۵ دی ۱۳۹۷

کشته شدگان آن سالهای دانشگاه صنعتی شریف



در فاصله سالهای هفتاد و دو تا هفتاد و شش که من دانشجوی فیزیک صنعتی شریف بودم به حساب همان روزهایم بیش از بیست دانشجو کشته شد که البته همه شریفی نبودند. نمیدانم از بداقبالی من بود که شریف برایم به مرگ این تعداد همنیمکتی پیوند خورد یا این آمار برای چهار سال دوران دانشجویی عددیست تکرارپذیر و قابل پذیرش. از آن سالها بیش از بیست سال میگذرد و ممکن است آنچه تعریف میکنم کاملا منطبق بر واقعیت رخ داده نباشد اما آنقدر نزدیک به واقع هست که ادعا کنم حقیقت آن روزها را میگویم. 

داستان اول در یک روز بهاری اتفاق افتاد. دانشکدهها کوچک بود یا لااقل دانشکده فیزیک آنقدر کوچک بود که جایی برای کلاسهای پرجمعیت لیسانسیها نداشت و کلاسهای ما اغلب در ساختمان ابن سینا تشکیل میشد. از پلههای طبقه دوم بالا میرفتم که سر و صدای طبقه آخر- به گمانم ساختمان ابن سینا پنج طبقه بود- بلند شد؛چیزی بین دادهای منقطع و فریاد برو پایین. من وحشتزده سر پلهها ایستاده بودم و قبل از آنکه بتوانم تصمیم بگیرم بالا بروم یا پایین، سیل جمعیتی که از پلهها به سمت پایین سرازیر شده بود مرا همراه خودش طبقه اول راند. یک نفر در یکی از کلاسهای خالی طبقه آخر رگش را زده بود. هیچوقت نپرسیدم آنکه رگ زده دختر بود یا پسر. آن سالها تعداد دانشجویان دختر کم بود و دخترها حق حرف زدن با پسرها را نداشتند و من که دور و برم آشنای دختری نمیدیدم به همان پچپچها و شایعات پخش شده قناعت کردم. ماجرا تا چند هفته در ذهنم ماند و بعد فراموشش کردم. 

