۳۱ مرداد ۱۳۹۷

شما را به خواندن ادبیات داستانی ایران دعوت می‌کنم- صفر


سالهایی که من در دبیرستان درس میخواندم مهمترین دلیلی که برای خواندن تاریخ ارائه میشد این بود که تاریخ آیینه عبرت است. باید تاریخ خواند تا اشتباه گذشتگان را تکرار نکرد. خواندن تاریخ بیشتر عاملی برای حرکت کردن در مسیرهایی محافظهکارانهتر بود -یا لااقل من تعبیر «تاریخ آیینه عبرت است» را اینگونه میفهمم- که به نظرم بعد از پشت سر گذاشتن یک حرکت رادیکالی مثل انقلاب بازگشت به سطحی از محافظهکاری عجیب نیست. اما سالهای اولیه دهه هفتاد به گمانم چیزی در این گفتمان آرام آرام تغییر کرد. خواندن تاریخ بیشتر پیشنهاد میشد و دلیلی که برای الزام به خواندن تاریخ مطرح میشد این بود که نمیتوانیم بدون دانستن تاریخمان تغییر موثر ایجاد کنیم. به عبارت دیگر تاریخ به عنوان منبع شناخت معرفی میشد و جایی برای مکاشفه بود نه عبرتگیری. سالهای ابتدایی دهه هفتاد که من دانشجو بودم این جمله از زبان استادان در اشکال مختلف شنیده میشد که برای آنکه بفهمیم چرا جایی ایستادهایم که راضیمان نمیکند باید بفهمیم چه مسیری را طی کردهایم که از این نقطه نامطلوب سردرآوردهایم. دو دهه از آن زمان میگذرد و به حق در طول این دو دهه در حوزه تاریخ نویسندگان و مترجمان و ناشران کم کتاب خوب به بازار کتاب نفرستادهاند. اگرچه هنوز حتی از تاریخ دویست سیصد سال گذشتهمان کم میدانیم، اما من فکر میکنم امروز بعد از گذشت دو دهه از آن روزها باید سوال دیگری هم بپرسیم. ما برای آنکه بدانیم چرا امروز در جایی ایستادهایم که مطلوبمان نیست نه تنها باید بدانیم چه مسیری را رفتهایم که به این نقطه رسیدهایم، لازم داریم بدانیم «ما»یی که این مسیر را آمدیم چگونه آدمهایی بودهایم. تاریخ میگوید ملتهای مختلف گاهی شرایط مشابهی را با واکنشهای مشابهی پاسخ دادهاند اما آن واکنشهای مشابه در بستر شرایط مشابه به نتایج مشابه ختم نشده. چرا؟ جواب من اینست که چون داستانملتهای مختلف در شرایط یکسانی قصه، بازیگران متفاوتی داشتهاست. به گمانم در طول این صد و چند سالی که برای «تغییر بزرگ» دست و پا زدهایم هنوز به این نقطه نرسیدهایم که اتفاقها را بخوانیم و کناری بگذاریم و بعد جدای از ماجراهای داستانِملتمان، شخصیتهای درگیر قصه را تجزیه و تحلیل کنیم. ببینیم آدمهایی که تاریخ را ساختهاند- از شاه و وزیرش گرفته تا آدمهای کوچه و بازار- چه آرزوهایی داشتهاند، چه نگرشی به جهان هستی داشتهاند، ضعفهایشان چه بوده، از چه حماقتهایی رنج بردهاند و بالاخره با چه حقارتها و حسرتهایی دست به گریبان بودهاند. شناخت شخصیتهای قصه ملیمان به ما میگوید چرا آن واکنشی که امروز ما انتظار داشتیم در فلان ماجرا از شخصیتهای ماجرا سر بزند، سر نزده. من برای پرداختن به شخصیتهای قصه ملی دلیل دیگری هم دارم. به گمان من ایجاد تغییر در پایانبندی یک داستان زمانی محتملتر است که شخصیت داستانی تغییر کند تا حوادث پیش روی آن شخصیتها. آنکه معتقد است همه چیز از پیش مقدر شده به احتمال زیاد در میدان جنگ همان واکنشی را نشان میدهد که در به تاخیر افتادن سفر تفریحی چند روزهاش. 
