۲۰ فروردین ۱۴۰۲

بمون

 بمون

اگه به رفتن از این خاک فکر میکنی

اگه به انتخاب مرگ فکر میکنی 

اگه داری آروم آروم تو لاک خودت فرو میری

اگه داری یک قدم، فقط یک قدم عقب میشینی 

نرو 

عقب نکش 

بمون

بهت احتیاج دارم. 

بهت نیاز دارم. بهت نیاز داریم. ما بهت نیاز داریم. من، آدمهایی مثل من که تا خرخره تو کثافت و دروغ فرو نرفتیم. مایی که رانت نمیگیریم. انتخابمون این بوده که نگیریم. مایی که جیبهامون خالیه. انتخابمون این بوده که با هر پولی پرش نکنیم. مایی که شهروند درجه دومیم اما انتخاب ما نبوده. مایی که شهروند این خاک حساب نمیشیم چون دیگران اینطور انتخاب کردن، دیگران جنگ راه انداختن، دیگران عرصه رو بهمون تنگ کردن. مایی که حق برابر با دیگری نداریم چون دیگری قانون رو نوشته؛ به نفع خودش. مایی که از آموزش با کیفیت محرومیم. ما که از آموزش به کل محرومیم. مایی که خرید و فروش میشیم. مایی که پول دوا و دکتر نداریم. مایی که نسلمون داره منقرض میشه. مایی که از ریشه درمون میارن تا جاش واسه همونایی که .. همونا ویلا بسازن تا در ویویی ابدی، کوهها و رودها و جنگلها رو ببینن. ابراهیم نبوی تو کتاب واژههای زندانش نوشته توی زندان به این آدما میگن کیسه ان. واژه انتخاب هرکی بوده، من که خوشم اومد؛ اونایی که بیشتر از نیازشون میخورن، میبلعن، میخرن. جریب جریب زمین دارن، واحد واحد خونه خالی دارن، اینجا و اونجا ویلا دارن. صفرای حساباشون سر ریز کرده. اونایی که من و تو رو بازی میدن و جیبمون رو خالی میکنن و مفتخرن به این کار. مفتخرن که میتونن، باهوشن، زرنگن، روابط اجتماعی خوبی دارن، کاریان. کاری، میدونی. 

بهت نیاز دارم. بهت نیاز داریم. چون نمیخوام، نمیخوایم گرگور سامسا بشیم. انتخابمون نیست و اونا چی میخوان؟ میخوان از ما یه گرگور سامسا بسازن؛ سوسک کافکا. موجود بدبخت فلکزدهای که بیوجود شده. بیوجودی بد چیزیه. اینکه آروم آروم لاک دربیاری. شیش تا دست و پای تیغدار و یه صبح از خواب پاشی و ببینی به پشت افتادی روی لاکت و حتی نمیتونی بچرخی. اینکه موجودی بشی که قراره، انتظار میره فقط تو فاضلابها بپلکه. از پسماند همون کیسههای انبخوره، تو همون کثافت بخوابه، همونجا بمیره و اگه دست بر قضا از لولههای بلند و فیلتردار فاضلاب بالا کشید و رسید به دفتر کار، خونه، ویلای قشنگ و تمیز همون کیسه انها باهاش چکار میکنن؟ با نفرت و چندش نگاهش میکنن، کلفت و نوکر و آبدارچی و سرایدار رو صدا میزنن و میگن این سوسک کثیف رو از جلوی چشم من دور کن. جوری توی سرت میزنن که ترکیدن شکمت صدا بده، دلرحمترها مسمومت میکنن و وایمیسن به تماشای اینکه چطور دوباره روی لاکت میافتی، دست و پا میزنی، دست و پا میزنی و ریغ رحمت رو سر میکشی، بعد با خاکانداز برت میدارن، میندازن تو کاسه توالت و سیفون رو میزنن، جنازهت هم حتی باید برگرده به همونجا که کیسه انها خودشون رو تخلیه میکنن. 

