۱۲ آبان ۱۳۹۲

اين اعترافات دردناك

تازه برگشته بودم كه مدير يكي از مدارس منطقه يك تماس گرفت و پرسيد برنامه ام براي سال بعد چيست. دلم نمي خواست پاي تلفن جواب بدهم. فكر مي كردم، بروم، بنشينم روبه رويشان و بعد ببينم جرات مي كنم حرفم را بزنم يا نه. همين اتفاق هم افتاد.يك روز نرم بهاري راه افتادم سمت كوههاي دركه. خيابان ولنجك زمين تا آسمان تغيير كرده بود. شده بود خياباني دلنشين با پياده روهايي فراخ و نيمكت هايي كه ميان آن هم گل و گياه رنگارنگ تو را به نشستن در دامنه توچال دعوت مي كرد. مدرسه اما هيچ تغييري نكرده بود. بنگاه هاي اقتصادي هيچوقت شكل و شمايلشان تغيير نمي كند. قرارنيست بفهمي اوضاعشان چقدر بهتر شده، چقدر رشد كرده اند و چشم انداز پيش رويشان چيست. شايد همين تفاوت - يا نمي دانم تقابل- هم تير خلاصي شد و اين جرات را به من داد به مدير مدرسه كه اتفاقا خودش را خيلي دوست دارم بي رودربايستي بگويم: "ترجيح مي دم وقتم رو واسه بچه پولدارها نذارم."
من و ميم هم سن و ساليم و و عليرغم هزار و يك اختلافمان، اتفاقات نه چندان دور اجتماعي آرام آرام نزديكمان كرد. ميم كم و بيش از حرفم جا خورده بود.
- خب پس رفتي انگليس چپ شدي
اصلا بحث چپ شدن نبود. گفتم هنوز همان آدمم كه اعتقادي به تقسيم بندي چپ و راست ندارد، فقط دلم مي خواهد انرژي ام را جايي بگذارم كه بيشتر جواب بدهد. خدا خدا مي كردم ميم از من توضيح بيشتري نخواهد. راستش اگر مي پرسيد دقيقا مي خواهي چه اتفاقي بيفتد جواب درست و حسابي برايش نداشتم. شانس آوردم كه ميم با همان ضربه اول ذهنش درگير دفاع از آموزش پولدارها شد تا اينكه بفهمد ظرف سالهاي اخير چه بر من رفته. در چشمانش مي خواندم كه دلش مي خواهد نظرم را عوض كند درست مثل ده سال قبل كه من دلم مي خواست او نگاهش به آموزش عوض شود.
- ببين من احساسات انسان دوستي ت رو مي فهمم ولي تو فكر كن كه پول اين مملكت بعدا دست اين بچه هاست. اگه اينا يه چيزي از فرهنگ بفهمن با ابزاري كه دستشونه خيلي بيشتر از اون بچه هايي كه تو مي خواي بهشون درس بدي، تاثير گذارن.
درد داشت. شنيدن اين حرف بيشتر از آنكه ميم فكرش را بكند براي من دردناك بود. دست به سينه ايستادن جلوي لباس هاي ماركه و ماشين هاي چند صد ميليوني يك درد بود و توجيه كارآمد بودن اين جماعت درد بزرگ تر. سر حرفم ايستادم و چشمم را روي پيشنهادهاي كاري خوب منطقه يك بستم. مي دانستم وسط شهر هم جايي براي من نيست اما سالهاي قبل طيفي را مي شناختم كه دستشان خوب به دهنشان مي رسيد و اين رفاه نسبي ناشي از تخصص بازاردار اعضاي طيف بود. چند منطقه پايين تر از دامنه البرز دنبال جماعتي رفتم كه كارهاي من مي توانست برايشان جذاب باشد اما انگار آدم هاي آشناي ذهن من دود شده بودند رفته بودند هوا. پولدارها از ارتفاعات پايين آمده بودند و آرام آرام شهر را تسخير مي كردند.