داستان دوم به گمانم در پاییز اتفاق افتاد. خبر صبح زود مثل کابوسی پخش شد. گروه کوه دانشکده عمران که برای پیادهروی  مسیر بلده تا نوشهر به دل طبیعت زده بود شبانه در کجور گرفتار سیلی ناگهانی شده بود. گروه با تاریک شدن هوا در بستر رودخانه چادر زده بود. رگباری تند شروع شده بود و ناگهان صدای مهیبی چون ضجهای که از دل زمین برآید نفیرکشان بستر رودخانه را بریده بود و با صدها تن گل و سنگ چنان به چادرهای بستر رودخانه تاخته بود که تا روزها جنازهها پیدا نمیشد. برای من که کوهنورد بودم شاید شوک شدیدتر هم بود. زنده ماندهها با پای پیاده و مجروح خودشان را به آبادی رسانده بودند. تعدادی از جنازهها روز بعد پیدا شد. دانشگاه در بهت و اشک فرو رفته بود و این میان نوشتهای در روزنامهای که پرسیده بود اصلا چه معنی دارد یک مشت دختر و پسر- بیهیچ نسبتی- به کوه بزنند -آنهم شبانه- به دلهای سوخته زخم تازه زده بود. دانشگاه اعلام کرد گروه کوه متعلق به دانشگاه نبوده و یک مشت دانشجو خودسرانه راه دشت و دره را پیش گرفتهاند. خشم فرونمینشست. دانشگاه به اتوبوسهایی که برای همراهی جنازهها در مراسم خاکسپاری تا دم در آمده بود اجازه توقف نمیداد. با این حال جدال دانشجو و دانشگاه به نتیجه رسید. اتوبوسها مملو از دانشجوهایی شد که فارغ از چه معنی دارد یا ندارد میخواستند در غم خانوادههایی که عزیزشان را از دست داده بودند شریک باشند و چه غوغایی بود بهشت زهرا. پدری در گور میخوابید و داد میکشید که نمیگذارم پسرم تنها برود و مادری داد میزد که این همه دختر، این همه پسر، چرا تک فرزند من و رفیقی جلوی غسالخانه از هوش رفته بود. میگفت رفته تو، جنازه دوستش را دیده، دیده که دستهایش تا شده خشک مانده. درست همانطور که در کیسه خوابش به خواب رفته و حتی فرصت نکرده خودش را از آن کفن نجات دهد. فکر میکنم آخرین جنازه دو یا سه هفته بعد پیدا شد. آخرین نفر کسی بود که میتوانست زنده بماند و برای نجات دیگران تن به سیل داده بود. 
داستان سوم روزهای آخر زمستان رخ داد. برای تعطیلات عید آماده میشدیم که تلفن زنگ زد و صدای گرفتهدوستی بریده بریده گفت اتوبوس بچههای ریاضی رفته ته دره. آن روزها من از دانشکده خودمان بریده بودم و تنها جایی که احساس آرامش میکردم کتابخانه بود و دانشکده ریاضی. واحدهای اختیاری آن ترم را از دانشکده ریاضی برداشته بودم و یکی هم درسی با مجتبی مهرآبادی که آن روزها دانشجوی دکتری ریاضی بود. خبر کوتاه بود. هفت کشته. با یکیشان درس داشتم و دوتایشان را میشناختم. دوتایی که اگر بودند از مریم میرزاخانی که او هم در همان اتوبوس لعنتی بود چیزی کم نداشتند. اشک امان نمیداد. اشک امان نمیداد. عید آمد و رفت. زخم لعنتی بسته شد. جلوی در دانشکده ریاضی برای خودش زیارتگاهی شد پر از گل و شمع و غمنوشته و من دل آن را نداشتم که پا به دانشکده بگذارم. اولین برخوردم با یکی از مجروحین اتوبوس سر کلاس فلسفه ریاضی اتفاق افتاد. استاد پای تخته یک کوه کشیده بود. یک آدم این طرف کوه و یک آدم آن طرف کوه و داشت میگفت این طرف یه سرخپوست آمریکایی وایساده و اون طرف یه سفیدپوست آمریکایی که در باز شد و یکی از دخترها با پای در گچ و صورتی که هنوز نشانه زخم داشت وارد شد. هیچ یادم نمیآید آن سرخپوست و آن سفیدپوست آمریکایی دو بر آن کوه که شکل دماوند بود چه میکردند و اصلا بحث چه بود. زیر بغض سنگینی که یک پای شکسته و اشکی خشکیده گوشه چشم با خود به کلاس آورده بود همه چیز رنگ باخت و من نه آن جلسه که جلسات باقیمانده تا پایان ترم را هم نتوانستم حواسم را سر کلاس جمع کنم و تصویر اتوبوس له شده از ذهنم پس بزنم. برای کشته شدهها در مسجد دانشگاه مراسمی گرفته شد. آرام. با صحبت یکی دو نفر از پدر و مادرها که به التماس و نه اعتراض میگفتند نگذارید این اتفاق تکرار شود.
