۸ اردیبهشت ۱۳۹۶ ه‍.ش.

شورای شهر آینده تهران چه مشکلی را باید حل کند؟


شهر تهران مثل بسیاری از کلان‌شهرها مشکلات بسیاری دارد. بعضی از مشکلات فعلی شهر تهران آنقدر بزرگ شده که بعید است شهروند این شهر باشید و آن را ندیده باشید. آلودگی هوای شهر تهران (علیرغم بهبود قابل ملاحظه آن طی چهار سال اخیر)، مشکل ترافیک در تمامی محلات تهران، افزایش چشمگیر کارتن‌خوابها، آشغال جمع‌کن‌ها، معتادین و کودکان کار چیزهایی‌ست که به راحتی به چشم می‌آید. شهروندانی که کمی حساس‌تر باشند احتمالا افزایش تعداد دستفروش‌ها، غیبت معنادار معلولین و کاهش تعداد سالمندان در مکان‌های عمومی را هم شاید احساس کرده باشند. حضور چشمگیر گروه‌های آسیب‌پذیر در فضای عمومی این دلهره را بیشتر می‌کند که شهر از همیشه نابرابرتر، ناعادل‌تر و تهدیدپذیرتر است. اما نگاه عمیق‌تری به وضعیت شهر نشان می‌دهد تهران در حال حاضر بحران جدیتری ‌دارد. تهران در سال‌های آتی با مشکل تامین بودجه نگهداری شهر مواجه است.
بودجه مربوط به نگهداری شهرها پیش از انقلاب به عهده دولت بود و احتمالا تا حد زیادی از محل درآمدهای نفتی تامین می‌شد. با توجه به اینکه جمعیت شهرنشین تا اوایل دهه پنجاه شسمی تنها سی درصد جمعیت کل کشور بوده و شهرهای چندان بزرگی هم نداشتیم، می‌شود گفت دولت بار غیرقابل تحملی بر دوش نداشته. در دهه پنجاه شهرها رو به گسترش گذاشتند. سال پنجاه و هفت نسبت شهرنشین‌ها و روستا نشی‌ها تقریبا برابر شد. دهه شصت و دهه‌های بعد رشد شهرنشینی همزمان با انفجار جمعیت همچنان ادامه پیدا کرد و جنگ و بحران‌های زیست محیطی مثل خشکسالی هم به آن دامن زد. امروز بیشتر از هفتاد درصد جمعیت ایران شهرنشین است و درصد بالایی از شهرنشینان در شهرهای بزرگ زندگی می‌کنند. تمرکز هفتاد درصدی در شهرها و به خصوص کلان شهرها سبب شد عملا تامین هزینه نگهداری شهر دیگر برای دولت امکان‌پذیر نباشد. قانون تغییر کرد و تصمیم بر این شد تهران و چند کلان‌شهر دیگر خود مسئول تامین بودجه نگهداریشان شوند. به نظرم این اتفاق پدیده خوش‌آیندی هم بود. اگر نفعی که شهروند در شهرهای بزرگ می‌برد قابل مقایسه با شهرهای کوچک و روستاها نیست باید هزینه نفعش را هم بپردازد.
بنابراین تهران هم باید راه حلی برای تامین درآمدش پیدا می‌کرد. بعد از اتمام جنگ نفس¬ها دوباره سر جا آمد و توجه مردم و مسئولین به مشکلات داخلی جلب شد. کرباسچی در دوران شهرداریش برای تامین بودجه شهر تهران راه‌حل تراکم فروشی را انتخاب کرد. فکر می‌کنم اگر فروش تراکم نبود راه دیگری که می¬توانست پیش روی مردم تهران باشد پرداخت مالیات‌های سنگین‌تر بود. اینکه چرا راه‌حل دوم انتخاب نشد را نمی¬دانم. شاید تصوری وجود داشت که شهر در شرایط بعد از جنگ آمادگی روانی پذیرش یک هزینه قابل ملاحظه را در سبد هزینه‌هایش ندارد. شاید هم متولیان امور، حاضر به پرداخت هزینه توجیه این کار برای شهروندان نبودند. شاید هم قضیه به مسئله عدم بلوغ برمی‌گردد. این تصور که همیشه شاه/حاکم/ والی/ والد وظیفه دارد نیاز زیردستان را با حداقل فشار ممکن برآورده کند. راه حل کرباسچی به نظرم در دوره خودش به عنوان یک راه حل کوتاه مدت