چاره اي نبود. تسليم شدم و خودم را دلداري دادم كه هر چه هستند اينها را كمي بهتر مي توانم بفهممشان. سعي كردم با مخاطبين جديدم دوست شوم. با خودم كلنجار مي رفتم تا پيش قضاوت هايم را كنار بگذارم. به خودم مي گفتم: "پولدار و غيرپولدار يعني چي؟ آدم آدمه ديگه. همه آدم ها چيزهايي براي دوست داشته شدن دارن. همه به يك اندازه حق حيات دارن. همه سهمي از دردمندي دارن كه خيلي به پول داشتن و نداشتن مربوط نيست." خودم را زير فشار نفرتي احساس مي كردم كه -صادقانه بگويم- برايم نشانه ضعف من بود. از خودي كه داشت پشت اين طبقه بندي خوب-بد رشد مي كرد مي ترسيدم.
هفته پيش كلاس هاي زنگ سوم به بهانه جشن غدير تعطيل شد. دفتر معلم ها خلوت بود. لم داده بودم روي يكي از صندلي ها و به جوانه هاي نفرتم فكر مي كردم. كتاب زمين سوخته احمد محمود هنوز تمام نشده بود. ذهنم سخت چسبيده بود به صحنه هاي تصفيه حساب هاي شخصي و طبقاتي در بلبشوي جنگ و انقلاب. به صحنه اي فكر مي كردم كه ننه باران پنجاه ساله و عادل پانزده ساله با قلبي پر از مهر اراذل محل را گذاشتند پاي ديوار و بي محاكمه بستند به رگبار. به صحنه اي كه مردم گشنه ريختند مغازه كل شعبان دزد را غارت كردند. احمد محمود خوب اعصابت را به هم مي ريزد. مي گذارد لحظه به لحظه در حس مردمي درگير شوي كه چون پارتي و پول ندارند زير بمباران عراقي ها گوشت جلوي توپ مي شوند و در آن اوج درماندگي، پدرسوخته اي هم مي آيد و خونشان را ذره ذره مي مكد و توي خواننده بايد در خلوت خودت ، مقابل وجدانت تصميم بگيري كه با حكم تيرباران پدرسوخته ها هم صدا بشوي يا نه، با حكم غارت انبارهاي پر آذوقه گران فروش ها همراه بشوي يا نه.
نمي دانم خانم كاف كي پيدايش شد. معلم ورزش دبيرستان است؛ هم سن و سال من، قد بلند، با چشمان قهوه اي براق و بيني عمل كرده سربالا. دلش پر بود. يك راست سراغ سماور رفت و همانطور كه چاي مي ريخت گفت:
- پدر من و اينا درآوردن. نه ورزش مي كنن، نه حرف گوش مي دن. نمي شه هم بهشون گفت بالاي چشمت ابروه. يعني بگي، كي گوش مي ده. اينا حتي از مدير مدرسه نمي ترسن چه برسه به من.
گفتم: پول دادن ديگه. پول دادن همه چيز رو خريدن
- مدرسه غيرانتفاعي همينه. كاريش نمي شه كرد.
انگار منتظر فرصت بودم:
- پول بعضي جاها فساد مياره. يكي ش نظام آموزشيه، يكي ش هم نظام درماني. تو هر چي بين آدما فرق مي ذاري تو اين دو تا جاش نيست. فقط هم مسئله اين نيست كه يه گروهي محروم مي شن. قضيه اينه كه اون طرفي هم كه زيادي امكانات داره فاسد مي شه. اين بچه ها خيلي چيزا ياد نمي گيرن. شدن عروسكاي خيمه شب بازي. تو بايد خوب بازيشون بدي تا مامان و بابا واسشون دست بزنن. فقط همين. مهم نيست اينا واقعا الان به چي احتياج دارن. مهم فقط اينه كه چي مامان و بابا رو راضي نگه مي داره كه خوب پول بدن. خب دو روز ديگه اينا با مخ مي خورن زمين. فهم اين قضيه خيلي هم سخت نيست. واقعا چه برتريي مدرسه غيرانتفاعي به مدرسه دولتي داره كه مردم واسه ش سر و دست مي شكونن؟
كاف تند و تند سرش را به تاييد تكان مي داد.
- حداقل اونجا بچه ها لوس نمي شن.
