۱۵ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گزارش يك سرقت، روز دوم


آقاي عين نجار ماهريست و مدتي ست كارهاي چوبي مان را دستش مي سپريم. مردي ست ميانسال، خونسرد و دقيق. سرما پوستمان را كنده بود و همان شد كه قبل از ساعت نه صبح خبرش كرديم. بايد موقتا هم كه شده فكري به حال در مي كرديم وگرنه در آن سرما نه ماندن در خانه امكان پذير بود و نه ترك آن. آقاي عين نيم ساعته رسيد و اولين حرفش اين بود: "حالتون رو مي فهمم، خونه ما رو سه ماه پيش دزد زده. خيلي حال بديه، خيلي بد." دلم ريخت. ته نگاهش رد دردي بود كه هنوز من درست نمي فهميدمش و همين نفهميدن مرا ترساند. فكر اينكه هنوز آزار بيشتري در راه است ترسناك بود. آزاري بيشتر از صرف از دست رفتن دلبستگي هاي زندگي ات، حاصل تلاشت براي پول درآوردن از راههاي غيرميانبر در اين سراي مردمان نااهل و بدتر از هر دوي اينها احساس گند اينكه غريبه اي گوشه گوشه خانه ات را لمس كرده، به وسايلت دست زده و به خصوصي ترين كنج هاي امن خانه ات سرك كشيده؛ به جاهايي كه تو از چشم آشنا هم دور نگه داشته اي. آقاي عين بساطش را كه پهن كرد حرف زدنش هم شروع شد. بريده بريده و در هم حرف مي زد. انگار مطمئن نبود چيزي را كه نوك زبانش است بايد بگويد يا نه. اول از دزدي خانه اش گفت. اينكه جايي مهماني دعوت بودند، از در خانه رفته اند بيرون و دخترش داد زده "بابا كليد رو بده در رو قفل كنم". سناريوي آقاي عين اين بود كه گوش هاي دزد بي شرف همان لحظه خبر خالي بودن خانه را از دختر شنيده. هر ضربه اي كه به در ريش شده مي زد از يادآوري آن روز بيشتر عصباني مي شد.
_ دختر بي فكر! آخه واسه چي تو كوچه داد مي زني بابا كليد رو بده. مگه خودت كليد نداري.
سرش را از روي تاسف تكان مي داد اما انگار دلش آرام نمي شد. گاهي با خودش حرف مي زد، گاهي با ما و گاهي انگار با در: "خودش كليد داره، بچه هم نيست، ولي حال نداره كليده رو از جيبش دربياره. خب دست كن تو كيفت. واسه چي كيف به اون گندگي رو گرفتي دستت پس. انقده آشغال مي ريزي توش، نمي توني يه كليد پيدا كني.
صحبت ها آرام آرام از توصيف صحنه سرقت و وسايل به سرقت رفته به روند پيگيري رسيد. آقاي عين دو به شك پرسيد.
_ خب حالا الان به شما  گفتن كجا بايد برين؟
_ دادسرا بعدشم بايد بريم آگاهي شماره فلان.
هيچ تصوري از دادسرا نداشتم. از اسمش فكر مي كردم بايد جايي باشد كه به داد ما برسد. هر چه بيشتر از دادسرا حرف ميزديم احساس مي كردم كمتر مي فهمم دادسرا دقيقا چه نقشي دارد. تلفن ها به كار افتاده بود و همان چند نفري كه از جريان خبر دار شده بودند پيغام مي دادند كه بدون آشنا كاري از پيش نمي بريد. اين جور مواقع حتي فكر هم نمي كني به چه كسي رو بيندازي و به چه كسي نه. من براي هر كسي كه فكر مي كردم ممكن است بتواند پاي آشنايي را به داستان باز كند پيام كمك فرستادم. آقاي عين لابه لاي گفتگوهايمان نظر مي داد: "آشنا نداشتين هم مهم نيست، همونجا اين پا اون پا كنين، آدمش مياد سراغتون." من با چشمهاي گرد شده سعي مي كردم بفهمم چه مي گويد.
