. من دلم برای کاکا رستم می‌سوزد و اینکه اگر کاکا رستم بد است برای این است که همه فقط به داش‌آکل توجه می‌کنند." سروین در مورد شاگرد قهوه‌چی نوشته بود: "من دلم برای شاگرد قهوه‌چی سوخت. مجبور بود هم حرف داش‌آکل رو گوش بدهد و هم حرف کاکا رستم رو. آخرش هم یکی اذیتش می‌کرد و به او چشم‌غره می‌رفت."  
امسال تصمیم گرفتم مراحل فهم و تحلیل داستان را با سوالی در مورد ادامه داستان تکمیل کنم. چیزی که تا به حال متوجه قدرتش در فهم داستان نبودم و لابه‌لای مطالعاتم در مورد شیوه آموزش داستان‌خوانی کشف کردم.
-‌ بچه‌ها به نظرتون بعد از مرگ داش‌آکل چی می‌شه؟
بحث را شقایق شروع کرد.
-‌ کاکا رستم می‌شه لوطی محل.
پارمیس: به نظر من کاکا رستم می‌شه لوطی ولی چون مردم یکی مثل داش‌آکل رو دوست داشتن یواش یواش رفتارش رو عوض می‌کنه و می‌شه مثل کاکا رستم.
شقایق: مگه می‌شه؟ آدمی که جنسش خرابه، خرابه دیگه. تازه چه احتیاجی داره دیگران دوستش داشته باشن. اون زورش رو می‌گه، همه هم باید گوش بدن.
پارمیس: نخیر زوری هم خیلی نیست. بالاخره وقتی مردم داش‌آکل رو دیدن دیگه نمی‌تونن کاکا رستم رو قبول کنن.
تانیا: اصلا از کجا معلوم کاکا رستم آدم بدی بوده. آدم توی رقابت بد می‌شه. وقتی رقابت نیست واسه چی بد باشه.
سروین: من می‌گم توی این هفت سالی که داش‌آکل نبوده یه گروه جدید اومدن که مثل داش‌آکل باشن. بعد داش‌آکل یکی از اونا میاد جاش رو می‌گیره.
تانیا: از کجا اومدن؟
سروین: بابا منظورم یه نسل جدیده. مثلا ما الان نسل جدیدیم دیگه. اونجا هم که یه سری لوطی نبودن که. ادامه‌ لوطی‌های قدیمی لوطی‌های جدید میان.
پارمیس: اصلا مردم داش‌آکل رو فراموش کرده بودن. داش‌آکل هفت سال بوده دیگه لوطی نبوده.
سروین: بابا هفت سال مگه چقدره؟
پارمیس: نصف عمر من.
سروین: خب تو الان معلم کلاس اولت رو یادت رفته؟ نرفته دیگه. تازه داش‌آکل معروف بوده. خانوم به نظر من نسل جدید داش‌آکل ها میاد. خیلی هم خوب می‌شه.
پارمیس: تو خیلی خوش‌بینی.
سروین: اشکالش چیه؟
من: بچه‌ها برگردیم سر داستان، دیگه چی می‌تونه بشه.
زهرا: خانوم اونجا که تاریخ می‌خوندیم گفتین نظمیه‌ها تازه قوی شده بودن دیگه. یعنی ایرانیا اومده بودن نظمیه، یه چنین چیزی. یادم رفت. من می‌گم پلیس کاکا رستم رو دستگیر می‌کنه. محله کلا دیگه لوطی اینا نداره بعد از این.
مهرناز: اصلا کاکا رستم خودش می‌ره می‌شه پلیس.
پارمیس: یارو قاتله‌ها
مهرناز: باشه. توی این فیلما ندیدی اینایی که خوب از این کارا می‌کنن بعدا پلیس خوبی می‌شن.
تانیا: اداره پلیسی که پلیسش کاکا رستم باشه چی می‌شه!
پریسا: به نظرم کاکا رستم فراری می‌شه. بالاخره قتل کرده.
مریم: خانوم من یه چیزی بگم خیلی رویاییه ولی من میگم مرجان می‌ره یه گروه جمع می‌کنه. حق داش‌آکل رو از کاکا رستم می‌گیره می‌شه اولین لوطی زن.
پریسا: دیگه مال تو خیلی غیرواقعیه. خانوم گفت واقعی به نظر میاد. مرجان نمی‌تونه شوهر انتخاب کنه اونوقت واسه خودش سپاه بسازه، بره جنگ.
