۱۷ دی ۱۳۸۸

آنچه در هفته پيش بر من گذشت

دندان درد من يكشنبه شب با زق‌زقي نرم و دوست‌داشتني شروع شد. درد آنقدر ظريف بين دندان‌هايم ليز مي‌خورد كه نمي‌توانستم تشخيص بدهم كدام دندان برايم بازي درآورده. سابقه دندان‌دردهاي مشابه را داشتم. چند بار كه به دكتر مراجعه كرده بودم، گفته بود علت درد، حساس شدن و تحريك موقت اعصاب دندانهاست كه خيلي زود رفع مي‌شود. من كه خيالم راحت بود ذق‌ذق‌ها نشانه خطرناكي نيست، حتي يك‌شنبه شب بدم نيامد كمي هم سر به سر دندان‌هايم بگذارم، زبانم را پشت رديف دندانها فشار ‌دادم. مسواك را با خشونت روي لثه‌ كشيدم و موقع استفاده از نخ دندان تا مرز خون افتادن لثه پيش رفتم. درد قابل تحمل بود و تحريك كننده و البته لذت‌بخش.
دو‌شنبه ظهر كم‌كم درد در نقطه خاصي متمركز شد؛ بالا، سمت چپ، دندان نيش. همان دندان ضايعي كه با وجود بيست و هشت دندان صلح‌طلب ديگر كه نشان علف‌خواري ما آدم‌هاست با وقاحت تمام اعلام مي‌كند كه نخير، ما چندان هم موجودات صلح جوي بي‌خطري نيستيم. داشتم مي‌گفتم. درد نيش از مرز زغ‌زغ گذشت. دو‌شنبه شب اول كمي داد و بي‌داد كردم. بعد به دندانم بي‌محلي كردم. چند بار تحت تاثير انديشه‌هاي دنياي پست‌مدرن اعلام كردم كه دردي وجود ندارد و همه آنچه در حال رخ دادنست تنها بخشي از انديشه منست و بايد با توان ويژه فكر، به جنگش بروم. چهار زانو نشستم، تمركز كردم و صدبار گفتم دندان نيشم درد نمي‌كند اما نيش آرام نشد.
سه‌شنبه درحاليكه به زمين و زمان فحش مي‌دادم سراغ دندان‌پزشكم رفتم. هنوز اميدوار بودم دنداپزشك بگويد جاي هيچ نگراني نيست و درد به زودي آرام مي‌شود اما قبل از آنكه من بتوانم با وجود آن همه ابزار آلات آهني در دهانم حرف بزنم مته به حركت درآمد. من دادي كشيدم و دندان پزشك گفت: مال آخرين دندون آسيابه.
من همانطور كه دهانم باز بود با زبان بي‌زباني گفتم نيش درد مي‌كند اما دندان‌پزشك گفت: ما يعني دندان‌هاي ما ريشه‌هاي عميقي دارد و ريشه‌هاي عميق جايي به هم مي‌رسند كه هيچ فكرش را نمي‌كنيم. اينست كه اگر چه دندان نيش درد مي‌كند اما منشاء درد جاي ديگريست. دندان پانسمان شد تا متخصص ترميم ريشه كلك ريشه فاسد را بكند.
تحمل درد هم حدي دارد. من كه سه‌شنبه با خشونتِ يك آمپول دندان‌پزشكي مواجه شده بودم ظرفيتم براي مواجهه با اين ابزار ترسناك براي مدتي پر بود اما هر چه فكر كردم ديدم نمي‌توانم بعد از شش ماه سراغ پزشك معده‌ام بروم و بگويم بابت يك آمپول ناقابل آزمايش خون ندادم. چهارشنبه صبح درحاليكه مطابق همان آموزه‌هاي گند پست‌مدرنيستي سعي مي‌كردم به خودم بگويم كه روز خوبي‌ست و هوا بوي سرب دلچسبي‌ مي‌دهد وارد آزمايشگاه شدم. روي صندلي خون‌گيري كه نشستم چشمانم را بستم و منتظر شدم كار تمام شود.
صداي لطيف زنانه‌اي گفت: واسه چي آزمايش مي‌دي؟
-‌ دقيقا نمي‌دونم. همين‌جوري
-‌‌ سابقه بيماري داري؟
-‌ نه
‌-‌ داروي خاصي مصرف مي‌كني؟
-‌ نه
-‌ آزمايش‌هاي قبلي مشكلي داشته؟
-‌ نه
- ‌مشت كن
از جا پريدم.