_ سراغ شما هم اومدن؟
_ خب بايد نشون بدين كه منتظرين. من والا بلد نيستم از اين كارا بكنم. ولي چند نفر همونجا بهم گفتن وايسا آدمت مياد.
_خب يعني اينا دزد شناساي محلن يا چي؟
_ بالاخره وقتي يكي هست مي ره چكت رو پول مي كنه، حتما يكي هم هست كه وسايل دزديت رو پس مياره. حالا مال ما طلا بوده، مي گم يارو مي ره آبش مي كنه. تار و كامپيوتر رو كه نمي تونه آب كنه، مال خر خودش رو داره.
حرفش بي ربط هم نبود. چرا مال خر، مال دزدي مرا به خودم نفروشد. معامله اي بي دردسر و دو طرف راضي.
دايي وسط اين گيج زدن ها زنگ زد و تلفن قاضي بازنشسته فاميل را داد. گفت تماسي بگيرم و ببينم دقيقا مراحل كار را چطور بايد پيگيري كنم. زنگ زدم. ماجراي شب پيش را كه تعريف كردم دوجين سوال پرسيد و بهت زدگي اش از پاسخ هايم ته دلم را خالي كرد. بهتش حرفهاي آقاي عين را صحه مي گذاشت. آقاي قاضي از صداي گرفته ام تشخيص داد بدجور نااميدم كرده. نقاب بدبيني اش را برداشت. گفت اميدوار باشم و فقط به اين فكر كنم كه مال دزدي من الان كجا مي تواند باشد.
_ ايني كه مي گم نه اينكه جادو جنبلي جاي مال دزدي رو پيدا كني. ولي اينجوري ذهنت از تشويش دور مي شه، متمركز مي شه . اونوقت مي توني يه چيزايي پيدا كني.
حرفش برايم معنايي نداشت. مگر مي شد در آن شرايط به چيز ديگري هم فكر كرد. با اين حال با دقت به بقيه حرفهاي آقاي قاضي بازنشسته گوش دادم. از روند تشكيل پرونده شكايت گفت و در آخر هم اضافه كرد مطمئن شوم پرونده ام، پرونده الكي نيست؛ يكي از همين پرونده ها كه صرفا جهت ثبت سرقت تشكيل مي شود و پيگيري درست و حسابيي ندارد. گفت مطمئن شوم شكايت نامه درست تنظيم شده، همه چيز ثبت شده و داديار حرف ما را شنيده.
يكي يكي حرفهاي قاضي را براي عليرضا توضيح دادم. تجربه آقاي عين در يك مورد به كمكمان آمد. همان موقع كه رسيده بود عكس و فيلمي از در شكسته تهيه كرده بود. راستش از اينكه هيچكدام از دو مامور شب قبل چيزي بابت تهيه چند عكس از صحنه سرقت نگفته بودند شاكي شدم.
عليرغم همه بدبيني هاي آقاي قاضي من به برداشت از كارت ها اميدوار بودم. دو برداشت از دو كارت بانكي سرنخ كمي نبود. به نظرم خريد با كارت دزدي آن هم كمتر از يك ساعت بعد از سرقت فقط از يك دزد ناشي برمي آمد. برداشت از كارتها را با هيجان براي آقاي عين تعريف كردم:
_طرف وقتي بيست تومن پول نقد برده واسه چي بايد ده هزار تومن قبض پرداخت كنه؟
عليرضا گفت: احتمالا يكي شون بچه ناشي بوده، اصلا هم به ريسش نگفته كارت رو بلند كرده، وگرنه يارو با دو ضرب ديلم در تمام چوب رو شكسته، بالاخره كار بلده.
من از اينكه كارت ها را سوزانده بوديم پشيمان شده بودم. اگر كارتها فعال مانده بود مي شد اميدوار بود ردهاي بيشتري به دست آيد. آقاي عين اما مي گفت مهم رد نيست، مهم اينست كه كسي دنبال گرفتن دزد نيست. حرفهايش مثل نيشتر اذيتم مي كرد. دلم نمي خواست حرف هايش را بشنوم.