چهارم در تابستان اتفاق افتاد. در اول تابستان. امتحانات آخر ترم بود. من عادت داشتم به جای مسیر روبهروی در ورودی از مسیر پشت مسجد تا ساختمان ابنسینا بروم. خلوتتر بود. آشنا نمیدیدم. دلم میخواست ردم بر هیچکجای شریف نماند. شریفی که به گمانم در آن روزها بیشتر علیل و ذلیل بود تا شریف. محرم در راه بود و شهر به پیشواز عزاداری رفته بود. صدای لاالهالاالله میآمد و من چنان اضطراب امتحان داشتم که نمیتوانستم فکر کنم صدا از کجاست و چرا. اما جلوی ساختمان ابنسینا که رسیدم خلوتی بیموقع میگفت چیزی شوم بالای سرمان میگردد. جلوی ساختمان به طرز ترسناکی خلوت بود. یکی از سکوهای در جنوبی ساختمان پر از گل بود و دختری خیره به لنگ کفش کهنه مشکی میان گلها نگاه میکرد بیآنکه پلک بزند. ترس برم داشت. ما به مرگ عادت کرده بودیم. به اینکه همدانشکدهای سرزنده و خوشپوشمان گرفتار سرطان شود و جلوی چشممان از پا دربیاید. به اینکه کسی در خوابگاه خودش را با گاز خفه کند، به اینکه کسی رگ خودش را بزند وآن روزها من به سوراخ آونگ فوکوی ساختمان جدید دانشکده خودمان فکر میکردم که جان میداد برای یک لحظه دیوانگی و پریدن و تمام. و یکی پریده بود البته نه به قصد و نه خالی بلند آونگ فوکو را. دانشجویی که برای نصب پرچم بالای ساختمان ابن سینا رفته بود تعادلش را از دست داده بود و رهاییدختر مات مانده بود. شلوغی به فاصله کوتاهی جای سکوت را پر کرد. آنها که پشت جنازه تا دم در دانشگاه رفته بودند بازگشتند. باز هم بهت بود و اشک و دختر که ناظر ماجرا بود مثل ماشینی که کوکش کرده باشند یک بند میگفت پاش از کتفش زده بود بیرون. نه آرام میشد. نه پلک میزد. 
من آن روز امتحانم را دادم. مثل روزهای بعد از مرگ کوهنوردهایی که به عنوان کوهنورد به رسمیت شناخته نشدند و مثل روزهای بعد از مرگ دانشجویانی که تقدیر شد توضیح مرگشان. از آن اتفاق بیشتر از بیست سال می گذرد. ماههای پایانی حضور من در آن دانشگاه مصادف شد با مرگ پدرم. میگویند غم بزرگ، غمهای کوچک را میشوید و میبرد با این حال آن غم بزرگ نه تنها هیچکدام از غمهای از دسترفتگان دانشگاه صنعتی شریف را نشست  و نبرد که بارها سراغم آمد. گاهی در هیات درد، گاهی در هیات غم و گاهی هم در لباس عذاب وجدان. راستش در تمام این بیست سال هر از گاهی به این فکر کردهام که چرا برای بچههای ریاضی کاری نکردیم. به کوهنوردهایمان که فکر میکنم به خودم میگویم لااقل در همه مراسمشان شرکت کردیم. علیرغم همه آن حرف ها در کنار پدرها و مادرهای داغدار ایستادیم اما برای آنها که در دره جنوب جان باختند هیچ کاری نکردیم. ایستادیم، نگاه کردیم، شاید از اینکه جای آنها نبودیم نفس راحتی کشیدیم و گذاشتیم فاجعه دوباره و دوباره تکرار شود. فاجعهای که میان آن مرگهایی که من دیدم، تقدیر کمتر از همه قبای اندازهای بر تنش بود.  

