۵ بهمن ۱۳۸۸

فرهنگسراي پ

تصميم گرفتم براي كاهش افسردگي كشنده‌اي كه عنقريب مرا از پا درخواهد آورد كمي به خودم كمك كنم. هفته‌اي يك روز استخر و يك روز كوهنوردي سبك را به زور در برنامه‌ام گنجاندم. به خودم قول دادم در مدت زمان چند ساعته اين دو ورزش به هيچ چيز فكر نكنم. هفته پيش سومين جلسه‌اي بود كه به استخر فرهنگسراي پ مي‌رفتم. فرهنگسراي پ فضاي دلچسب و آرامي دارد. با اين حال كافي‌ست دوري در فضاي فرهنگسرا و اطرافش بزنيد تا دلتان به درد بيايد. نمايشگاه نقاشي‌هاي بنجل، كافي‌شاپي خالي كه برش‌هاي دست نخورده كيك شكلاتي در استوانه‌اي دوار يك‌ريز مي‌گردند، ساختماني كه به غير از مسئولينش پرنده‌اي در آن پر نمي‌زند، آلاچيق‌هاي خالي، سه نيمكت‌ كه به تصرف معتاد‌ها و بي‌خانمان‌ها درآمده و دستگاه‌هاي ورزشي كه هر از گاهي زني ميان‌سال يا دختربچه‌اي با چشمان گود افتاده بي‌آنكه خنده‌اي بر لبانش باشد پا مي‌زند. با اين حال در زيرزمين همين فضاي دل‌گير استخر كوچكي قرار دارد با امكانات به نسبت خوب و پاكيزه. دو هفته اول از اينكه مي‌توانستم در فضايي كه از بوق و دود ماشين در امان بود در كنار سه يا چهار نفر شنا كنم، چند دقيقه‌اي كنار استخر دراز بكشم و موسيقي پاپ نه چندان بدي گوش بدهم خوشحال بودم. مسئولين داخلي استخر برخوردي گرم و صميمي داشتند و همان روز اول پاي درد دل زني نشستم كه زندگي، زود پيرش كرده بود. هفته سوم هنوز يك دور عرض استخر را شنا نكرده بودم كه به نظرم آمد بوي نامطبوعي فضا را پر كرده. جايم را عوض كردم اما بو كم نشد. سعي كردم به كثيفي آب استخر فكر نكنم. شنا كردم و در ذهنم براي ناديده گرفتن بويي كه كم‌كم آزاردهنده مي‌شد با خودم حرف زدم. حرف كه نه، داد زدم.
نمي‌شد. ظرفيت اينكه به درگيري‌هاي ذهني‌ام دعواي با مسئولين استخر هم اضافه شود نداشتم. با خودم كلنجار مي‌رفتم كه استخرم را عوض مي‌كنم، اصلا استخر نمي‌روم، شنا نمي‌كنم، جايش يكي از همين تردميل‌‌ها مي‌گيرم و مثل احمق‌ها در جا مي‌دوم آنهم روبه‌روي يك ديوار چرك‌مرد دود گرفته. اصلا مي‌روم، مي‌گذارم مي‌روم و خلاص. آب گرم با فشار به مركز حوضچه حمله مي‌كرد و من گر مي‌گرفتم. چمدانم را هم بستم و داشتم از پله‌هاي هواپيمايي كه قطعا متعلق به شركت‌هاي پروازي ايران نيست بالا مي‌‌رفتم كه پرش در حوضچه آب سرد عصبانيتم را فرونشاند. نفسم براي لحظه‌اي بند آمد، بدنم مور مور شد، ضربان قلبم پايين آمد و من همانطور كه سرم را از زير آب سرد بيرون مي‌آوردم به خودم گفتم: هيچ جا نخواهم رفت.
روبه‌روي آينه ايستاده بودم و منتظر بودم سشوار خالي شود. دختر قد كوتاه آبله‌رويي موهاي بلند وزوزيش را خشك مي‌كرد. با اينكه صدا به صدا نمي‌رسيد داد زدم: "ببخشيد، شما هميشه اينجا ميايد؟" دختر گوشش را جلو آورد: "مي‌گم هميشه ميايد اينجا؟" دختر سشوار را خاموش كرد: "آره"
-‌ جاي خوبيه. آروم و كم جمعيته، اين خيلي خوبه.
دختر سرش را به علامت مثبت تكان داد و لبخند گشادي زد.
-‌ ‌فقط به نظرتون آبش امروز كثيف نبود؟
دختر مشكوك نگاهم كرد. شانه يك دستش و انبوه موها دست ديگر: واسه چي مي‌پرسين؟
شانه‌هايم را بالا انداختم و گفتم: من چند هفته‌ست ميام اينجا، خوب اگه من اشتباه نمي‌كنم و آبش بو مي‌ده بايد به مسئول استخر بگيم ديگه.
دختر سرش را نزديك آورد و طوري كه كسي نشنود گفت: "من كه اصلا ده دقيقه هم تو آبش نموندم، رفتم سونا، خيلي بد بود، خيلي بد. افتضاحه، اصلا رسيدگي نمي‌كنن."
اگر سرم را عقب نمي‌كشيدم نيم ساعتي حرف مي‌زد. گفتم: "خب بريم به مسئولش بگيم. بالاخره داريم پول مي‌ديم ديگه."
