۱۷ مهر ۱۳۸۹

در باب تغییر

تا به حال چند بار به این نتیجه رسیده‌اید که شیوه‌ای از نگاهتان به زندگی یا عملی یا رفتاری در مجموعه زندگی شما ایراد دارد و باید عوض شود؟ اما سوال مهم‌تر، چند بار توانسته‌اید از موضع ضعفتان به سمت موضع قوی‌تر حرکت کنید؟ بگذارید سوالم را دقیق‌تر کنم و بپرسم چه می‌شود که ما در روزی، ساعتی، لحظه‌ای تصمیم می‌گیریم تغییر کنیم یا تغییر دهیم؟ دقیقا چه چیز اتفاق می‌افتد که اولین قدم برداشته می‌شود و چه چیز اتفاق می‌افتد که قدم‌های بعدی به دنبال می‌آیند. همین سوال را می‌توان در عرصه اجتماعی هم پرسید و سوال کرد چه می‌شود که گروهی تصمیم می‌گیرند چیزی را در جامعه کوچکشان یا حتی جامعه بزرگشان تغییر دهند.
اینها سوالاتی‌ست که چند سال است پس ذهن من چسبیده. در عرصه ادبیات چند سال است فکر می‌کنم دیگر نمی‌توانیم با این داستان‌های بی‌سر و ته ادامه دهیم. چند سال است که فکر می‌کنم دیگر نظام درمانی‌مان با این اوضاع به هم ریخته نمی‌تواند ادامه دهد. چند سال است فکر می‌کنم زندگی‌مان با این حجم انبوه بی‌اخلاقی‌های اجتماعی نمی‌تواند ادامه پیدا کند؛ و "لاجرم" اجتماع کوچک نویسندگان و خوانندگانش، اجتماع بزرگ پزشکان و بیمارانش و جامعه بزرگ‌تر ایرانی‌های مقیم ایران به تکاپو می‌افتند که "تغییر دهند" و "تغییر کنند". اما انتظار من در طول این چند سال همیشه در همان "آستانه" مانده. اوضاع به همان منوال است که بود با این تفاوت که حجم نارضایتی‌ها افزایش یافته و در حوزه‌هایی چون ادبیات داستانی صدای شاکیان کم و بیش درآمده.
به نظرم در باب تغییر دو دیدگاه رایج وجود دارد. دیدگاه اول معتقد است تغییر زمانی رخ خواهد داد که نارضایتی به حد اعلی خود برسد و در نتیجه سیستم موجود جواب ندهد. اما در جامعه پزشکان و بیماران کی حد اعلی نارضایتی فرا می‌رسد؟ جامعه درمانی جامعه‌ای است پر رفت و آمد. بیماران می‌آیند و می‌روند و کمتر حضورشان در جامعه درمانی درازمدت است. جامعه ادبی با فلاکت و فقر خودش می‌سازد. به همان نان قرض‌دادن‌های داخلی خو می‌کند و با همان اندک خوانندگانی که دستشان از ادبیات جهان کوتاه است تا مقایسه کنند چه محصول بنجلی می‌خرند، کنار می‌آید. جامعه بزرگ ایرانیان هم به فساد اخلاقیش خو میگیرد. آنهایی هم که تن به فساد ندهند در تار عنکبوتی شبکه فساد از نفس می‌افتند. این دیدگاه فقط زمانی منجر به تغییر می‌شود که انفجاری رخ دهد؛ انقلابی خونین با پس لرزه‌های چند دهه‌ای و آخرش هم تکرار فاجعه قبلی.
اما دیدگاه دوم معتقد است تغییر زمانی رخ خواهد که الگوی بهتری برای جایگزینی الگوی موجود پیدا شود. اگر همه چند هزار خواننده ادبیات داستانی ایران هم معتقد باشند آنچه نویسندگان به خوردشان می‌دهند قابل خواندن نیست و اگر همه بیماران این مملکت دردنامه‌ای بنویسند از آنچه بر سرشان آمده و اگر همه ما ایرانی‌ها بنشینیم و بگوئیم بد مردمانی هستیم، اگر چه در آستانه تغییر ایستاده‌ایم ‌ـ‌ زیرا حداقل می‌دانیم چیزی باید عوض شود‌ ـ‌ اما تغییر صورت نمیگیرد. داستان‌های ایرانی زمانی عوض می‌شود که از چند هزار خواننده، چند ده خواننده بگویند از نویسندشان چه می‌خواهند و از سیل بیماران گروهی بتوانند تبیین کنند یک سیستم درمانی ایده‌آل چیست و چند صد نفری از ما ایرانی‌ها بتوانیم حداقل بر سر لیستی از اخلاقیات اجتماعی توافق کنیم.
به نظرم این اتفاقی‌ست که هنوز میان ما نیفتاده. ما درد مشترک زیاد داریم اما حرف مشترک نداریم. اندیشه مشترک نداریم. الگویی که بتواند جایگزین سیستم فعلی شود. باید زودتر به فکر الگوهای جایگزین باشیم. پیش از آنکه ایستادن دراز مدت در آستانه در آنقدر خسته‌مان کند که یا خودمان را از پنجره به پایین پرت کنیم یا دوباره به کنج اتاق تاریکمان بخزیم.
ارسال یک نظر