و مقطعی کار می‌کرد. شهروندی که پول داشت با خرید تراکم سهم بیشتری در تامین بودجه شهر به عهده می‌گرفت. در عوض خانه‌اش را می‌کوبید ساختمان چند طبقه می‌ساخت و سود می‌کرد. به این ترتیب اولا ضعیف‌ترها کم‌تر می‌پرداختند، قوی‌ترها بیشتر می‌پرداختند و سود بیشتر هم می‌کردند و تهران که مشکل کمبود مسکن هم داشت بدون دخالت دولت صاحب مسکن بیشتری می‌شد. اما طرح (حتی به عنوان یک طرح کوتاه مدت) چند ایراد اساسی داشت و به سوداگری میدان می‌داد. اول سقفی برای فروش تراکم وجود نداشت. دوم مسئله ترافیک در فروش تراکم دیده نشده بود. سوم نظارت بر ساخت و ساز درست انجام نمی‌شد. اگر انگشت شماتت در بخش اول و دوم به سوی شهرداری باشد. انگشت مواخذه در مورد سوم به سوی ساز و کار نظارتی کشور و صد البته خود ما شهروندان است که در چرخه فساد وارد شدیم. جهت رفع نقص مورد اول و دوم طرح جامع شهر تهران دوباره نوشته شد و طی آن محدودیتهایی برای فروش تراکم اعمال شد. شرایطی که نمی‌گذاشت هر کسی هر چند طبقه دلش بخواهد در هر جای تهران بسازد. با این حال قانون آنقدر اما و اگر داشت که نه تنها دست سوداگران را باز می‌گذاشت که دست طبقات مرفه و متوسط  تهرانی را هم باز می‌گذاشت تا از قبل تغییرات قیمت مسکن سود کنند بدون آنکه برای سودشان زحمتی کشیده باشند. اما مسئله اصلی این بود که اگر تراکم فروخته نمی‌شد شهر چطور قرار بود هزینه‌هایش را تامین کند. باکاهش تقاضای ساخت و ساز و تکمیل ظرفیت شهر تهران برای خراب کردن و چند طبقه ساختن، تراکم‌های استفاده نشده مثل اوراق بهادار خرید و فروش شدند اما این هم کافی نبود. طی دو سال اخیر شهرداری تهران برای پر کردن صندوق دست به دامن مابه‌التفاوت‌های ارزش املاک مسکونی و اداری و تجاری شد و سعی کرد با شناسایی واحدهای مسکونی‌ای که استفاده اداری یا تجاری می‌شدند تا حدودی خزانه‌اش را پر کند. امروز اما ظرفیت حتی برای فروش تراکم‌های سیال و مابه‌التفاوت ارزش املاک مسکونی با تجاری/اداری هم پر شده و تهران مانده و صندوقی که راهی برای کسب درآمد ندارد.
شورای شهر بعدی تهران در درجه اول به گروه سیاست‌گذاران شهری شامل شهرسازها و حقوق‌دان‌ها و اقتصاددان‌ها نیاز دارد تا بتوانند راه¬کاری برای تامین درآمد شهر تهران تهیه کنند. راهی غیر از فروش تراکم، غیر از فروش فضاهای شهری که حق همه است. اگر قرار باشد نماینده‌ای به شورای شهر بفرستم چه از طریق انتخاب نماینده مستقل، چه از طریق انتخاب از لیست حزبی‌ به نماینده‌ای رای می‌دهم که فکر کنم می‌تواند اولا مسئله بودجه شهر تهران برای درازمدت و با حداقل آسیب‌ها حل کند. دوم نه به من شهروند و نه به هیچ‌کس دیگر باج ندهد. تهران شهر پرهزینه‌ایست و باید بپذیریم به عنوان شهروند هزینه‌های شهر را تقبل کنیم. سوم الویت‌های هزینه‌کرد شهر تهران را برآورد کند و با امساک در زمینه نیازهای واقعی شهر تهران هزینه کند؛ چیزهایی که ممکن است به چشم نیاید اما تهران را از شرایط ناخوشایند فعلی بیرون بیاورد. دوست دارم مورد چهارم را هم اضافه کنم و بگویم با فساد مبارزه کند اما آنقدر آن را دور از ذهن و خیال‌پردازانه می‌بینم که به سه تای دیگر بسنده می¬کنم.