اما آدمها را چطور باید شناخت. به گمانم یکی از بهترین منابع پاسخگویی به این سوال که ما، بازیگران چند صد ساله زندگی مدرن ایران کیستیم، ادبیات ماست. ادبیات داستانی مدرن ایران به لحاظ چیستیاش تفاوتی با نمونههای اروپاییاش دارد. بسیاری از نویسندگان داستان مدرن ایرانی نه برای تولید یک اثر هنری که در اعتراض به وضع موجود- اعم از سیاسی و اجتماعی و فرهنگی- دست به قلم بردهاند. بعضیهاشان در دورههایی مثل سالهای ابتدایی دهه بیست به قصد افشاسازی آنچه در دوره استبداد رضاخانی بر مملکت رفته بود دست به قلم شدند- چیزی که امروز آن را بیشتر وظیفه روزنامهنگاران میدانیم- بعضیهاشان در سالهای دهه چهل که انقلاب سفید محمدرضا شاه بخش بزرگی از جامعه روستایی را با خطر نابودی مواجه کرده بود - که از بین هم رفت- به قصد ثبت تاریخی آنچه داشت به سرعت از زندگی و تاریخ ایرانی محو میشد شروع به نوشتن کردند -چیزی که امروز بیشتر در حوزه وظایف انسانشناسی و فرهنگشناسی طبقهبندی میشود-. ادبیات داستانی مدرن ایران، دغدغهاش در طول صد و پنجاه سالی که از عمرش میگذرد کمتر سرگرم کردن و به هیجان آوردن خواننده بوده است. این مسئله بیربط هم نیست. در شرایط انقلاب مشروطه که زودهنگام و غافلگیرکننده بود و هرج و مرج بعدش و دیکتاتوری به قدرت رسیده به ضرب کودتایی که به دنبالش آمد و تهاجم بیگانهاش و بعد استبداد شاهی که از کمبود اعتماد به نفس و بدگمانی رنج میبرد برای نوشتن از عشقهای داغ یا هیجان کشف راز یک قتل یا پرداختن به فانتزیهای ذهنی جایی باقی نمیماند. 
این روزها آدمهای اطرافم زیاد از سرخوردگیهایشان میگویند، از رویاهای برباد رفتهشان، از اینکه چه باید میبودیم و چه شدیم. حتی کار به جایی رسیده که نوجوانها هم حسرتزده از آنچه سهمشان بوده و به آن نرسیدهاند میگویند. راستش من که کارم ادبیات است دنیایمان رو جور دیگری میبینم. من که از آدمهای صد سال پیش خواندهام و به ناتوانیها و ضعفها و حقارتهای متاثرکنندشان فکر کردهام گمان میکنم مسیری که سینهخیز و به ضرب و زور چوب زیر بغل و چماق بالای سر و شماتت خودی و تحقیر بیگانه آمدهایم نه تنها بد نیست که قابل ستایش هم هست و مهمتر از آن به گمانم بسیاری از آنچه امروز از آن با عنوان «چیزی که باید میشدیم» حرف زده میشود اساسا در توان به منصه ظهور رساندن آدمهایی که من قصهشان را خواندهام نبوده یا اصلا برای آن رویا حرکتی نشده بوده. اینها را گفتم تا باب نوشتن از ادبیات ایران را باز کنم و در ضمن به عنوان یک نویسنده ایرانی بخواهم ادبیات ایران را با دید تازهای بخوانید. نه برای سرگرم شدن، نه برای به هیجان آمدن، نه به دنبال طرح و پاسخگویی به یک پرسش فلسفی، یا همزاد پنداری، کنده شدن از دنیای واقعی یا همراه شدن با یک قهرمان متفاوت، که برای شناخت مردمی که ایران را در این صد و چند سال گذشته ساختهاند. برای پاسخدادن به این سوال که اجداد دو سه نسل قبل از ما واقعا چه در چنته داشتند، از علم و فرهنگ و اندیشه گرفته تا قوه اراده و دلیل کافی برای حرکت. و آنچه ما امروز بعد از سه یا چهارنسل انتظار داریم داشته باشیم بر اساس پتانسیل و بستر شخصیتهای قصهمان چقدر انتظار و خواسته موجه و معقولیست و یک سوال مهمتر که باید به آن جواب بدهیم و ادعا میکنم ادبیات ایران میتواند در پاسخدادن به آن کمک زیادی کند اینست که آن ایدهآلی که امروز حسرتش را میخوریم برای منصه ظهور رسیدن به  چه بازیگرانی با چه توانایی نیاز دارد؟ و آیا ما امروز آن تواناییها و مهارتها را داریم. اگر به این سوال پاسخ دادیم آنوقت میتوانیم بگوییم شخصیتهای قصه ایران فردا برای ساختن رویایشان آمادهاند و حق داریم و میتوانیم یک گام به جلو برداریم و بپرسیم حالا کدام ماجرا این شخصیتها را به آن خواسته پایان قصه خواهد رساند.