بهت نیاز دارم. بهت نیاز داریم. دنیا پر شده از کیسه انها و گرگور سامساها. نه فقط اینجا. همه جا. دنیا رو گند برداشته. راه میرن و داد میکشن که فردیت. ورکشاپ و کلاس میذارن که خودت، فقط به خودت فکر کن. اگر ببری خودت کردی، اگه ببازی خودت کردی. بهت میگن قانون جنگله، انتخاب کن آهو باشی یا شیر. بهت میگن تند بدو که شکارچی باشی، کند بدویی شکاری. اما دنیا اتفاقا نشون میدهمابدجوری به هم وصلیم. طالبان قدرت رو در افغانستان به دست میگیره. عراق محدودیتهای بیشتری میذاره. خفقان ترکیه سنگینتر میشه. خبر از اقلیم کردستان میاد که بنیادگرایی طرفدارهای بیشتری پیدا میکنه. یک دفعه از تو لپلپ یه عقیده تازه باب میشه که این مهاجرها هستن که کشورهای میزبان رو ناامن کردن. درهای دنیا به روی مهاجرها بسته میشه. راستهای افراطی وجب به وجب اروپا رو فتح میکنن. آمریکا حبابهاش یکی یکی میترکه. اسراییل ادا رو میذاره کنار و نشون میده چطور میتازه، مصادره میکنه، میکشه. چین قدرت میگیره. بزرگ میشه. بزرگ میشه. بی اینکه من و تو بدونیم این قدرت تعیین کننده دقیقا کیه، چیه؟ ما به هم وصلیم. ایدهها توی هوا شناورن، مرز نمیشناسن، حتی پیشنیه تاریخی نمیشناسن. راه میفتن و اگه با منطقت سازگار باشن میشینن تو ذهنت. ایدههای امروز، ایدههای ویرانگریان. ایدههای انفعالن، ایدههای گریزن به جای ایستادن و جنگیدن. 

راستش اگه دنیا حالش خوب بود به خودم اجازه نمیدادم بگم بمون. اصلا میگفتم برو هر جایی که لذت بیشتری در انتظارته. حتی انتخاب مرگ هم تو چنین شرایطی شیرینه. مردن در آرامش، پایان خوشایندیه. اومدن انتخاب ما نیست. کی حق داره بگه مرگت رو خودت انتخاب نکن؟ به خودم اجازه نمیدادم بگم عقب نکش. اصلا میگفتم دوست داری عقب بکشی، عقب بکش. حال جهان بهتر از اونیه که یه قدم من و تو تاثیر چندانی روش داشته باشه. بودن من و تو وقتی همه چیز سر جای خودشه، حتی وقتی کمی تا قسمتی سر جای خودشه، بیشتر یه عدده. یک چند میلیاردیوم. اما وقتی اوضاع خرابه، هر یه نفر  یه دنیاست، یه نیروی خفتهست برای کند کردن سقوط جهنمی همهمون؛ ادمها، یوزها، پروانهها، کوههای یخی، بچههایی که امروز به دنیا پا گذاشتن، بچههایی که امروز هفت ساله شدن، بچههایی که امروز نطفهشون بسته شده. تو دوره صلح، سرباز، فقط سربازه. اما تو جنگ، سرباز میتونه وزیر بشه اگه عقب نکشه و وزیر میتونه خیلی کارها بکنه. جنگه. من و تو سربازیم. بمون. عقب نکش. بهت نیاز داریم. 


۱۸ اسفند ۱۴۰۱

از هشت مارس هزار و چهارصد و یک تا آینده‌ای که می‌آید


امروز من مثل دیگر روزهای تعطیل زندگی کردم اما دلم و ذهنم می‌دانست امروز مثل روزهای تعطیل دیگر نیست. می‌دانست امروز مثل هشت مارس‌های دیگر هم نیست. چشم من در این ماه‌ها دخترانی دیده که اراده‌ای قوی قدم‌هایشان را باصلابت ساخته. موهایی را دیده که تاب و رنگشان زیبایی دیگری به شهر بخشیده. لبخندهایی را دیده که رنج و مقاومت ملاحتشان را غیرقابل توصیف کرده. چشم من ستایش را در نگاه مردم شهر دیده. ستایش شجاعت پاسداری از رویایی انسانی. 

هشت مارس سال یک، اولین سال تولد دوباره رویایی‌ست که مدت‌ها بود به خواب رفته بود؛ رویای برابری. به گمانم برابری یکی از زیباترین ساخته‌های تخیل انسانی‌ست. جهان زنده‌ای که ما روی کره زمین می‌شناسیم ردی از برابری ندارد. ضعیف به دست قوی کشته می‌شود. شیر همیشه شیر است. عقاب همیشه عقاب و آهو با تمام زیبایی‌اش اگر در میدان شکار شیر یا عقاب قرار بگیرد چندان شانسی برای بقا ندارد. نه آهوان دیگر برای نجاتش یک پارچه علیه عقاب می‌شورند و نه می‌توانند بال‌های عقاب را بچینند تا دیگر هوس بردن بچه آهوی نگون‌بخت به سرش نزند. اما انسان تخیل می‌کند. و میان تخیلاتش، تخیل ثروت و قدرت بی‌حد و حصر، تخیل شهرت جهانی، تخیل کیفور شدن از ضجه دیگری، تخیل میدان دادن به شهوت نفرت و دست زدن به قتل، تخیل بی‌اندازه خوردن، بی‌اندازه ارضا شدن، بی‌اندازه خوابیدن، تخیل زیبایی هم هست که می‌خواهد آنکه ضعیف پا به دنیا می‌گذارد و آنکه قوی، آنکه زن پا به دنیا می‌گذارد و آنکه مرد، آنکه سیاه به دنیا می‌آید و آنکه سفید، همه فرصتی برابر برای تجربه زندگی داشته باشند. تحقیر نشوند، استثمار نشوند، و تحت انقیاد و سلطه دیگری نباشند. همه از فرصتی برابر برای دوست داشتن و دوست داشته شدن برخوردار باشند. 