۶ اردیبهشت ۱۳۹۶ ه‍.ش.

چرا انتخابات این دوره شورای شهر تهران برایم مهم است.


در طول بیست و یک سال گذشته من در تمامی انتخابات­های کشور شرکت کرده­ام. گاهی انتخاب­هایم برایم تا حدودی راضی کننده بوده و گاهی هم چندان با طیب خاطر پای صندوق رای نرفتم با این حال هیچوقت حق مشارکتم در انتخاب نماینده­ام را نسوزانده­ام. امسال اما اولین باریست که انتخابات شورای شهر برایم اهمیت ویژه پیدا کرده است. تصمیم گرفته­ام طی چند پست در مورد انتخابات شورای شهر با صدای بلند فکر کنم. به نظرم مسئله جمعی­ست و جا دارد برای بهتر شدن شهر تهران با هم فکر کنیم. امیدوار هم هستم چند پست بعدی صرفا یک طرفه خوانده نشود و من در مورد نقاط ضعف اندیشه­ام بازخورد قابل ملاحظه بگیرم.

انتخابات شورای شهر به دلایل زیر برای من در این دوره اهمیت ویژه پیدا کرده است.

اول اینکه این نخستین بار است کاندیدها در ابعاد وسیع تایید صلاحیت می­شوند و نخستین باری­ست که من در میانشان کسانی را می­شناسم که به نظرم تا حد زیادی با معیارهای من، صلاحیت مدیریت یک کلان­شهر را دارند و دوست دارم به عنوان یک شهروند تهرانی، شهر نازنینم را دستشان بسپارم.

دوم پشت سر گذاشتن تجربه تلخ حادثه پلاسکو است. اگرچه مدیریت تک حادثه پلاسکو در بعضی قسمتها مثل تخلیه به موقع ساکنین ساختمان قابل تقدیر بود اما حادثه پلاسکو حداقل به من می­گفت شهر آماده مدیریت حوادث بزرگ نیست. زلزله در کمین تهران است، ساختمان­های مشابه پلاسکو کم نیستند و مردم در مورد مدیریت بحران و مشارکت در مدیریت بحران نه آموزشی دیده­اند و نه می­دانند شهرشان برای از سر گذرندان حادثه­ای مثل یک زلزله یا یک آتش­سوزی وسیع چه امکاناتی دارد.