۱۷ تیر ۱۳۹۷

قمر در عقرب


اوضاع قمر در عقرب است. دلار ساعت به ساعت بالا و پایین میشود. مسکن چهل درصد رشد قیمت داشته. میوههای تابستانی محصول وطنی چنان گران شدهاند که باید فقط نگاهشان کنی و بو بکشیشان. اما بازار تجریش در عطر غنچههای محمدی شناور است. باور کنید. من همین شنبه گذشته تجربهاش کردم. بازار تجریش مثل همیشه نبود. هیچ چیز مثل همیشه نیست. ترس و خشم از سر هر بام و هرهای- اگر هرهای مانده باشد- سرک میکشد. بازار تجریش پر بود از دستفروشهایی که تنها غم، مهمان چشمخانههایشان نبود. بازار تجریش پر بود از چشمهایی که در عمقشان عجز و وحشت نشسته بود- زندگیی به شماره افتاده- اما باور کنید نه تنها همین بازار تجریش در عطر گل محمدی شناور بود که در فضای آکنده از ترس و فقر و عجزش صدای گیتار پسر جوانیپیچیده بود که اگر چند دقیقهای پای ساز زدنش و آن لبخند گاهگاهیاش مینشستید فکر میکردید تصویری از بهشت و جهنم به اشتباه روی هم افتاده است. 
اوضاع قمر در عقرب است. ینگه دنیا که مهد تمدن است در دست دیوانهایست که کمر به قتلمان بسته. از گفتنش واهمهای ندارد. حالا هم ما میدانیم او جنازههامان را میخواهد و هم او اعلام میکند که مرده ما برایش بهتر از زندهمان است. البته این شرایط تازگی ندارد. یک بار هم آن یکی ابرقدرت در سالهای پایانی حیات قاجاریها چنان کمر به قتلمان بست که قحطی دامن کشور را گرفت و این سرزمین بیشتر از نیمی از جمعیتش را از گرسنگی از دست داد و مردم که از گرسنگی به گوشت مرده همسایههاشان پناه آوردند قراردادی جلویمان گذاشتند که به موجبش افتخار مستعمره بودن حضرت ملکه را پیدا میکردیم. اوضاع همان است. آینده تاریک است اما در این تاریکی که باید با سوسوی فیلترشکنها راهت را به این سایت و آن شبکه اجتماعی باز کنی یک ساعت بعد از پایان کنکور ۹۷ شاگردان قدیمیات پیغام میدهند که «کلاس داستاننویسی ما چی میشه» و تو در حالیکه مشغول خواندن خبری درباره شرکتهای دریافت کننده ارز دولتیهستی بلافاصله جواب میدهی «میذارم. شماها بخواین میذارمو فتیله کلاس داستاننویسی را بالا میکشی. پوشه کلاسهای نوجوانهایت را برمیداری و انگار نه انگار در این یک سال گذشته پول ملی کشورت به خاک سیاه نشسته به خودت میگویی «خب سال پیش تا کجا رسیده بودیم؟» و کاغذ نو برمیداری و خودنویس و ادامه طرح درس امسال را میزنی و به خودت میگویی «گور پدر ارزش ریال. چهار سال از این هشت نفر چنان داستان نویسهایی ساختهام که محال است ردشان بر ادبیات بیست سال آینده این سرزمین نماند»
اوضاع قمر در عقرب است. آب نیست. میگویند صرفهجویی کنید. اما یک هفته است آب از روی پل سیدخندان از محل شلنگهای آبیاری گلدانهای احمقانه روی پل شره میکند. چند روز در فضای عمومی فحش میدهم. بعد خیلی روشنفکرانه در توییتر فحش میدهم. بعد حالم از خودم به هم میخورد. به شکایات شهرداری خبر میدهم. پرونده شکایت تشکیل میدهم. آب هنوز شره میکند. به یکی از دوستانم در خبرگزاریی خبر هدررفت آب را میدهم و ازشان میخواهم اگر میتوانند گزارشی تهیه کنند. دلم آرام نمیشود. آب همچنان شره میکند. من همچنان به مخاطب نامشخصی فحش میدهم. زیر