۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

ادبيات- بخش اول

قبل از سال جديد وعده داده بود عيدانه كتاب‌هاي ادبي بزرگسال هم معرفي كنم اما راستش هر چه كتابخانه‌ام را زير و رو كردم كتابي پيدا نكردم كه بتوانم با طيب خاطر معرفي‌اش كنم و بگويم ارزشش را دارد چند ساعتي وقت بگذاري و بخوانيش. از عيد به اين طرف فكر مي‌كردم ما چه‌مان شده؟ هنرمندانمان چه‌شان شده؟ اول فكر كردم بنشينم و سعي كنم يك‌بار براي خودم روشن كنم از ادبيات چه مي‌خواهم. شايد مشكل از خواستن من است.
براي من ادبيات عرصه گريز از محدوديت‌هاست. عرصه دنياي بدون بايد‌ها و نبايد‌ها. عرصه مجازهايي كه در دنياي واقعي اغلب غيرمجاز است. عرصه تجربه آدم‌هايي كه شانس سر راهم قرارشان نداده. يا اگر داده توان ارتباط با آنها را نداشته‌ام. عرصه ديدن درون آدم‌ها، عرصه شنيدن صداهايي كه دوست داشتم بشنوم اما نمي‌توانستم بشنوم. عرصه شنيدن صداي ضربان قلب يك مرد عاشق، يك زن آزاده، دختري كه بلوغش را كشف مي‌كند، پسري كه عشق به وطن به ميدان جنگش مي‌كشد. ادبيات براي من اين چيزهاست. ادبيات جائي‌ست كه من بي‌ترس از نكوهش همسايه‌ام مي‌توانم عاشق شوم. بي‌محابا آواز بخوانم. به ميدان جنگ بروم. با آدم‌‌ها همدردي كنم و بگويم دنيا عوض مي‌شود. ادبيات براي من جائي‌ست كه در بستر تلخي زندگي‌هايمان، زندگي‌هايي كه به هزار كثافت آلوده شده رد پاي عشق، دوستي، صلح و آزادي را ببينم. اما پا كه به دنياي ادبيات معاصر ايران مي‌گذارم به‌خصوص نوشته‌هاي دو دهه اخير نفسم مي‌گيرد. چقدر مرثيه‌سرايي، چقدر عزاداري، چقدر قهرمان‌هاي ضعيف وامانده حسرت‌زده، آن هم حسرت چه؟ حسرت گذشته‌اي كه هيچ حسرت برانگيز نيست. مي‌دانم جامعه ادبي‌مان گرفتار مشكل است اما آيا همه مشكلمان همان عامل بيروني‌ست؟ دقيق‌تر كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم نمي‌توانم به اين سوال جواب مثبت بدهم. گيرمان هم فقط در جامعه ادبي نيست. گيرمان يك فرهنگ است. چندصد سال است براي گذشته‌مان مرثيه‌سرايي مي‌كنيم؟ چند صد سال است نويسند‌ه و شاعرمان عارف شده و گوشه نشيني اختيار كرده؟ چند صد سال است هر چه ميخوانيم اين عبارت پر از حسرت است كه " تا خواستيم كاري بكنيم فلان قوم و قبيله حمله كرد و آدم كشت و چشم درآورد و .." تاريخ كه خواندم تازه فهميدم آدم‌كشي و چشم‌درآوردن سنت چند هزارساله بشر است. كجا اين اتفاق نيفتاده؟ اما چقدر ملت‌ها تلخي روزهاي سخت را با شيريني آرزوهايي بزرگ و ايمان به آمدن روزهاي خوب پشت سرگذاشته‌اند؟
فكر مي‌كنم اين فرهنگ مشكل عام ماست و جامعه ادبي هم از اين گزند در امان نيست. پيدا كردن ريشه‌هاي اين فرهنگ در كليتش كار سختي‌ست اما مي‌شود در جامعه كوچك ادبي ريشه هاي اين سرخوردگي را پيدا كرد. بايد مشكلاتي كه به اين سرخوردگي مي‌انجامد را پيدا كنيم. مشكلاتي كه به "ما" اعضاي جامعه ادبي مربوط مي‌شود. ما كه نويسنده،‌خواننده، منتقد و ناشر اين دنياييم. توليد كننده، مصرف‌كننده و توزيع‌كننده اين كالاي فرهنگي هستيم. غير از مشكلات بيروني بايد دردي ميانمان، در بينمان وجود داشته باشد كه چنين راحت از پا درمان مي‌آورد.
ارسال یک نظر