- دقيقا. حداقل اونجا ناظم اتوريته داره. من نمي گم بچه ها مثل زمان ما تو سري خور بار بيان ولي بدون هيچ چارچوبي هم تربيت معني نمي ده. اصلا تعريف مدرسه رفته زير سوال. من واقعا نمي دونم تو مدرسه دنبال چي مي گرديم. خودمم گم شدم. هيچكس به هـيچ چي پايبند نيستن. اصول تربيت رو داره بيزنس آموزش تعريف مي كنه. نتيجه چيه؟ اين بچه ها ياد گرفتن باج بگيرن و باج بدن. خب اينا به چه درد اين مملكت مي خوره. به چه درد خودشون مي خوره؟
سكوت براي لحظه اي فضاي صحبتمان را بريد
كاف ليوان چايش را ميان انگشتان بلندش چرخاند. انگار در دوردست ها گم شده بود. صدايش از ته چاه در مي آمد.
- البته نمي دونم. آدم وقتي بچه داره مي خواد بهترين كار رو براش بكنه. من خودم تو مدرسه غيرانتفاعي ام ولي باز مي گم نكنه اينجا يه كاري مي شه كه جاي دولتي نمي شه.
پرسيدم: شما بچه دارين؟
- آره. امسال همين جا گذاشتمش پيش دبستاني. هر كي اومد گفت آدم پنج ميليون تومن مي ده واسه پيش دبستاني؟ نمي دونم. البته خب اينجا واسه من راحته. بچه م زير گوشمه. ولي واقعا هر روزم كه مي برمش خونه مي بينم يه شعر جديد ياد گرفته. انگليسي ياد گرفته. خب مدرسه دولتي كجا از اينكارها مي كنن.
- به اينم فكر كردين كه چه چيزايي ياد نگرفته؟ چيزايي كه مهم تر از هلو هاواريو گفتنه؟
كاف زل زده بود توي چشمانم.
- چي مثلا؟
سوال خوبي بود. سعي مي كردم براي لحظه اي از ننه باران و عادل و حكم تيرباران خلاص شوم. كاف چانه اش را گذاشته بود روي ليوان و نگاهم مي كرد. گفتم: "مثلا معاشرينش. ببين فرق هست بين" خواستم ادامه بدهم كه كاف حرفم را بريد.
- آره خب. اين كه درسته. وقتي مادر بچه ها ميان دم در مي بينم هيچ شباهتي به من ندارن. همه خانوماي سانتي مانتال مانيكور كرده، پشت ماشيناي شاسي بلند. معلومه همهشون خانه دارن. اينا كجا و من فرهنگي كجا. معلومه تربيت ماها با هم فرق مي كنه. ولي به قول يكي از دوستام حساب بد و بدتره. داشتم بهش همينا رو مي گفتم. گفت بالاخره چاره نداريم. فكر كن بچه تو كنار دست يه پولدار بشينه بدتره يا كنار دست يه بچه افغاني. ديدم راست مي گه.
خفه شده بودم. افغاني ها چرا؟ كدام حق و حقوقمان را خورده اند؟ كدام حقي برايشان قائل شديم كه حالا بيشترش را خورده باشن؟ سرم تير مي كشيد. حس غريبي از انزجار سراغم امده بود. از خودم كه بال و پر داده بودم به نفرت از پولدارها. از كاف كه وقيحانه از افغاني ها مي گفت. از خودمان كه اين سالها نه تنها از جايگاه اقتصاديمان سقوط كرده ايم كه اخلاقياتمان هم نم كشيده.
ننه باران و عادل و صحنه تيرباران توي مغزم رژه مي رفت. به اسلحه عادل فكر مي كردم و تشويش مثل تب تمام تنم را مي گرفت. واي اگر اسلحه عادل دست هر كداممان بيفتد.
بايد ما طبقه متوسطي ها مسابقه اي ترتيب بدهيم و مراتب نفرتمان را مرتب كنيم. ببينيم بچه هاي نازنينمان بعد از پولدارهاي دزد، و افغاني هاي مادرمرده با چه گروه ديگري نبايد هم كاسه شوند. ببينيم اگر اسلحه اي دستمان بيفتد به سوي چه كساني نشانه خواهيم رفت و اگر آشوويتسي علم كنيم ستاره هاي كاغذي را روي بازوي چه گروهي نصب خواهيم كرد.

ارسال یک نظر