_ كسي واسه مال من و شما دلش نمي سوزه. دور از جون شما اصلا آدم حساب نمي شيم. مي ري مي بيني بيست تا آدم ديگه عين تو اومدن. همه وضعيت شما. بعد كسي كار انجام نمي ده. اصلا تو خودت متهمي. همينكه پات برسه كلانتري يعني متهمي. مي ري، يارو داد مي زنه بنويس! مالباخته... يه جوري مي گه مالباخته انگار تو گناهكاري، انگار مي خواد بگه خاك تو سرت كه نتونستي چهارتا تخته پاره ت رو نگه داري.
نمي دانم چرا دلم براي آقاي عين بيشتر از خودمان سوخت. شايد براي اينكه فكر مي كردم ما لااقل برگ برنده اي داريم. از شب قبل غير از چاي لب به چيزي نزده بودم. تنها چيزي كه دلم مي خواست اين بود كه با پاك كننده ها بيفتم به جان خانه و رد كثيف يك مهاجم به زندگي ام را پاك كنم. اما توان تكان خوردن نداشتم. عليرضا مي رفت و مي آمد. تازه متوجه شده بوديم درب شمالي خانه هم دوست و حسابي بسته نمي شود و لازم است قفلش عوض شود. چند نفري از همسايه ها جمع شده بودند و هر كس براي ايمني بيشتر نظري مي داد.
شوك اتفاق شب قبل كم كم اثرات خودش را از بعد از ظهر نشان داد. سر درد، لرز، و وز وز گند گوشهايم كه قطع نمي شد. آقاي عين به اولين مهره دومينوي همان تشويشي كه قاضي بازنشسته از آن حرف زده بود تلنگري زد.
_ در بغلي تون ديدين؟ قفلش خيلي راحت تر از شما وا مي شه. يارو چرا اونجا رو نزده؟
خبر بعد از ظهر به آدم هاي بيشتري رسيده بود و حالا بعد از چند ساعت فكر كردن هر كس نظريه اي براي خودش داشت " تازگيا غريبه خونه تون نيومده؟"، "دشمن ندارين؟"، "طرف تو همين ساختمونه، كي مي دونسته شما كي مي رين بيرون؟ يارو كيشيك هم اگه مي داده جلوي در شمالي كيشيك مي داده، شما از اون طرف رفتين بيرون، چطوري فهميده؟"، "اصلا مال شما سرقت نيست، يارو اومده بوده حال گيري، كي آخه تار مي بره و كلاه شاپو،پول و طلا رو هم واسه رد گم كني برده بگه دزدي بوده"
نظريه هايي كه با قطعيت بيان مي شد تمامي نداشت، من خسته بودم و همان اندك تواني كه بايد جمع مي كردم تا بتوانم حدس بزنم چرا خانه ما از بين چهار واحد خالي آن شب انتخاب شده در پريدن از شاخه اين حدس و گمان به آن يكي از دست رفته بود. كار آقاي عين حوالي عصر تمام شد. خوابم مي آمد اما پلك هايم روي هم نمي نشست. من و عليرضا هر كداممان گوشه اي از خانه در دنياي خودمان فرو رفته بوديم. من در خشم خودم دست و پا مي زدم. خشم از مورد تجاوز قرارگرفتن، خشم از بي دفاع بودن و ميل شديدم به انتقام گيري. به پس گرفتن همه آنچه سرقت شده بود. همه آنچه براي داشتنشان زحمت كشيده بودم ، ميل به محاكمه فرد خاطي.
ساعت هشت مثل خوابگردها اتاق ها را قدم به قدم گز مي كردم. از پشت اين ميز به پشت آن ميز. از پذيرايي به پشت ميز ناهارخوري. مي خواستم به تك تك وسايل خانه ام درست بيست و چهار ساعت بعد از سرقت اطمينان بدهم امنيت بازگشته.
از دست رفتن حس امنيت تجربه غريب ترسناكي ست. تمام آن يك ساعتي كه گوشه و كنار خانه را گز مي كردم، به وحشت تمام نشدني تن هايي فكر كردم كه حريم امنيتشان را دست متجاوزي دريده، به شهرهايي كه ناگهان كوچه هايش به اشغال غريبه ها درآمده، به دفترچه روزنوشت هايي كه خصوصي ست، به داشته هاي صفر و يكي مان كه خصوصي ست و به راحتي حريم خصوصي اش مورد تجاوز و سواستفاده ديگري قرار مي گيرد.