سوم به تجربه کاری من در چند سال گذشته به عنوان نوشتن درمانگر برمی­گردد. تجربه من می­گوید ثبات فیزیکی یک شهر و آرامش آن نقش بسیار مهمی در ثبات روانی و ثبات اخلاقی ساکنینش دارد. زندگی کردن در شهری که به سرعت یادگارهای گذشته­اش را پاک می­کند ترسناک است. من شهروند بخشی از هویتم را از همان خاطرات قدیمی می­گیرم. بخشی از اخلاقیاتم ریشه در همان خاطرات دارد. من دروغ نمی­گویم چون مادربزرگم روزهای سخت دهه شصت وقتی طبقات پلاسکو را هن­هن­کنان بالا و پایین می­رفت به من می­گفت: گوشت با منه. نبینم دیگه دروغ بگی. مادربزرگ سالهاست رفته اما پایداری ساختمان پلاسکو می­توانست هر بار که چشمم به عظمتش می­افتاد حرف مادربزرگ را برای من تکرار کند. زندگی در شهری که فضاهای عمومی­اش شخصی می­شود و در اختیار گروه خاصی برای تولید ثروتی قرار می­گیرد که من از آن سهمی نمی­برم ترسناک است. میدان ولیعصر برای من معنا داشت. حالا وجود مغازه­دارهایی که از سهم بصری من تغذیه می­کنند حسی از تجاوزشدگی را در من القا می­کند. نمی­شود شهری را دوست داشت که هر روز شکل تازه­ای می­گیرد و همه گذشته­اش را انکار می­کند. در ضمن اینکه منی که در بستر چنین شهری زندگی می­کنم وقتی کالبد شهر را تا این حد ناپایدار و انکار کننده می­بینم هرجا منافعم ایجاد کند دست به تغییر ماسک روی صورتم می­زنم و آدم جدیدی می­شوم. شهر هم مثل آدم­ها زنده است، شلختگی ظاهرش، رنگ عوض کردنش، در اختیار یک گروه خاص بودنش، متجاوز بودنش روی روان و اندیشه آدم­هایی که در بسترش زندگی می­کنند تاثیر می­گذارد.

چهارم اینکه من چهل سالگی را رد کرده­ام و کم­کم متوجه می­شوم تهران ظرف ده سال آینده چقدر برای من میزبان بدی­ست. شهر پیا­ده­رو ندارد. جابه­جا سازمان این و آن زمینش را کنده و درست نکرده. شهرداری به بسیاری از ساختمان­هایی پایان کار داده که شیب وروردی پارکینگ­هایشان پیاده­رو را بریده و به حریم عمومی تجاوز کرده. عبور از خیابان­ها در بسیاری از مناطق دل شیر می­خواهد. پل­های عابر پیاده مناسب عبور معلولین و سالمندان نیست. روشنایی شهر متناسب با نیازش نیست. شهر جایی برای معلولین و سالمندان ندارد و به کسی که یک عمر در این شهر دویده می­گوید حالا که نمی­توانی لابه­لای پستی و بلندی­ها و ماشین­ها بدوی شهر را ترک کن. شهر نه تنها از لحاظ کالبدی برای این گروه قابل زیست نیست که بخش فرهنگی شهرداری هم تقریبا سالهاست کار اساسی در زمینه آموزش نسل جدید به قصد فهم شرایط سالمندان و معلولین انجام نداده است.

پنجم بحران­های مرتبت با مسکن است. فروش تراکم، ساختمان­های بد شکل بلند و کوتاه و بی­تناسب با کشش ترافیکی منطقه، قیمت­های منطقه­ای بی­تناسب با ارزش واقعی زمین در آن منطقه یا حتی بی­تناسب با امکانات شهری­اش، از معضلات این شهر است. هیچ چیز به اندازه ساختمان­های این شهر و قیمت زمین و بنا در نقاط مختلف این شهر نشان نمی­دهد که چقدر تهران شهر ناعادلی است. زندگی کردن در بستر شهری که عادل نیست آدم­هایش را پر از خشم و بغض، حس برتری کاذب، حس عدم اعتماد به نفس کاذب و در نتیجه خصومت­های پنهان در شهر می­کند. آدم­هایش را وادار به ترک شهر و حاشیه نشینی می­کند. نتیجه اینها چیزی جز آسیب دیدن همه نیست.