حساب توییتری یکی از شورای شهریها در مورد شره آب از پل سیدخندان مینویسم. اوضاع قمر در عقرب است. ارز چهارهزار و دویست تومنی زبان بسته به حساب شرکتهایی سرازیر شده که وجود خارجی ندارند. درست مثل آب روی پل سیدخندان که جایی میریزد که قرار نیست موجود تشنهای را سیراب کند. فحش میدهم. اما بالاخره شره آب قطع میشود. زیر پل خشک است. نفس راحتی میکشم. دلم نمیخواهد پل سیدخندان خراب شود. من سالها با ماشین پدرم از روی این پل رد شدهام و سالها به دهها بالکنی نگاه کردهام که پر بود از خنززپنزرهای جنگزدهها و سالها پدرم میگفت باید شهر این مردم را دوباره بهشان برگردانم. میگفت بهشان مدیونم. میگفت آنها کشور مرا به من برگرداندهاند و من حداقل کاری که میتوانم بکنم اینست که شهرشان را به آنها بازگردانم. پدرم مرده. عزیزترینهایی که میتوانستیم با هم شهر جنگزدهها را به آنها برگردانیم مهاجرت کردهاند و من تنها کاری که توانستهام بکنم نوشتن قصه همان هتل لعنتی و همان بالکنهای پر از خنزپنزر لعنتی‌‌ست. رمانی که شش ماه است تمام شده و دارد در کشوی میزم خاک میخورد. من فحش میدهم. اوضاع قمر در عقرب است. با اینحال ایدههای تازه به ذهنم هجوم میآورد و عطش نوشتن رمان نو غرق لذتم میکند. 
اوضاع قمر در عقرب است. جمعه است. بسته پیشنهادی اروپاییها خوب نبوده. اینجا و آنجا اعتراض است. ما روبهروی باغچهای که تا دو سال پیش میشد در اوج تیرماه زیر سایه درختان گردویش ساعتها کتاب خواند و خوشههای سنگین از آلبالویش تو را به بهشت میبرد نشستهایم و به درختان خشکیده و بیبرگ آلبالو و گردو نگاه میکنیم و همانطور که به گوجهفرنگیهای سه سال پیش و نعناعهای چهارسال پیش فکر میکنیم از این میگوییم که شاید مشکل در دلار و ریال و این جناح و آن بسته نیست. کنار هم نشستهایم. یک معلم آواز، یک معلم ساز و یک معلم قصهنویسی و میگوییم شاید مشکل از نبود سرسختی کافیست. شاید از نفهمیدن روح جنگجوییست که امروز به آن نیاز داریم و فکر میکنیم چه باید کرد و فکر میکنیم چه باید کرد برای سه معلم هنر سوال سنگینیست و لیز میخوریم به دنیای نوجوان ها و به نیازمان و یکی میگوید جای «دانستن» اینکه دیگران در چنین بحرانهایی چه کردهاند شاید باید روح زمانهشان را «حس» کنیم. و فکر میکنیم شاید من به جای درس دادن فهم تاریخی ادبیات فلان کشور و آن یکی جای یاد دادن موسیقی همان کشور باید بنشینیم و ببینیم چطور میتوانیم آموزشمان را چنان در هم بیامیزیم که هنرجوی ما به جای شنیدن نتی یا خواندن کلماتی روح زمانه یک ملت را در بزنگاهش بفهمد و طرح میزنیم و جلو میرویم و اوضاع قمر در عقرب است. اما باور کنید که طرح ما به زودی جامه عمل میپوشد و نوجوانهای من که دیگر در آستانه جوانیاند خواهند نوشت و من رمان تازه قلم خواهم زد و نترسید و نروید و اگر خواستید ریالهایتان را دلار کنید و ایرانتان را کانادا، قبلش سری به بازار تجریش بزنید و ببینید چطور دستان خالی و چشمان مستاصل در عطر غنچههای رز و نوای گیتار و لبخند بیپروای نوازندهای جوان شناور است و به یاد آورید که ما مسئول گلمان هستیم. مسئول غنچههای گلمان حتی وقتی اوضاع قمر در عقرب است.