ساعت از ده گذشته بود كه آقاي ح تماس گرفت. تازه رسيده بود و در شكسته ترسانده بودتش. بايد به مدير ساختمان خبر مي داد و نمي دانست خانه مدير ساختمان را دزد زده. جريان را برايش تعريف كردم و پرسيدم آيا راهي هست كه بشود به عابربانكي كه پول برداشته شده و فيلم دستگاه عابربانك دسترسي پيدا كرد. از من خواست پيامك هاي دو برداشت را برايش ارسال كنم. شب به نيمه نرسيده آقاي ح دوباره تماس گرفت. گفت پول دقيقا در چه ساعتي از عابر بانك كدام شعبه برداشت شده. برايمان اطلاعات بيشتر از اين هم داشت. سارقين از يك دستگاه پوز هم موجودي گرفته بودند. بايد دستگاه پوز شناسايي مي شد.

۹ آذر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

گزارش يك سرقت، روز اول- قسمت اول و دوم

هوا سرد بود و هيچ راه نداشت براي سينما رفتن از خانه بيرون بزنيم. اما چند تلفن بالاخره ما را در عصر يكي از سردترين روزهاي پاييز از خانه بيرون كشيد. بيرون زدنمان كاملا اتفاقي بود و پيش بيني زماني براي بازگشت بيشتر از دو ساعت نمي شد. بر خلاف هميشه چراغ هاي پذيرايي كه از درب شمالي خانه هم ديد دارد را روشن گذاشتم. فكر كردم چند روز آسمان ابري گلدان هايمان را دلگير كرده. حدود هفت و نيم  آپارتمانمان را در طبقه پنجم يك ساختمان ده واحدي ترك كرديم و سه ساعت بعد برگشتيم.
لحظه هاي شوك لحظه هاي عجيبي هستند.من بعد از سالها تجربه شوك هاي سخت هنوز نمي فهمم در لحظه دريافت اطلاعاتي كه تكان دهنده اند مغزم چطور كار مي كند. نمي دانم چرا باز بودن درب كشويي و شكسته بودن درب خانه مرا وادار به هيچ واكنش عجيبي نكرد. به نظرم مي ايد چنان وارد خانه شدم انگار وارد يك گالري مجسمه شده باشم. از آشپزخانه به پذيرايي مي رفتم، از آنجا به اتاق خواب، اتاق كار خودم و عليرضا و به كوهي از وسايلي نگاه مي كردم كه همه جا پخش بود. تشك وسط اتاق بود. تخته تخت ها از جا درآمده، محتواي كشوها پخش زمين، پاسپورت و شناسنامه ها زير تخت. لباسها انگار در فرآيندي آب شده و از كمدها سرريز شده بود. لنگه جورابها، كمربند و كاغذ و خودكار، جعبه هاي خالي بالاي كمدها همه جا به چشم مي خورد. تابلوها كج و معوج، در همه كمدها باز، و اسباب و اثاثيه روي هر دو ميز تحريرمان ناپديد شده بود. از لبتاپ ها گرفته تا پيپ و فندك و خودنويس. فقط صداي عليرضا را مي شنيدم كه مي گفت به صد و ده زنگ بزنم.