ششم بحران قانون و امنیت است. تجربه من در مدیریت ساختمانمان و تجربه تلخ سرقت منزلمان مرا وارد دنیایی کرد که نمی­شناختمش. قوانین آپارتمان­نشینی ناقص است و برای بسیاری از معضلات آپارتمان­نشینی پاسخ مناسبی ندارد. نتیجه اینکه کمتر ساختمانی پیدا می­شود که خصومت­های داخلی نداشته باشد و مشاعاتش به نحو احسن اداره شود. این معضل سبب شده بسیاری از ساختمانها به دلیل عدم نگهداری درست عمر کوتاهی پیدا کنند و استهلاک سریع­تری داشته باشند. مسئله امنیت شهری هم به نظرم بحرانی جدی­ست. چهارماه پیگیری پرونده سرقتی که سرنخ­های جدی دارد در آگاهی تهران به من نشان می­دهد تا چه حد بخش امنیتی شهر تهران در حفظ جان و مال مردم کم­توان است.

اما نکته آخر که مرا ترغیب می­کند انتخابات این دوره را جدی­تر بگیرم و روی رای دادن به تعدادی از مستقل­ها فکر کنم اینست که تصور می­کنم دیگر لیست احزاب سیاسی کمک چندانی به رفع مشکلاتمان نمی­کنند. به نظرم نحله­های فکری می­توانند سالهای طولانی خودشان را اصلاح کنند، به روز شوند و در نتیجه دوام بیاورند. اما احزاب سیاسی بخش تفکری­شان اغلب در یک دوره منجمد می­شود و دیگر رشد نمی­کند. این مسئله فقط مربوط به احزاب در ایران نمی­شود. انتخابات­های اخیر در سراسر دنیا نشان می­دهد عمر بسیاری از احزاب سرآمده و باید احزابی جدید که مشکلات روز را می­شناسند و برایش راه حل دارند وارد صحنه شوند. ایران هم جدای از بقیه دنیا نیست. حجم زیادی کار روی زمین مانده، کارهایی که نیاز به نیروی فکری متخصص جدید دارد، نیرویی که بتواند بدون عینک منافع سیاسی احزاب سیاسی به مشکلات یک شهر نگاه کند تا بتواند راه­حل بیاید. مشکلاتی که از آن حرف زدم مشکلاتی نیست که دیروز ایجاد شده باشد. مشکلاتی­ست که طی سالهای طولانی حل نشده باقی مانده و همین حل نشدنش می­گوید راه­کارهای احزابی که سهم در شورای شهر داشتند به قدر کافی برای حل مشکل کارآمد نبوده. 

تنوع کاندیدها و کارنامه­های قابل توجه بعضی­شان این امکان را به من می­دهد که افرادی را انتخاب کنم که می­توانند به دغدغه­های شهری و نه سیاسی بپردازند و مشکلات این شهر دوست­داشتنی آرمیده بر پای دماوند را حل کنند.

