۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

وقتي شريك تصميم‌گيري‌هاي همديگر مي‌شويم

-‌ خانم من چكار كنم؟
اين اولين سالي نيست كه شاگردانم كاسه چه‌كنم چه كنم دست مي‌گيرند و دور مي‌افتند در مدرسه شايد كسي كمكشان كند تا آنها انتخاب رشته كنند. پايان سال اول دبيرستان و پايان سال سوم اخم‌هاشان در هم مي رود. رياضي بروند يا تجربي. مهندسي صنايع بخوانند يا مهندسي پزشكي. پاسخ دادن به اين سوال‌ها در طول هفت سال گذشته هرگز برايم سخت نبوده. وجه تمايز رشته رياضي و تجربي، يا مهندسي صنايع و مهندسي پزشكي چند فاكتور ساده و واضحند؛ بازار كار، پرستيژ شغلي، سخت بودن و نبودن دروس دانشگاه. و البته همه اينها با يك فاكتور مهم يك‌كاسه مي‌شود: پول
اما امسال سوال‌ها فرق مي‌كرد.
...
-‌ مي‌دونيد آخه من هر دوش رو دوست دارم. هم دوست دارم حقوق بخونم هم عاشق تئاترم.
بچه‌ها دور ميزم نشسته بودند و نگاهم مي‌كردند. سال سوم دبيرستان تمام شده و بچه‌‌هايي كه گرايش ادبي دارند اين گوشه و كنار گم شده‌اند. جايي بين علوم انساني و هنر مي‌روند و مي‌آيند و نمي‌دانند چه كنند. مشكل فقط به همين مسئله ختم نمي‌شد. پرسيدم: يعني چي هم عاشق اينم، هم عاشق اون. اين دو تا شاخه اصلا به دو نوع تيپيك شخصيتي متفاوت منجر مي‌شه. اصلا يكي‌شون مبتني بر فعاليت عمده ربع‌كره A و B مغزه و اون يكي ربع كره A , D مغزته. ندا گفت:
-‌ من مي‌خوام جفتش رو با هم بخونم. مي‌شه.
گفتم: خب كه چي بشه؟
-‌ خب من هر دوش رو دوست دارم.
گفتم:‌ مي‌دونم ولي بالاخره تو بيست و چهار ساعت در روز بيشتر وقت نداري. هشت ساعتش صرف خواب مي‌شه. هشت ساعتش صرف ناهار و حموم و ترافيك مي‌شه. يه هشت ساعت وقت مفيد مي‌مونه. مي‌خواي بين اين دو تا كار تقسيمش كني؟ چه جوري؟ رو هر كدوم چقدر مي‌خواي وقت بذاري.
حرفم خوشايند نبود. اين را در چهره بچه‌ها مي‌ديدم. مهيا گفت:
-‌ من بابام گفته مي‌شه دو تاش رو خوند. آخه مي‌دونيد نمي‌شه واقعا رفت تئاتر خوند. اين همه بري درس بخوني آخرش چي، نه كار داري، نه جا داري تئاترت رو اجرا كني. تازه كي مياد ببينه.
ساناز گفت: من مامانم نقاشي مي‌كنه. حالا درسته مامانمه، من كارهاش رو بيشتر دوست دارم اما خانم مردم ميان پارك؛ بعد با كيسه چيپس و پفك ميان تو گالري يه دوري مي‌زنن كه وقت بگذره. هيچكي واسه هنر ارزش قائل نيست.
گفتم: مخاطب كم داريم. اين درسته. كسي هم تو عرصه هنر دستت رو نمي‌گيره. بعضي‌ها كه مي‌خوان اصولا سر به تن هنرمند نباشه. بعضي‌ها اصلا براشون بودن و نبودن هنرمند فرقي نمي‌كنه. يه تعداد انگشت شمار هنردوست مي‌مونه كه اصولا اين جماعت تو اين مملكت دستشون به دهنشون نمي‌رسه كه اثر هنري بخرن.
نداگفت: خب، براي چي پس بريم هنر؟
گفتم: من كي گفتم برين هنر. شما مي‌خواين برين. من فقط دارم بهتون مي‌گم توي اين دنيا مشكلاتش كجاست.
ساناز گفت: من مي‌گم بايد حقوق بخونيم. كار هنر اصلا دانشگاه نمي‌خواد. تازه كار نيمه وقته. باباي من مي‌گه برو حقوق كنارش كار هنريت رو هم بكن. اتفاقي نميفته.
گفتم: شما نصفه وقتتون رو مي‌خواين بذارين كه هنرمند درجه چهار و پنج بشين؟ كه جنس بنجل توليد كنين؟ خب چه كاريه. تمام وقت به حقوق بچسبين. پولدار بشين از اوني كه جرات كرده زندگيش رو پاي هنرش قمار كنه حمايت كنين. كارش رو بخرين. نمايشش رو ببينين. سالن تئاتر خصوصي بزنين. از نمايشنامه‌نويس مورد علاقه‌تون حمايت مالي كنيد. پول بديد اون بنويسه. از مجله‌هاي تخصصي شاخه مورد علاقه‌تون حمايت كنين. بشين طرفدار پر و پا قرص شاخه هنري مورد علاقه‌تون. عين فوتبال. ديدين تيم‌مورد علاقه‌شون حكم ناموس واسشون داره.