چند ثانيه‌اي منتظر جواب شدم اما دختر با تمام وجود مشغول كرم‌مالي شد، انگار نه انگار من آنجا ايستاده بودم و چند ثانيه قبل در گوشم حرف مي‌زد.
بي‌خيال دختر شدم. لباس پوشيدم و سراغ كفش‌كن رفتم. زني كه هفته پيش ترغيبم كرده بود نترسم و داخل حوضچه آب سرد بپرم پشت پيشخوان ايستاده بود. گپ كوتاهي زدم و گفتم كه به نظرم آب حوضچه آنقدرها هم كه فكر مي‌كردم سرد و ترسناك نبوده. كمي خنديديم و پيش آنكه بيرون بيايم گفتم: راستي مسئول تميزي آب استخر كيه، به نظرم آب امروز بو مي‌داد.
زن چند ثانيه‌اي بدون آنكه حرفي بزند نگاهم كرد. مجبور شدم دوباره حرفم را تكرار كنم: "بالاخره اگه اين آب تميز نباشه براي ما مشكل ايجاد مي‌شه، استخرم كه چندان ارزون نيست." زن همانطور ايستاده نگاهم مي‌كرد. خنده‌ام گرفته بود. گفتم: "من فقط مي‌خوام بگم آب كثيفه، خوب پيش كي برم." يكي ديگر از كاركنان استخر با جارو و يك جفت دمپايي جلو آمد و براندازم كرد. نگاهشان تركيبي بود از وحشت و تهديد. رويم را سمت كاركن گرداندم و گفتم: "شما مي‌دونين من پيش كي بايد برم؟" زن جارو را زمين گذاشت و دستانش را چليپاي سينه كرد: "به ما مربوط نيست. به هيچ‌كدوم ما مربوط نيست." لبخندي زدم. سعي كردم التهاب فضا را بگيرم. "مي‌دونم. مگه شما آب رو تميز مي‌كني كه به شما مربوط باشه. اتفاقا فضاي اينجا خيلي تميزه، من با آب مشكل دارم. اگه مربوط به شما بود كه به خودتون مي‌گفتم." يكي از غريق‌نجات‌ها از ته سالن جلو آمد. كفشدار عصباني روي صندلي نشست و بدون آنكه نگاهم كند گفت: "ما كارگريم، يه كارگر ساده." نمي‌خواستم كوتاه بيايم:
-‌ ببينيد من از شما پرسيدم چون بالاخره اينجا كار مي‌كنيد، بهتر سلسله مراتب رو مي‌شناسيد، استخر بالاخره مسئول جدا داره يا بايد برم پيش رئيس فرهنگسرا يا نمي‌دونم مسئول بخش ورزش داره، بالاخره يكي هست ديگه.
من حرف مي‌زدم و زن جارو به دست يك ريز مي‌گفت: ما نمي‌دونيم، از خودشون بپرس، ما اسم هيچ‌كس رو نمي‌دونيم. ما هيچ‌كس رو نمي‌شناسيم.
بهت‌زده نگاهشان كردم و خواستم از در بيرون بروم كه كفش‌دار گفت: "به بليط‌فروش بگو، اون پول مي‌گيره، ما كه پول نمي‌گيريم جواب بديم."
جلوي در ورودي استخر زن و مردي نشسته بودند. چند لحظه صبر كردم تا تلفن زن تمام شود و بعد گفتم: "ببخشيد، آب استخر بو مي‌داد، مي‌خوام اين مسئله رو پيگيري كنم، به كي بايد بگم." زن و مرد نگاهي رد و بدل كردند و مرد انگار عجيب‌ترين جمله ممكن را شنيده باشد گفت: "بووووو مي‌داد؟ كجاش بوووو مي‌داد"
-‌ آب ديگه، شما مسئولين؟
-‌ كجاي آبش بو مي‌داد.
-‌ يعني چي كجاش، آب مگه يه جا واي‌ميسته‌
- پر عمق يا كم‌عمق
- من عميق بودم
-‌ از كجا فهميدي بو مي‌داد
سعي كردم عصباني نشوم.
-‌ آقا بازجوئيه مگه. مي‌گم آب بو مي‌داد. از كسايي كه ميان بيرون بپرسين. اگه من اشتباه نكردم يه رسيدگي كنيد. در ضمن ميله كنار استخر هم از تو بستش دراومده، آويزوونه گوشه استخر
-‌ خانوم مي‌كشيدي مي‌نداختيش دور.
-‌ آقا هفت متره، چي رو بكشم بندازم دور
زن پشت تكه كاغذ پاره‌اي نوشت : "آب استخر بو مي‌دهد. ميله كنار استخر خراب است."
روي برگه را نگاه كردم و گفتم: "رسيدگي مي‌شه يا مي‌ندازيد دور؟"
زن لبخندي زد و گفت: "حتما رسيدگي مي‌كنيم. ممنون از اينكه گفتيد."
راه افتادم سمت خانه. فكر مي‌كردم كاش دختر آبله‌رو هم بگويد آب استخر كثيف است. كاش زني صد كيلويي كه گوشه سونا قل مي‌خورد هم بگويد آب استخر كثيف است. كاش كفش‌دار و نظافت‌چي و غريق‌نجات استخر تا هفته بعد قيافه مرا فراموش نكنند و بدانند كه اگر وظيفه‌شان را خوب انجام ندهند يك نفر اعتراض خواهد كرد.
ارسال یک نظر