۱۵ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گزارش يك سرقت، روز دوم


آقاي عين نجار ماهريست و مدتي ست كارهاي چوبي مان را دستش مي سپريم. مردي ست ميانسال، خونسرد و دقيق. سرما پوستمان را كنده بود و همان شد كه قبل از ساعت نه صبح خبرش كرديم. بايد موقتا هم كه شده فكري به حال در مي كرديم وگرنه در آن سرما نه ماندن در خانه امكان پذير بود و نه ترك آن. آقاي عين نيم ساعته رسيد و اولين حرفش اين بود: "حالتون رو مي فهمم، خونه ما رو سه ماه پيش دزد زده. خيلي حال بديه، خيلي بد." دلم ريخت. ته نگاهش رد دردي بود كه هنوز من درست نمي فهميدمش و همين نفهميدن مرا ترساند. فكر اينكه هنوز آزار بيشتري در راه است ترسناك بود. آزاري بيشتر از صرف از دست رفتن دلبستگي هاي زندگي ات، حاصل تلاشت براي پول درآوردن از راههاي غيرميانبر در اين سراي مردمان نااهل و بدتر از هر دوي اينها احساس گند اينكه غريبه اي گوشه گوشه خانه ات را لمس كرده، به وسايلت دست زده و به خصوصي ترين كنج هاي امن خانه ات سرك كشيده؛ به جاهايي كه تو از چشم آشنا هم دور نگه داشته اي. آقاي عين بساطش را كه پهن كرد حرف زدنش هم شروع شد. بريده بريده و در هم حرف مي زد. انگار مطمئن نبود چيزي را كه نوك زبانش است بايد بگويد يا نه. اول از دزدي خانه اش گفت. اينكه جايي مهماني دعوت بودند، از در خانه رفته اند بيرون و دخترش داد زده "بابا كليد رو بده در رو قفل كنم". سناريوي آقاي عين اين بود كه گوش هاي دزد بي شرف همان لحظه خبر خالي بودن خانه را از دختر شنيده. هر ضربه اي كه به در ريش شده مي زد از يادآوري آن روز بيشتر عصباني مي شد.
_ دختر بي فكر! آخه واسه چي تو كوچه داد مي زني بابا كليد رو بده. مگه خودت كليد نداري.
سرش را از روي تاسف تكان مي داد اما انگار دلش آرام نمي شد. گاهي با خودش حرف مي زد، گاهي با ما و گاهي انگار با در: "خودش كليد داره، بچه هم نيست، ولي حال نداره كليده رو از جيبش دربياره. خب دست كن تو كيفت. واسه چي كيف به اون گندگي رو گرفتي دستت پس. انقده آشغال مي ريزي توش، نمي توني يه كليد پيدا كني.
صحبت ها آرام آرام از توصيف صحنه سرقت و وسايل به سرقت رفته به روند پيگيري رسيد. آقاي عين دو به شك پرسيد.
_ خب حالا الان به شما  گفتن كجا بايد برين؟
_ دادسرا بعدشم بايد بريم آگاهي شماره فلان.
هيچ تصوري از دادسرا نداشتم. از اسمش فكر مي كردم بايد جايي باشد كه به داد ما برسد. هر چه بيشتر از دادسرا حرف ميزديم احساس مي كردم كمتر مي فهمم دادسرا دقيقا چه نقشي دارد. تلفن ها به كار افتاده بود و همان چند نفري كه از جريان خبر دار شده بودند پيغام مي دادند كه بدون آشنا كاري از پيش نمي بريد. اين جور مواقع حتي فكر هم نمي كني به چه كسي رو بيندازي و به چه كسي نه. من براي هر كسي كه فكر مي كردم ممكن است بتواند پاي آشنايي را به داستان باز كند پيام كمك فرستادم. آقاي عين لابه لاي گفتگوهايمان نظر مي داد: "آشنا نداشتين هم مهم نيست، همونجا اين پا اون پا كنين، آدمش مياد سراغتون." من با چشمهاي گرد شده سعي مي كردم بفهمم چه مي گويد.
_ سراغ شما هم اومدن؟
_ خب بايد نشون بدين كه منتظرين. من والا بلد نيستم از اين كارا بكنم. ولي چند نفر همونجا بهم گفتن وايسا آدمت مياد.
_خب يعني اينا دزد شناساي محلن يا چي؟