۲۷ آبان ۱۳۹۷

در باب دوستی و دوست داشتن



در این سالها که کارگاههای نوشتندرمانی برگزار کردهام شاید یکی از تلخترین لحظههایی که تقریبا در همه کارگاهها بارها تکرار شد، لحظه شکستن بغض کسی بود که اعتراف میکرد توان دوست داشتن پدر و مادرش را از دست داده است. ناتوانی در دوست داشتن آدمهایی که به تو هستی بخشیدهاند، از جسم و جان و عمرشان برایت مایه گذاشتهاند دردناک است. این ناتوانی با خودش حس شرمساری، عذاب وجدان و پستفطرتی میآورد. شرمسار از شکرگزار نبودن، شرمسار از گربهصفتی و بیچشم و رویی در مقابل آنکه گاهی وجودش را به تو هدیه کرده است.
برای من به عنوان شنونده و همدرد ماجرا اگرچه این حس تلخ و دردناک بود اما تراژیک نبود. به گمان آنچه کل ماجرا را به تراژیک میکرد این بود که مادر و پدری که قطعا فرزندش را بیحد و مرز دوست داشته چطور در طول سالها چنان به او آسیب رسانده که توان دوست داشته شدن را در طرف مقابلش عقیم کردهاست. این مسئله البته تنها در رابطه والد و فرزند خودش را نشان نمیدهد، بسیارند دوستیهایی که در نقطهای با بغض و درد زیاد میشکنند و آنچه برای طرفین دوستی باقی میماند زخمیست که به راحتی مرهم نمییابد و درمان نمیشود. در طول این سالها روزهای زیادی به این تراژدی تلخ فکر کردهام به این امید که بتوانم توضیحی برای این شکست بزرگ بیابم و در نهایت به این نقطه رسیدم که تفاوتی هست بین دوست داشتن کسی و دوست بودن با کسی. تفاوتی که اگر فهمیده نشود به همان شکستی در روابط انسانی میرسد که از آن سخن گفتم. 
دوست داشتن به گمان من یک ظرفیت انسانی ازرشمند است. آنکه توان دوست داشتن دارد نسبت به آن کسی که توان دوست داشتنش محدود وکمجان است پتانسیل قویتر برای فعلیت بخشیدن به صفات انسانی دارد، او به احتمال قوی بیشتر میتواند بخشنده باشد، بیشتر میتواند در صلح باشد و صلح را به دیگران هم عرضه کند، بیشتر میتواند لبخند و شادی بیافریند، بیشتر میتواند از دیگران پرستاری و نگهداری و پشتیبانی کند. چرا؟ زیرا میتواند به این فکر کند که هر آدمی میتواند عزیز دل کسی باشد. و همانطور که او دلش نمیخواهد به عزیزش آسیبی و گزندی برسد، دیگران هم نمیخواهند چیزی عزیزشان را بیازارد. با تمام نقاط قوتی که برای عمل دوست داشتن قائلم معتقدم دوست داشتن در نهایت امریست خودبینانه. به این معنی که دوست داشتن کسی عاملیست برای لذت بردن خود. آنکه کسی را دوست میدارد از دیدنش، از شنیدن صدایش، از هدیه دادن به او لذت میبرد. لذت بیشتر از آن کسیست که دوست میدارد و نه کسی که دوست داشته میشود. اما دوستی یک قدم فراتر از دوست داشتن است. اگر در دوست داشتن مخاطب لذت خودمانیم در دوستی مخاطب لذت طرف مقابل است. برای دوستی بر خلاف دوست داشتن نه به دل خود که باید به دل طرف مقابل رجوع کنید. باید خواستههای او را ببینید، باید دلتنگی و نیاز او را بشناسید و در لحظههایی که تحمل زندگی برایش مشکل میشود- لحظههایی که الزاما اندوهبار هم نیست و میتواند شاد و امیدوارانه باشد- کنارش باشید، همراهش باشید و بار احساس را تقسیم کنید. دوستی نیازش عبور از خود و دیدن دیگریست. حمایت اوست. دوستی شکستن تنهایی دیگریست و این تنها زمانی امکانپذیر است که بتوانید خودتان را جای او بگذارید، از چشم او جهان را ببینید و از چشم او ببینید حساسترین و مهمترین لحظات زندگیاش کجاست و کجاست که نیاز به پشتیبان، یاریگر یا همراه دارد. 
به گمان من بسیاری از ما در مرحله دوست داشتن دیگری میمانیم و تصور میکنیم دوست داشتن دیگری برای اثبات دوستی ما کافیست. اینست که علیرغم آنکه از وجود آنکه دوستش میداریم غرق شعف و لذت میشویم و بهره میبریم، به اینکه چه چیز به طرف مقابلمان حس دلگرمی میبخشد فکر نمیکنیم. دنیا را از چشم او نمیبینیم. بنابراین آن زمان که باید حضور داشته باشیم نیستیم، آن زمان که باید گوش شنونده باشیم نمیشنویم، آن زمان که باید باری از دوش دوست برداریم در دنیای خودمان شناوریم و اینجاست که با عدم حضورمان و ناتوانی در دیدن دنیا از چشم دیگری به او آسیب میرسانیم. 
به گمان من همین تفاوت در کیفیت دوست داشتن و دوست بودن است که سبب میشود دوست داشتن لذتبخشتر از دوست بودن شود. دوست داشتن سادهتر از دوست بودن شود. دوست داشتن رقیقتر، خودخواهانهتر و سطحیتر از دوست بودن شود. به گمان من به دلیل همین تفاوت است که ما میتوانیم آدمهای زیادی را دوست بداریم اما انگشتشمارند آنهایی که بتوانیم دوستشان باشیم یا بتوانند دوستمان باشند. 
دنیای امروز ما ایرانیها، دنیای خشن، بیروح و پر آسیبی شده. دنیایی که بسیاریمان توان دوست داشتن را از دست دادهایم. اما در تجربه  من همانها که هنوز توان دوست داشتن دارند هم کمتر توانستهاند گامی فراتر بگذارند و دوست کسی باشند. یک دوست برای شکستن پیله تنهایی کافیست. یک دوست میتواند زندگی را به ناامیدی بازگرداند. یک دوست میتواند رنگ بودنمان را عوض کند. به دوست بودن بیندیشیم.