-‌ بله، مشت؟
دختر زيبايي بود. با تعجب نگاهم كرد و گفت براي رگ‌گيري مي‌گويد. براي پيدا كردن رگ. هيچ مشكلي نيست. فقط يك مشت كردن ساده است. موقع خروج از در دقت كردم ببينم روي برگه نوشته بيمار رواني يا نه.
پنج‌شنبه وقت درمان ريشه بود. باز خشونت يك آمپول كذايي. متخصص ترميم ريشه مرا از ده سال پيش مي‌شناخت. زماني كه بعد از يكي از تلخ‌ترين حادثه‌هاي زندگيم چهار دندان را درمان ريشه‌اي كرده بود. ده سال همديگر را نديده بوديم. تزريق را انجام داد و مته لعنتي را روي دندانم گذاشت كه دادم هوا رفت. چند دقيقه‌اي صبر كرد و به گمانم ماده بي‌حسي اضافي هم تزريق كرد اما مته كه داخل دهانم رفت چنان از روي تخت پريدم كه خودش را عقب كشيد. چند ثانيه‌اي نگاهم كرد. اشك‌هايم سرازير شده بود. لبخندش را از پشت ماسكش مي‌ديدم.
-‌ قديما خيلي شجاع بودي. هميشه از در كه مي‌رفتي بيرون به خانم لام مي‌گفتم نمي‌دونم اين دختر چه جوري درد تحمل مي‌كنه كه خم هم به ابروهاش نميفته.
خواستم توضيح دهم كه در طول اين ده سال اتفاق كوچكي افتاده. من فيلمي از تلويزيون ديدم كه در آن قهرمان زنداني داستان توسط دندان‌پزشكي شكنجه مي‌شود تا اعتراف كند. البته آنچه ديدم فيلم بود اما بدبختي بزرگ من اينست كه آنچه بخوانم يا ببينم را نمي‌توانم فراموش كنم. مي‌خواستم تمام اين حرف‌ها را بزنم اما با وجود دستگاه مكنده و چند سيخ كه داخل كانال دندان‌ها فرو ‌شده بود و پنبه‌هاي استوانه‌اي استريل فقط صداي نامفهومي از دهانم درآمد كه بيشتر شبيه صداي خرخر گلوي بريده شده مفتش در سريال هزاردستان بود. همان هم حالم را بدتر كرد. دندان‌پزشك مشغول كار شد. من اشك مي‌ريختم و او توضيح مي‌داد كه چطور اوايل كه گرفتار كمردرد شده بود حتي عارش مي‌آمد بگويد درد دارد اما بعد‌ها ديسك گردن هم اضافه شد و به دنبالش ضعيف‌شدن چشم‌ها و بعد هم خونريزي معده و درد و درد و آستانه تحملي كه هي پايين مي‌آمد.
كارش كه تمام شد داستانش هم به پايان رسيد و گفت:
-‌ اينجوري بهت بگم الان وقتي كمرم درد مي‌گيره ممكنه بابتش ساعت‌ها من مرد گنده بشينم گريه كنم.
آموزه‌هاي پست‌مدرنيستي مي‌گويد هميشه به دنيا لبخند بزن. حتي اگر دنيا دهنت را سرويس كند. راه لبخند زدن را هم مي‌گويد. پيشنهاد مي‌دهد در تجربه‌هاي تلخ نيمه پر ليوان را ببينيم و چند نتيجه پر و پيمان براي آينده‌مان ذخيره كنيم. و من در پيروي بي‌چون و چرا از آموزه‌هاي دنياي امروز دو نتيجه گرفتم. نتيجه اول اينكه گاهي دندان خونخوار آدم درد مي‌گيرد اما ريشه درد در دندان مظلوم آسيابي‌ست كه ما را ياد گاو‌هاي دوست‌داشتني مي‌اندازد و نتيجه دوم اينكه تكرار درد آستانه تحمل را مي‌تواند آنقدر پايين بياورد كه شجاعت جايش را به بزدلي بدهد.
پيش مي‌آيد ديگر.
ارسال یک نظر