شاید برابری‌خواهی یکی از پیچیده‌ترین و دور از دسترس‌ترین تخیلات ذهن بشر باشد. برابری‌خواهی بدون آزادی امکان‌پذیر نیست، در عین حال برابری‌خواهی، آزادی را محدود و مسئول می‌کند. برابری خواهی بدون جنگیدن در مقابل انواع زیاده‌خواهی به دست نمی‌آید، در عین حال جنگیدن تیغ دو لبه‌ای‌ست که ممکن است در هر گامِ پیروزی در جنگجو شهوت قدرت، برتری، و خشونت را بیدار کند. برابری خواهی بدون ایجاد فرصت‌های برابر برای همه امکان‌پذیر نیست، در عین حال میل به ساختن فرصت‌های برابر ممکن است به جهنم یکسان سازی برسد. برابری‌خواهی راهی نیست که بشود به تاخت رفت یا تنها رفت چراکه مسیرش دائم نیازمند بازبینی‌ست. نیازمند نقد است. نیازمند زدودن عواملی‌ست که به نام برابرخواهی گروهی را ”برابرتر“ می‌کند. نیازمند مراقبت در مقابل عواملی‌ست که می‌خواهد برابری را تبدیل به سلطه کند؛ سلطه برابری. 

برابری‌خواهی رویای زیبا و در عین حال ترسناکی‌ست. ترسناک است زیرا در مسیر حرکت به سمت آن، پرتگاه‌های خوفناک زیادی وجود دارد و ترسناک است زیرا رسیدن به هیچ مرتبه‌ای از برابری پایان راه نیست. برابری نیازمند مراقبت دائم است. برابری مثل موجود زنده‌ای‌ست که اگر تغذیه نشود، مراقبت نشود، از بین می‌رود. جامعه‌ای که رویای برابری را در سر دارد، چاره‌ای ندارد جز اینکه شهروندانی آگاه و حساس نسبت به برابری تربیت کند. شهروندانی که نسبت به کوچکترین تضییع حقی واکنش نشان می‌دهند. شهروندانی که نسبت به کوچکترین تجاوزی به حق دیگری اعتراض می‌کنند. شهروندانی که نفسشان به پاسداری به حقوق دیگری بسته است. 

فکر می‌کنم بیراه نیست اگر بگویم در هشت مارس سال یک، در ایران‌زمین رویای برابری به عرصه عمومی پا گذاشته. رویایی که پرچمدارش زنانند؛ نیمی از جامعه که در طول چند دهه گذشته تلاش مداومی برای بالا بردن توانش کرده‌. امروز جامعه‌ای داریم که زنانش به اندازه مردانش تخصص دارند، ذکاوت دارند، توانمندند، درایت دارند و توانمندی‌شان را در مسیری سخت و رقابتی نابرابر به دست آوردند. و تجربه و درک رنج این نابرابری‌ست که امروز آنها را برابری‌خواه کرده است. برابریی که فرصت تجربه زندگی آزادانه و شرافتمندانه را به همه بدهد. هشت مارس سال یک برای ایران یک شروع است. شروع گام گذاشتن در مسیری سخت و پر فراز و نشیب. آیا در دنیایی که از انواع نابرابری رنج می‌برد، این گوشه زمین فرصتی تازه به رویای برابری خواهد داد؟ در دل بعضی‌هامان امیدی هست که بله. در دل بعضی‌هامان هراسی هست که چگونه، وقتی در آلونک‌های قوطی کبریتی‌مان هنوز حتی همسایه‌ها با هم غریبه‌اند. آنهایی که متوجه چکه کردن شیر آب، آشغالی که روی زمین افتاده، دری که باز مانده یا نوشته تازه‌ای که روی برد ساختمان نصب شده نمی‌شوند. آدم‌هایی که نیستی را زیست می‌کنند. در دل بعضی‌هامان هم اندوهی هست که این جوانه تازه تاب نمی‌آورد. 

نیستی سنگین است. هوا برای جوانه‌های تازه نامساعد است اما تاریخ نشان داده اراده انسانی در محقق ساختن رویایش می‌تواند نیرویی باشد معجزه‌گر آن هنگام که آنها که زندگی را زیست می‌کنند، همدیگر را بیابند و رویایشان را صیقل دهند.