ريتم كند و يخ زده حرف زدنم به نظرم عجيب مي آمد. به پليس صد و ده مي گفتم به خانه مان دستبرد زده اند. صداي پشت خط را مي شنيدم كه مي گفت خونسردي ام را حفظ كنم و من فكر مي كردم مگر خونسرد نيستم. تا رسيدن پليس صد و ده انگار موجودي كه حرف مي زد، راه مي رفت و سعي مي كرد در آن بازار شام تشخيص دهد چه چيزهايي به سرقت رفته، من نبودم. به هيچ چيز نمي توانستم دست بزنم، خشونتي كه كاشانه ام را به هم ريخته بود برايم قابل تحمل نبود. با اشيا باقيمانده خانه ام حرف مي زدم و به در و ديوار خانه ام اطمينان مي دادم بابت دريده شدن امنيتش از او نمي ترسم، تركش نمي كنم و دوستش خواهم داشت.همسايه ها يكي يكي از راه مي رسيدند و چنان با تعجب مي پرسيدند چه شده، انگار سارقين در را با پر باز كرده بودند. درب تمام چوب قديمي خانه تقريبا ريش ريش شده بود. سارقين بعد از باز كردن قفل كتابي درب كشويي، براي رد شدن از مانع دوم به جان در افتاده بودند. ضرب ديلم چارچوب آهني را هم كج كرده بود. سارقين دور قفل ها را چنان كنده بودند كه قفل از جا دربيايد. اين همه كار بدون سر و صدا امكان پذير نبود و همين تحمل نگاه هاي شگفت زده همسايه ها را سخت تر مي كرد. مامور پليس در كمتر از نيم ساعت از راه رسيد. پسر جواني كه از من بهت زده تر بود، درست و حسابي نمي توانست حرف بزند و رفتارش چنان ناشيانه بود كه به نظرم مي آمد اين اولين ماموريت كاري اش است. نگاهي به خانه انداخت و پرسيد آيا سرقتي هم صورت گرفته يا نه. سرقت را به مافوقش گزارش كرد و گفت منتظر مامور آگاهي بمانيم. براي ما كه زندگيمان بر باد رفته بود بي تفاوتي مامور پليس به اندازه خود دزدي شوك بود. من به خودم دلداري مي دادم كه هنوز نيروي اصلي نرسيده.
مامور آگاهي با تاخير بيشتري آمد. در حقيقت فقط مسئول انگشت نگاري بود؛ مردي لاغر با يك ماسك روي صورتش. حوصله شنيدن حرفهاي ما را نداشت. طبيعي هم بود. از صبح يك مشت جيغ جيغ پر اضطراب مي شنيد و كارش تمام روز اين بود كه با يك قلموي نه چندان بزرگ پودرهاي سياه و سفيد را روي اشيا بكشد شايد اثر انگشتي بگيرد. همان ابتداي كار حاليمان كرد زياد حرف نزنيم. با خودش حتي يك چراغ قوه نداشت و وقتي گفتم در خانه چراغ قوه ندارم شاكي شد. موبايل ها به كمك آمد. چند كشو و فايل مدارك را كه حدس مي زديم لاجرم بايد دست خورده باشد انتخاب كرد و بساط را روي پاركت پهن كرد، مامور وظيفه آگاهي گرد سياه را روي پوشه ها و كشوها پخش مي كرد و اگر يك لحظه خواست پرت مي شد و نور موبايلت را جاي درست نمي انداختي چنان تشر مي زد انگار به شاگرد تازه كار نوجوانش دستور مي داد.  جواب انگشت نگاري اين بود كه چيزي پيدا نشده و براي من جاي اين سوال باقي ماند كه چطور اثر تازه اي از انگشت هاي ما نمانده بود.
مامور انگشتا نگاري صورت جلسه را تنظيم كرد. از ما ميپرسيد چه چيز سرقت شده و ما سعي مي كرديم ليست اوليه اي از اشيا سرقت شده بدهيم. طلا، پول، مدارك بانكي با همه متعلقاتش، كامپيوترها، آي پد، تخته نرد قديمي پدرم، دوربين عكاسي...
تازه بعد از رفتن مامور آگاهي حواسمان جمع شد و متوجه پيامك هاي برداشت پول شديم. سارقين يك ساعت و نيم بعد از خروج ما از خانه اولين برداشت بانكي را انجام داده بودند.
به غير از شماره پشت كارت بانك پارسيان كه پاسخ نمي داد كار سوزاندن بقيه كارت ها آسان پيش رفت، به خصوص كه من شماره امور مشتركين كليه بانك هايي كه حسابي در آن داشتيم را به ليست تلفن هاي موبايلم اضافه كرده بودم.