_ بالاخره وقتي يكي هست مي ره چكت رو پول مي كنه، حتما يكي هم هست كه وسايل دزديت رو پس مياره. حالا مال ما طلا بوده، مي گم يارو مي ره آبش مي كنه. تار و كامپيوتر رو كه نمي تونه آب كنه، مال خر خودش رو داره.
حرفش بي ربط هم نبود. چرا مال خر، مال دزدي مرا به خودم نفروشد. معامله اي بي دردسر و دو طرف راضي.
دايي وسط اين گيج زدن ها زنگ زد و تلفن قاضي بازنشسته فاميل را داد. گفت تماسي بگيرم و ببينم دقيقا مراحل كار را چطور بايد پيگيري كنم. زنگ زدم. ماجراي شب پيش را كه تعريف كردم دوجين سوال پرسيد و بهت زدگي اش از پاسخ هايم ته دلم را خالي كرد. بهتش حرفهاي آقاي عين را صحه مي گذاشت. آقاي قاضي از صداي گرفته ام تشخيص داد بدجور نااميدم كرده. نقاب بدبيني اش را برداشت. گفت اميدوار باشم و فقط به اين فكر كنم كه مال دزدي من الان كجا مي تواند باشد.
_ ايني كه مي گم نه اينكه جادو جنبلي جاي مال دزدي رو پيدا كني. ولي اينجوري ذهنت از تشويش دور مي شه، متمركز مي شه . اونوقت مي توني يه چيزايي پيدا كني.
حرفش برايم معنايي نداشت. مگر مي شد در آن شرايط به چيز ديگري هم فكر كرد. با اين حال با دقت به بقيه حرفهاي آقاي قاضي بازنشسته گوش دادم. از روند تشكيل پرونده شكايت گفت و در آخر هم اضافه كرد مطمئن شوم پرونده ام، پرونده الكي نيست؛ يكي از همين پرونده ها كه صرفا جهت ثبت سرقت تشكيل مي شود و پيگيري درست و حسابيي ندارد. گفت مطمئن شوم شكايت نامه درست تنظيم شده، همه چيز ثبت شده و داديار حرف ما را شنيده.
يكي يكي حرفهاي قاضي را براي عليرضا توضيح دادم. تجربه آقاي عين در يك مورد به كمكمان آمد. همان موقع كه رسيده بود عكس و فيلمي از در شكسته تهيه كرده بود. راستش از اينكه هيچكدام از دو مامور شب قبل چيزي بابت تهيه چند عكس از صحنه سرقت نگفته بودند شاكي شدم.
عليرغم همه بدبيني هاي آقاي قاضي من به برداشت از كارت ها اميدوار بودم. دو برداشت از دو كارت بانكي سرنخ كمي نبود. به نظرم خريد با كارت دزدي آن هم كمتر از يك ساعت بعد از سرقت فقط از يك دزد ناشي برمي آمد. برداشت از كارتها را با هيجان براي آقاي عين تعريف كردم:
_طرف وقتي بيست تومن پول نقد برده واسه چي بايد ده هزار تومن قبض پرداخت كنه؟
عليرضا گفت: احتمالا يكي شون بچه ناشي بوده، اصلا هم به ريسش نگفته كارت رو بلند كرده، وگرنه يارو با دو ضرب ديلم در تمام چوب رو شكسته، بالاخره كار بلده.
من از اينكه كارت ها را سوزانده بوديم پشيمان شده بودم. اگر كارتها فعال مانده بود مي شد اميدوار بود ردهاي بيشتري به دست آيد. آقاي عين اما مي گفت مهم رد نيست، مهم اينست كه كسي دنبال گرفتن دزد نيست. حرفهايش مثل نيشتر اذيتم مي كرد. دلم نمي خواست حرف هايش را بشنوم.
_ كسي واسه مال من و شما دلش نمي سوزه. دور از جون شما اصلا آدم حساب نمي شيم. مي ري مي بيني بيست تا آدم ديگه عين تو اومدن. همه وضعيت شما. بعد كسي كار انجام نمي ده. اصلا تو خودت متهمي. همينكه پات برسه كلانتري يعني متهمي. مي ري، يارو داد مي زنه بنويس! مالباخته... يه جوري مي گه مالباخته انگار تو گناهكاري، انگار مي خواد بگه خاك تو سرت كه نتونستي چهارتا تخته پاره ت رو نگه داري.