مریم: من خودمم گفتم رویاییه ولی چرا نشه. خب آدما گاهی یهو تصمیم می‌گیرن عوض بشن. می‌شه دیگه. من خودم یهو تصمیم گرفتم درس بخونم، دندون‌پزشک بشم.

کلاس معتقد بود تصویر مریم امکان‌پذیر نیست. زنگ قبل از اینکه آلترناتیوهای دیگری برای شیراز بعد از داش‌آکل مطرح شود به صدا درآمد. اما فکر می‌کنم بچه‌های کلاس تا مدت‌ها به شیراز با داش‌آکل و بی‌داش‌آکل، با کاکا رستم و بی‌کاکا رستم فکر کنند و مرجان از ذهنشان به این راحتی پاک نشود. 

۱۵ شهریور ۱۳۹۴

کارگاه خلق داستان

بالاخره بعد از مدت‌ها تصمیم گرفتم کارگاه خلق داستان را برای بزرگسالان برگزار کنم. اصرار داشتم اسم کارگاه را چیزی انتخاب کنم که تا حد امکان بیان‌کننده دیدگاه من در آموزش داستان‌نویسی به بزرگسالان باشد. رویکردم در آموزش داستان‌نویسی، آموزش یک سری باید و نباید تکنیکی نیست. معتقد نیستم که آموزش تکنیک‌های نوشتن داستان برای یک داستان‌نویس مهم نیست، اما فکر می‌کنم در درجه اول نویسنده مبتدی باید یاد بگیرد قصه‌ها را از دل زندگی روزمره‌اش بیرون بکشد. مثل نقاشی که می‌تواند خطوط اصلی آنچه می‌خواهد در نهایت روی بوم بکشد را درست از آب درآورد. معتقد نیستم نویسنده‌ها آدم‌هایی هستند که زندگی‌های عجیب و غریب داشته‌اند یا دارند. معتقد نیستم نویسنده ادبی کسی‌ست که فقط منتقدانه از وضعیت اجتماعی و سیاسی بنویسد. معتقدم داستان‌های خوب عامه‌پسند، طنزهای خوب، اتوبیوگرافی‌های جذاب و بالاخره سفرنامه‌های پرمایه جایشان به شدت در ادبیات ما خالی‌ست. معتقدم اگر از یک کلاس داستان‌نویسی، نویسنده‌های جوانی بیرون بیایند که یک جور بنویسند و یک جور دغدغه داشته باشند، حتما یک پای کار می‌لنگد. از این رو نام کارگاه را نه کارگاه آموزش داستان‌نویسی که کارگاه خلق داستان گذاشته‌ام. نگاهم در کارگاه خلق داستان اینست که آنهایی که می‌آیند اعتماد به نفس نوشتن پیدا کنند، بتوانند بهتر و دقیق‌تر زندگی‌شان را ببینند و از دل تجربه‌هایشان چیزی برای قسمت کردن پیدا کنند. نگاهم اینست که در مرحله تولد یک ایده و کمک به راه‌افتادن چهاردست و پای ایده به نویسنده نوپا کمک کنم. به نظرم می‌آید در فرآیند تولید اثر هنری بیشترین لذت مربوط به مرحله خلق است - حتی در شکل ناقصش- فکر می‌کنم این روزها چیزی با ارزش‌تر از راه های لذت بردن از زندگی نمی‌توانیم به هم هدیه بدهیم و دوست دارم در کارگاهم اتفاقی بیفتد که همه از نوشتن لذت ببرند و لذت ببرند و لذت ببرند. قطعا تکنیک‌های نوشتن را هم به  شکلی نامحسوس به خوردتان خواهد داد اما نه آنطور که در قالب بایدها و نباید‌ها گرفتار شوید.
این دوره برای مبتدی‌هاست. آنهایی که فکر می‌کنند در نقطه صفر نوشتن ایستاده‌اند و دلشان می‌خواهد بنویسند. اگر دوره‌های آموزش داستان‌نویسی را گذرانده‌اید ممکن است این کارگاه برایتان خسته کننده و غیرجذاب باشد. 
اگر مایلید در کارگاه خلق داستان شرکت کنید به afshinnavid@gmail.com ایمیل بزنید. 