بچه‌ها بيشتر اخم كردند.
مهيا گفت: يعني نمي‌شه پارت‌تايم كار هنري كرد.
محكم گفتم: نه.
خيلي سخت بود. گفتنش براي من سخت بود، شنيدنش براي بچه‌ها. ساناز گفت: "ولي باباي من گفته مي‌شه. اصلا هنرمندها همينجوري زندگي كردن." سرم را به علامت نفي تكان دادم. فكر كردم خدا كند پدر ساناز شناختي از عرصه هنر نداشته باشد. خدا كند در عمرش يك نقاش يا يك نويسنده يا يك مجسمه‌ساز نديده باشد و ندانسته باشد كشيدن يه تابلوي خوب يك اتفاق ناگهاني يكي دو ساعته بعد از هشت ساعت كار پر استرس روزانه نيست. فكر كردم خدا كند پدر ساناز دروغ نگفته باشد.
به ساناز گفتم: اين يه دروغ بزرگه. يه اشتباه بزرگه. هنر مثل هر كار ديگه كار تمام وقته. براي نوشتن يه داستان خوب بايد صد تا داستان خوب بخوني. براي كشيدن يه تابلوي خوب بايد ساعت‌ها تمرين كني، بايد فلسفه بخوني، بايد صد تا كار خوب ببيني. هنرمند پيغمبر نيست. بهش چيزي الهام نميشه. اون بايد انقدر دقيق خودش و جهان اطرافش رو واكاوي كنه تا چيزي از توش دربياد و اين‌ها وقت مي‌خواد، انرژي مي‌خواد و فكر مي‌بره. مي‌دوني چي ‌مي گم؟
ندا دوباره پرسيد: يعني نمي‌شه؟
گفتم: كاش با چونه زني مشكل حل مي‌شد.
ندا گفت: آخه اونجوري كسي به آدم احترام نمي‌ذاره. كي اصلا هنرمند رو آدم حساب مي‌كنه. پول هم كه نداري. شغلم كه نداري.
حرفش رو بريدم: بايد عشق داشته باشي و ايمان. بايد به كارت ايمان داشته باشي. اگه شب خواب اجراي خوب يه نمايشنامه رو مي‌بينين كه روزش خوندين برين تئاتر. اگه رفتين يه تئاتر عالي ديدن و از در تئاتر كه اومدين بيرون با دوستاتون نرفتين پيتزا بخورين از دوست پسراتون بگين، نشستين يه گوشه و آروم تئاتري كه ديدين رو زير زبون مزه مزه كردين و فردا شبش دوباره برگشتين نشستين به تماشاي نمايش، برين نمايش بخونين. به اين شرايط مي‌گن عاشقي. غير از اين باشه باختين.
ندا گفت: اينا كه خيلي سخته. ولي من با خيليا صحبت كردم. بهم گفتن مي‌شه. گفتن برو حقوق، سال دوم برو كلاس بازيگري.
گفتم: من حرفي ندارم. اما بعدش كار حقوقت رو مي‌خواي انجام بدي؟
ندا سرش را به علامت مثبت تكان داد.
-‌ ‌اونوقت كي نقشت رو براي بازي تمرين مي‌كني. وقتي هر شب اجرا داري پرونده‌هات رو چكار مي‌كني؟ مي‌دوني من چي فكر مي‌كنم؟ فكر مي‌كنم انتخاب حقوق يا تئاتر احتياج به دو جور نگاه متفاوت به زندگي داره. يكيش اساسش عشقه، يكيش منطق جامعه بشري. بايد انتخاب كنيد. چاره‌اي نيست.
ندا به حرف‌هاي من گوش نمي‌داد. در نگاهش التماس بود. در نگاهش يك خواهش بزرگ بود. در نگاهش خواهش تائيد يكي از دروغ‌هاي بزرگي بود كه ما بي‌آنكه احساس شرمساري كنيم به هم، به فرزندانمان، به شاگردانمان، به دوستانمان، به بستگانمان حواله مي‌دهيم؛ دروغ‌هاي به قول خودمان مصلحت‌انديشانه.
شب تا ديروقت از اينكه روياي شاد بچه‌ها را بر هم زده بودم ناراحت بودم اما هر چه فكر كردم، ديدم هيچ مصلحت‌انديشيي اين حق را به من نمي‌دهد كه من با تحويل دروغي بزرگ به بچه‌ها آنها را از دانستن آنچه تا به حال واقع شده محروم كنم. فكر كردم جايي بايد جلوي سيل دروغ‌‌هايمان را بگيريم.
ارسال یک نظر