منظم كردن خانه تا صبح طول كشيد. در طول مرتب كردن خانه كم كم متوجه مي شديم ليست سرقتي ها بيشتر از آني ست كه تصور مي كنيم. دردآورترينش از دست رفتن تارهايمان بود؛ يادگار دوران جواني مان و خاطرات مادربزرگ ها و پدربزرگ هايمان. تسبيح شاه مقصود اين مادربزرگ، تسبيح مرمر آن يكي، ساعت زنجيري اين پدر بزرگ، اولين ساعتي كه پدرم به مچم بسته بود و عكس هاي سياه و سفيد قديمي خانوادگي. سرقت پول و كارت بانكي و مدارك ديگر برايمان مهم نبود. همه شان المثني داشت اما خاطره ها باز نمي گشت.
در شكسته بود و سرماي شش هفت درجه زير صفر تا دل و جان نفوذ مي كرد.

۱ مهر ۱۳۹۵ ه‍.ش.

یکم: جنگ


به نظرم آنچه آدم‌های یک نسل را شبیه هم می‌کند و به آنها اشتراکاتی می‌بخشد که می‌شود بهشان گفت یک نسل، مجموعه‌ای از تجربیات مشترک است. کودکان جنگ، بچه‌های دهه شصت حافظه تاریخی مشترکی دارند. بمباران‌، اعلان وضعیت خطر، پناهگاه‌، جیره‌بندی مواد خوراکی، یک شکل بودن وسایلمان از لباس گرفته تا مداد و پا‌ک‌کن، شعارهایی که سر صف‌ می‌دادیم و هراس‌هایی که هر کداممان فکر می‌کردیم مختص خودمان است اما بین همه مشترک بود؛ هراس‌هایی که به بخش احکام کتاب دینی برمی‌گشت، هراس‌هایی که به داشتن ممنوع‌ها در خانه مربوط می‌شد و هراس‌هایی که ریشه در یک اگر ترسناک داشت؛ اگر صدام پیروز شود چه؟ جنگ بی‌شک یکی از ارکان تعریف‌کننده هویت آنهایی‌ست که امروز دهه سی و چهل زندگی‌شان را می‌گذرانند؛ بخش بالغ فعال جامعه که معیارهایی نسبتا نهادینه شده و تثبیت‌شده دارد، دیگر کمتر نیازمند تایید دیگران است و می‌تواند حالا عقاید و افکارش را با ترس کمتری بیان کند یا اگر خودش جرات زیستنش را نداشته، آن را به فرزندانش منتقل کند. به نظرم می‌آید اگر بخواهیم پیش‌بینی کنیم جامعه بیست سال بعد چه معیارهای اخلاقی دارد، مبانی فلسفی زیستی‌اش چیست، آرزوهای ملی، حسرت‌های ملی و عقده‌های حقارت ملی‌اش کجاست باید دید چه بر سر کودکان جنگ آمده.
جنگ جریان عجیبی‌ست. در تعریف جنگ، آن را شرایط غیرعادی تعریف می‌کنند. شرایط غیرعادی یعنی شرایطی که معیارهای سنجشش بر منطق و حتی عقل‌گرایی الزاما منطبق نیست. جنگ قانون خودش را دارد. اتحاد برای برد ضروری‌ست و الزام به اتحاد خیلی رفتارها را توجیه می‌کند. جنگ سطح متفاوتی از خشونت را تعریف می‌کند. جنگ به مفاهیمی چون آرمان، وطن، دارایی، ملت، قضاوت و ... بار معنایی جدیدی می‌دهد. این تغییرات، آرام و پیوسته نیست. تغییراتی که جنگ به جامعه تحمیل می‌کند ناگهانی‌ست و همین ناگهانی بودن تنش‌زایش می‌کند. می‌تواند در ابعاد فردی شوک‌های روانی وارد کند و منگی و گیجی و لنگ‌درهوایی در نسلی به‌وجود آورد.