اطلاعات اولیه در مورد این کارگاه: 
زمان: دوشنبه‌ها 3 تا 5 بعدازظهر 
مکان: سیدخندان
تاریخ شروع دوره: 6 مهرماه 
طول دوره: 10 جلسه
ظرفیت: 10 نفر 

۹ شهریور ۱۳۹۴

حرف‌هایی که نمی دانی با آنها چه کنی


نوشتنش را دو سال پیش حوالی همین روزها شروع کردم؛ قصه‌ای که بیخ گلویم مانده بود و داشت خفه‌ام می‌کرد. به خودم گفتم فقط به قصد رهایی می‌نویسم. داستان دو بار تا میانه راه آمد اما ایرادات ساختاری مجبورم کرد دوباره از اول شروع کنم. مهر 93 احساس خوبی داشتم. کار آرام و پیوسته جلو می‌رفت. حال زندانیی را داشتم که در تنهایی و سکوت با قاشقی فلزی تونل آزادی‌اش را حفر می‌کند و اگر چه می‌داند دیر به مقصود می‌رسد اما ته دلش قرص است که مسیر را درست انتخاب کرده و بالاخره می‌رسد. اضطراب از اوایل زمستان سر و کله‌اش پیدا شد، شک روز به روز بالا گرفت و در نهایت قبل از شروع آخرین ماه سال قصه را در سیصد و بیست و هفتمین صفحه نیمه‌کاره رها کردم. چیزی در داستان درست درنمی‌آمد. چیزی که از جنس ایرادات روایی و ضعف در تکنیک داستان‌نویسی نبود.
من هیچوقت نتوانستم تکلیف احساساتم را نسبت به آدم‌های دوران کودکی و نوجوانی زندگی‌ام روشن کنم. هر بار به گذشته برگشتم در ملغمه‌ای از احساس انزجار، احترام و انتقام گرفتار شدم. حس دوگانه تعلق خاطر به آدم‌هایی که ته دلم از آنها بیزار بودم. حس عذاب وجدان از نفرین آدم‌هایی که یک جورهایی آدم‌های قابل ستایشی به نظر می‌آمدند. حس بدخت بودن در عین خوشبختی. حس بیچارگی در عین سربلندی. حس اسارت در عین آزادی (یا شاید هم آزادگی). می‌خواستم داستانی بنویسم که راوی‌ام همه این احساسات متناقض را به خواننده‌اش منتقل کند. می‌خواستم یک بار دیگر به خودم بگویم چطور زندگی در دنیای مردان خشن شاعرمسلک آرمان‌خواه آدم‌ را چندپاره می‌کند. اما هر چه داستان بیشتر پیش می‌رفت شک‌ام به تجربه پشت سر گذاشته‌ام بیشتر می‌شد و دوگانگی احساساتم به عنوان خواننده قصه راوی‌ام بیشتر رنگ می‌باخت. می‌ترسیدم تصویرم از دنیای آن روزها بیش از حد ناعادلانه باشد. این بود که خانم مدیر مدرسه آنطور که می‌خواستم خشن از آب درنمی‌آمد. ناظم مدرسه آنطور که می‌خواستم یک بیمار روانی نمی‌شد و رفتار هیچکدامشان در عین وحشی‌گری‌های خاص خودشان هیچگونه حس احترامی را در من برنمی‌انگیخت. در نهایت آدم‌هایی که به تصویر کشیده بودم بر خلاف تصورم انسان‌هایی" بزرگ در عین کوچکی" نبودند. آنها موجودات بدبختی از آب درآمدند که نه توان ایجاد تنفر داشتند و نه پتانسیل برانگیختن حس احترام.
سرگردانی ماههای اخیر مرا به گذشته کشاند. دیدارها یکی پس از دیگری تازه شد. دیداری بعد از هفده سال، بیست سال و آخری‌اش سی‌و‌دو سال. فکر می‌کنم در ناخوادگاهم به دنبال آن گم‌شده‌ای می‌گشتم که میبایست روح داستانم می‌بود. حرف‌هایمان سخت به گذشته می‌رفت. تنها من نبودم که دلم نمی‌خواست سال‌های دور یادآوری شود. همه چیز به طرز دردناکی حول آینده می‌گشت. همه از آینده حرف می‌زدند. از بچه‌هایشان، از مهاجرت، از مدرسه فرانسوی‌ها که بچه‌ها در آن کمتر ایرانی بودنشان رشد می‌کرد. از پول و سرمایه‌گذاری. همه چنان حرف می‌زدند انگار هنوز پا به دنیا نگذاشته بودند. انگار "آن" برایشان معنا نداشت. این فرار از حال و گذشته به سمت آینده‌ای که "باید" رنگ خوشبختی می‌گرفت برایم آزاردهنده بود. با این حال لابه‌لای این فرار پراضطراب به سوی خوشبختی آینده گاهی فرصت گریزی کوتاه به گذشته پیش می‌آمد.