نمي دانم چرا دلم براي آقاي عين بيشتر از خودمان سوخت. شايد براي اينكه فكر مي كردم ما لااقل برگ برنده اي داريم. از شب قبل غير از چاي لب به چيزي نزده بودم. تنها چيزي كه دلم مي خواست اين بود كه با پاك كننده ها بيفتم به جان خانه و رد كثيف يك مهاجم به زندگي ام را پاك كنم. اما توان تكان خوردن نداشتم. عليرضا مي رفت و مي آمد. تازه متوجه شده بوديم درب شمالي خانه هم دوست و حسابي بسته نمي شود و لازم است قفلش عوض شود. چند نفري از همسايه ها جمع شده بودند و هر كس براي ايمني بيشتر نظري مي داد.
شوك اتفاق شب قبل كم كم اثرات خودش را از بعد از ظهر نشان داد. سر درد، لرز، و وز وز گند گوشهايم كه قطع نمي شد. آقاي عين به اولين مهره دومينوي همان تشويشي كه قاضي بازنشسته از آن حرف زده بود تلنگري زد.
_ در بغلي تون ديدين؟ قفلش خيلي راحت تر از شما وا مي شه. يارو چرا اونجا رو نزده؟
خبر بعد از ظهر به آدم هاي بيشتري رسيده بود و حالا بعد از چند ساعت فكر كردن هر كس نظريه اي براي خودش داشت " تازگيا غريبه خونه تون نيومده؟"، "دشمن ندارين؟"، "طرف تو همين ساختمونه، كي مي دونسته شما كي مي رين بيرون؟ يارو كيشيك هم اگه مي داده جلوي در شمالي كيشيك مي داده، شما از اون طرف رفتين بيرون، چطوري فهميده؟"، "اصلا مال شما سرقت نيست، يارو اومده بوده حال گيري، كي آخه تار مي بره و كلاه شاپو،پول و طلا رو هم واسه رد گم كني برده بگه دزدي بوده"
نظريه هايي كه با قطعيت بيان مي شد تمامي نداشت، من خسته بودم و همان اندك تواني كه بايد جمع مي كردم تا بتوانم حدس بزنم چرا خانه ما از بين چهار واحد خالي آن شب انتخاب شده در پريدن از شاخه اين حدس و گمان به آن يكي از دست رفته بود. كار آقاي عين حوالي عصر تمام شد. خوابم مي آمد اما پلك هايم روي هم نمي نشست. من و عليرضا هر كداممان گوشه اي از خانه در دنياي خودمان فرو رفته بوديم. من در خشم خودم دست و پا مي زدم. خشم از مورد تجاوز قرارگرفتن، خشم از بي دفاع بودن و ميل شديدم به انتقام گيري. به پس گرفتن همه آنچه سرقت شده بود. همه آنچه براي داشتنشان زحمت كشيده بودم ، ميل به محاكمه فرد خاطي.
ساعت هشت مثل خوابگردها اتاق ها را قدم به قدم گز مي كردم. از پشت اين ميز به پشت آن ميز. از پذيرايي به پشت ميز ناهارخوري. مي خواستم به تك تك وسايل خانه ام درست بيست و چهار ساعت بعد از سرقت اطمينان بدهم امنيت بازگشته.
از دست رفتن حس امنيت تجربه غريب ترسناكي ست. تمام آن يك ساعتي كه گوشه و كنار خانه را گز مي كردم، به وحشت تمام نشدني تن هايي فكر كردم كه حريم امنيتشان را دست متجاوزي دريده، به شهرهايي كه ناگهان كوچه هايش به اشغال غريبه ها درآمده، به دفترچه روزنوشت هايي كه خصوصي ست، به داشته هاي صفر و يكي مان كه خصوصي ست و به راحتي حريم خصوصي اش مورد تجاوز و سواستفاده ديگري قرار مي گيرد.
ساعت از ده گذشته بود كه آقاي ح تماس گرفت. تازه رسيده بود و در شكسته ترسانده بودتش. بايد به مدير ساختمان خبر مي داد و نمي دانست خانه مدير ساختمان را دزد زده. جريان را برايش تعريف كردم و پرسيدم آيا راهي هست كه بشود به عابربانكي كه پول برداشته شده و فيلم دستگاه عابربانك دسترسي پيدا كرد. از من خواست پيامك هاي دو برداشت را برايش ارسال كنم. شب به نيمه نرسيده آقاي ح دوباره تماس گرفت. گفت پول دقيقا در چه ساعتي از عابر بانك كدام شعبه برداشت شده. برايمان اطلاعات بيشتر از اين هم داشت. سارقين از يك دستگاه پوز هم موجودي گرفته بودند. بايد دستگاه پوز شناسايي مي شد.