اینها را گفتم که پاسخی شوند برای این سوال را چرا باید الان از جنگ بخوانیم و از جنگ بنویسیم. دغدغه من از نوشتن و خواندن از جنگ پیدا کردن مقصر و قهرمان آن دوره نیست، دغدغه‌ام حتی ثبت گذشته نیست. گذشته، گذشته و باید به فردا فکر کرد. اما راه نسل فردا از میان دستان جامعه میانسالی می‌گذرد که هشت سال از آسیب‌پذیرترین دوران زندگی‌اش را در جنگ گذرانده. برای فهمیدن آدم‌هایی که امروز با شما قرار ملاقات می‌گذارند و سر قرارشان حاضر نمی‌شوند، تعهد انجام کاری را به عهده می‌گیرند و آن را تحویل نمی‌دهند، بی‌آنکه برایشان بردی داشته باشد زیرپایتان را خالی می‌کنند، در موقع نیاز تنهایتان می‌گذارند، همیشه آشوبند و آرامش به دنیایشان راه پیدا نمی‌کند، دغدغه رفتن دارند و اگر رفته‌اند دغدغه درست و حسابی کندن ولشان نمی‌کند و پر از بغض و حسرتند بی‌آنکه دقیقا بدانند چه مرگشان است باید از جنگ خواند. نه از تاریخ جنگ که از آنچه جنگ با روان آدمی می‌کند.
کتاب‌هایی که خواسته مرا برآورده کند کم نوشته شده. با این حال سه پیشنهاد مهرماهی برای شناخت بهتر جنگ دارم. اول "زمین سوخته" احمد محمود. اگر کتاب‌های محمود را خوانده باشید-‌ به خصوص همسایه‌ها را-‌ و بعد زمین سوخته را دست بگیرید همان چند صفحه اول متوجه می‌شوید قلم داستان، قلم همسایه‌ها نیست. قلم ضعیف است و گاهی حتی داستان پریشان می‌شود. اما این قلم کسی‌ست که در جنگ، از جنگ می‌نویسد؛ نه به عنوان یک تماشاچی، به عنوان یک آسیب‌دیده جنگی. داستان به شما می‌گوید جنگ چطور زندگی را در یک شهر آرام آرام می‌کشد. نه اینکه زندگی به جای دیگری کوچ کند، جنگ چنان تیشه بر ریشه یک شهر می‌زند که بازگشت زندگی به آن اگرنه غیرممکن که لااقل بعید می‌نماید. کتاب را نشر معین منتشر کرده و همچنان منتشر می‌شود. دوم "من قاتل پسرتان هستم" احمد دهقان. مجموعه داستانی از نویسنده‌ای که تجربه دست اول از جنگ دارد. بیشتر داستان‌ها تم ضدجنگ دارند و به زیباترین شکل ممکن خشونت و لزوم تغییر معیارهای اخلاقی در خلال جنگ را به تصویر می‌کشد. کتاب توسط نشر افق منتشر شده و در حال حاضر در چاپ ششم است. سوم "اشغال" محمدرضا ابوالحسنی. کتاب روایتی است از چهل و پنج روز مقاومت در خرمشهر. به نظرم کتاب مفهوم وطن، جنگیدن تا پای جان و آنچه این شرایط بر سر روابط انسانی می‌آورد را به زیبایی به تصویر می‌کشد. کتاب از مجموعه روایت فتح است و در بین چند کتابی که من خوانده‌ام یکی از بهترین‌هایش.
هر سه کتاب دردآورد است. کتاب محمود ابعاد اجتماعی پررنگ‌تری دارد. کتاب دهقان بیشتر به ابعاد فردی می‌پردازد و کتاب ابوالحسنی می‌گوید جنگیدن با دست خالی و کورمال کورمال یعنی چه. اگر کتاب‌ها را خواندید پیشنهاد می‌کنم به این سوال‌ها فکر کنید.
سوال صفر: جنگ یعنی چه؟
سوال اول: جنگ چطور دنیای ذهنی آدمها، ارزش‌ها و خواست‌هایشان را تغییر می‌دهد؟
سوال دوم: جنگ چطور خط قرمزهای اخلاقی را جابه‌جا می‌کند؟
سوال سوم: خشونت جنگ چه بر سر روان انسان‌های درگیر در جنگ می‌آورد؟
سوال چهارم: یکی از شخصیت‌های داستان‌ها را انتخاب کنید و تصویر کنید سی و چهار سال بعد- همین امروز- می‌خواهید یک روز زندگی‌اش را بنویسید. فکر می‌کنید خاطره جنگ چطور روی یک روز زندگیِ امروزش تاثیر می‌گذارد.