-‌ یادمه یه روزی اومدی مدرسه موهات رو کوتاه کرده بودی، همش گریه می‌کردی. هر چی ام می‌پرسیدیم چی شده، هیچی نمی‌گفتی.
-‌ بابا به خاطر حنا موهام رو زدم. حنا یادته؟
-‌ نه! یادم نمیاد.
-‌ همونی که موهاش بور بود، تا کمرش بود. چشای روشن داشت.
-‌ خب؟
-‌ به خاطر اون موهام رو زدم، بعدش پشیمون شدم. مرده‌شور خانم عین رو ببرن. حنای خر رفته بود به عین گفته بود یه پسره بهش شماره داده. از ترسشم رفته بود گفته بود. نمی‌دونم فکر می‌کرد پسره میاد یه بلایی سرش میاره اگه زنگ نزنه. اون عقده‌ای‌ام به جای اینکه ببینه قضیه چیه، زنگ زده بود به باباش، باباهه هم از اون دیوونه‌تر موهاش رو از ته بریده بود که پسربازی نکنه. می‌خواستم مثلا دوستیم رو بهش ثابت کنم که غصه نخوره. یه داستان این خانم کیوانی خونده بود سر کلاس راجع به دوستی واقعی و اینا؟ سر اون جوگیر شده بودم.
خاطرات نخ‌نما زنده می‌شد، شبیه هم؛ با یک طعم و بو.
- ‌خانم دال هنوز زنده‌ست؟ کاش گور به گور شده باشه. زنیکه دیوانه بود. داییم از ژاپن اومده بود واسم یه کوله پشتی جین آورده بود. یادته؟ یه هفته هم نشد دست بگیرم. یه روز تو راهرو خوشحال می‌دوییدم یهو دیدم پاهام رو زمین نیست. دال کثافت از همون کوله‌م از زمین بلندم کرد گفت یه بار دیگه کیف خارجی بیاری مدرسه میندازمت بیرون. همونجا هم کیفم رو گرفت. کتابامم ریخت تو یه کیسه زباله داد دستم. هنوزم چشمم دنبال کیفه‌س. واسه آریاناز ده تا کیف جین خریدم اما اون نمی‌شه. اصلا کیفا رو می‌بینم حالم بد می‌شه.
-‌ بابا اینا که خوبه. من رو به خاطر دفترچه خاطرات مرسده یه هفته اخراج کردن. همین "عین" روانی گیر داده بود که اینجا که نوشتی "ای نامه که می‌روی به سویش از جانب من ببوس رویش"، کی کی رو داره می‌بوسه. منم چه میدونستم. گفتم من مرسده رو ببوسم. پدر من رو درآورد که واسه چی مرسده رو می‌خوای ببوسی. کی  بوسیدیش، کجا بوسیدیش، دیگه چکار کردی.
-‌ روانی بود دیگه.
-‌ واسه چی گیر می‌دادن واقعا؟ چه مرگشون بود؟ دوست دارم بدونم الان عذاب وجدان ندارن؟
خاطرات مثل رعد می‌آمد و به دنبالش سکوتی سنگین وادارمان می‌کرد با لبخندی تلخ به زمان حال برگردیم. نگرانی‌ام در مورد قضاوت نادرست نسبت به آدم‌های گذشته کم‌کم رنگ می‌باخت. با این حال هنوز نمی‌توانستم سبعیت شخصیت‌هایم را آنطور که دلم می‌خواست از آب دربیاورم. تا اینکه سر یکی از کلاس‌های داستان‌نویسی نوجوانانم گره باز شد.
قرار بود بچه‌ها در مورد همسایه‌هاشان بنویسند. فرهاد نوشته بود:
-‌ طبقه اول یک همسایه مهربان داریم که اسمش آقای الف است یکی از اخلاقاش این است که معمولا نظرش با نظر دیگران مخالف است. طبقه دوم دو تا همسایه داریم. که یکی‌شون خانواده ب هستند و خیلی هم مهربونند. آقای پدر خانواده خیلی آدم محتاطی است و معمولا هیچ نظری ندارد. بغل واحد آقای ب، خانواده دال هستند. آقای دال یک بند زیر لبی غر می‌زند و هیچ مسئولیتی را نمی‌پذیرد. طبقه سوم یک همسایه داریم. آقای جیم بسیار آدم دورو ولی کمی مهربان است. بغل اینا خانواده نون هستند که پدر خانواده آدم سیاست‌مدار و مهربانی‌ است...
برایم فهم اینکه پسر یازده ساله‌ای می‌تواند در کنار دورویی، مهربانی را هم در کسی ببیند عجیب بود. به اتود‌های کنار داستانم برگشتم. به خاطراتی که برای گنجاندن در رمانم اتود زده بودم. به حاشیه‌نویسی احساساتم بر همان اتودها و حتی روزنوشت‌های گاه‌گاهی تقویم سال قبل و به این نتیجه رسیدم که به طرز عاجزانه‌ای نیاز دارم برای تحمل زندگی، کمی -‌ فقط کمی-‌ آدم‌های گذشته را دوست داشته باشم. حس کنم می‌توانم به آنها و به همه گذشته‌ای که پشت سر گذاشته‌ام تعلق خاطری داشته باشم. سانسور ناخودآگاه من در تصویرکردن شخصیت‌هایم ریشه در تلاش پنهانی داشت که سعی می‌کرد در یادآوری روزهای آن سال‌ها ردی از مهر به یاد بیاورد یا حتی سهمی از مهربانی قائل شود برای آدم‌هایی که به شدت آزار دادند و گذشتند بی‌آنکه بابت تحقیر و تخریب شخصیت نسل بعد این جامعه محاکمه شوند.
اینها اعترافات تلخی‌ست. یادآوری‌اش دردی از گذشته درمان نمی‌کند اما می‌تواند احتمال تکرارش را پایین بیاورد. قرار بود بچه‌ها یکی یکی بایستند و بقیه، آنها را توصیف کنند. باران با چشم‌های درشت، پوست جو گندمی و موهای تابدار مشکی روبه‌روی بقیه ایستاد. باران قلبی طلایی دارد. خوب می‌نویسد و خوب مهر می‌ورزد. جمله‌ها یکی یکی نوشته و خوانده می‌شد.  "باران مثل ایرانی‌ها چشمهای درشت مشکی دارد.... باران پوستش سفید نیست. اما آتوسا می‌گوید جوگندمی است. خیلی از ماها پوستمان جوگندمی هستند." چهره باران ثانیه به ثانیه در هم می‌رفت. بغض کرده بود و بالاخره به اصرار من حرف زد.
-‌ چرا من شبیه ایرانی‌هام؟
-‌ خب بذار ببینیم، مامان و بابا کجایی هستن؟
-‌ ایرانی‌ان
-‌ بنابراین عجیب نیست که تو هم مثل اونها باشی. حداقل قیافه‌ت. رنگ پوستت، شکل چشمات، حتی حرف زدنت. حالا چه اشکالی داره ایرانی باشی؟
و باران با اندوهی عمیق شانه بالا انداخت: نمی‌دونم. دوست ندارم ایرانی باشم. من پیانو می‌زنم. انگلیسی هم بلدم. دوست ندارم مثل ایرانی‌ها باشم.
ممکن است باران هیچوقت گذشته‌ای به تلخی گذشته من پشت سر نگذارد که نیاز پیدا کند برای رهایی زندگی‌اش را بنویسد. ممکن است باران شانس من را نداشته باشد که بتواند کشف کند در ابتدای میانسالی چقدر برای تحمل زندگی به دوست داشتن گذشته‌اش و آدم‌های گذشته‌اش نیاز دارد. ممکن است باران به تلخی گزنده یک تنهایی ملی خو کند، بی‌آنکه بفهمد چطور این تنهایی شادابی، میل به زندگی و  امید به آینده را در او می‌کشد.
فکر کردم ممکن است یکی از آنها که بارانی در خانه دارد این نوشته را بخواند و بداند فرزندش پیش از کلاس زبان و شنا و موسیقی و مدرسه فرانسوی‌ها نیاز دارد یاد بگیرد چگونه آنچه دارد را کمی‌- فقط کمی-‌ دوست داشته باشد. واقعیتش به نظرم می‌آید این تنها چیزی‌ست که ته کوله سفر آدمی در میانسا‌لی‌اش باقی‌ می‌ماند.