۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۶

یک مناسبت، یک کتاب، یک انتخاب



شوریدگی این روزهایم را فقط خودم می­فهمم. یک سال از رسیدن به این نقطه که نظام آموزش و پرورش خصوصی ما در مسیر زوالی برگشت­ناپذیر افتاده و تصمیمم به خروج از این نظام می­گذرد. یک سال است از چاپ دومین کتابم می­گذرد. مجموعه داستانی که اتفاقا در نقد همین نظام آموزش خصوصی نوشتم. برای هر داستانش ساعت­ها وقت گذاشتم، به اینکه در دهان تک تک شخصیت­هایش چه بگذارم فکر کردم و برای نجات تک­تک کلماتش از حذف شدن چند سال جنگیدم و حالا در سالگرد این دو اتفاق باید به یکی از آنهایی رای بدهم که همه­شان فارغ از گرایش سیاسی­شان مجری طرحی هستند که نظام آموزشی را گرفتار بحران جدی کرده.
چهارده سال در مدارس غیرانتفاعی تهران کار کردم. در طول این چهارده­سال شاهد زوال معلم بودم. قراردادها کم­کم تک برگی می­شد و تو سندی دال بر همکاری با مدرسه نداشتی. گاهی شانس می­آوردی و مدرسه­ای بیمه­ات می­کرد اما تقریبا محال بود مطابق قانون کار موفق به گرفتن عیدی و سنواتت شوی. در اغلب موارد مطابق همان قراردادهای تک برگ، مدیر مدرسه حق داشت هر زمان که بخواهد به تشخیص مدرسه که هیچ متر و معیار مشخصی هم نداشت تو را از کار بیکار کند. بنابراین اگر روی آن چندرغاز مدرسه حساب باز می­کردی باید شش دانگ حواست را هم جمع می­کردی که آن هیات منصفه­ تو را از نان خوردن نیندازد. صف اول این هیات منصفه دانش­آموزانت ایستاده بودند، صف دوم همکارانت و صف سوم کادر مدرسه. اما میان این سه، تراژدی را صف اول رقم می­زد. ترس از ناراضی بودن دانش­آموز دستت را برای هر حرکتی می­بست. باید به سازشان می­رقصیدی و بیشتر از آنکه حواست به تدریس درست و پرورش معنادار باشد، به این فکر می­کردی که نبض کلاست را پیدا کنی. گاهی مجبور به یارکشی هم می­شدی. گاهی باج میدادی و گاهی بی‌دلیل به شاگردانت می‌گفتی چقدر خوبند. هیچوقت نمی­توانستی به لبخند همکارت اعتماد کنی. هیچ وقت نمی­دانستی کی آنهایی که برایت کف می­زنند به تو پشت خواهند کرد. مدیر همیشه در احاطه آنهایی­ست که به او می­گویند مدرسه­شان در حال فیل هوا کردن است. نه تنها به مدیر بلکه به والدینی که علیرغم همه غر و لندهایشان در مورد نظام آموزشی باز هم دلشان می­خواهد مدرسه با افتخار به عرضشان برساند استعدادی ویژه در فرزند دلبندشان کشف کرده. اینها تنها نیمی از هفت­خوان رستمی­ست که باید هر سال طی کنی. عید که از راه می­رسد تازه دلشوره آغاز می­شود. مدرسه می­تواند بی­هیچ توضیحی سال بعد تو را کنار بگذارد. کلاس­های کمتری به تو واگذار کند یا بستن قراردادش را به تعویق بیندازد. هر روز زنگ تفریح که می­خورد با خودت کلنجار می‌روی از کنار دستی­ات بپرسی قراردادش را تمدید کرده یا نه. تلخی ماجرا اما فقط این نیست که بفهمی مدرسه چند وقتی­ست بستن قراردادهای سال جدید را شروع کرده و به تو چیزی نگفته. تلخی آنجاست که همکارانت زودتر از کادر مدیریت عذرت را می­خواهد. انگار جذام داشته باشی. تو را ندیده می­گیرند و زیر لب به آن یکی بغل دستیشان از بدشانسی تو و تایید نشدنت می­گویند. حقیرانه است که آنها که مانده­اند، ماندنشان را تعبیر به استحقاقشان می­کنند بی­آنکه شرایط واقعا برای آنها متفاوت باشد. سال جدید شروع می­شود. معلم­ها هیجان­زده و خوشحال به هم تبریک می­گویند و یک سال دیگر در کنار هم با لبخندهای پهن و کشدار زندگی می­کنند و از سرنوشت بچه­ها و سرنوشت کشور و امید و نیاز به تغییر و شجاعت بیان واقعیت و رشد و پرورش و آگاهی حرف می­زنند بی­آنکه هیچکدامشان حتی تصوری از دستمزد معلم کنار دستشان داشته باشند. کار بر مبنای تحقیر دیگری، کار بر مبنای سهیم نکردن نیروی انسانی­ات در سود واقعی، کار بر مبنای رقابت کور به قصد دوام ­آوردن در سیستمی ناکارآمد، چیزی جز شکستن عزت نفس ندارد. فاجعه نظام آموزشی خصوصی­مان تنها این نیست که معلمش روزبه‌روز حقیرتر می‌شود، فاجعه آنجاست که نه ماه تمام، هر روز، هر صبح معلمینی را سر کلاس نسل آینده ایران می­فرستیم که حتی دیگر نمی­تواند تشخیص دهد حقیر شده و در دست بچه­ها می­تواند به راحتی به ملعبه­ای برای خوشگذارنی تبدیل شود. پارسال روز معلم تصمیم گرفتم نظام آموزشی را ترک کنم. داشتم روز به روز حقیرتر شدنم را می­دیدم. بدبخت شدنم را. کوتوله شدنم را. تبدیل شدنم به موجود توسرخور بی­دل و دماغی که تنها عمر می­گذارند یا در بهترین حالت شاکی وامانده­ای که جرات اعتراض ندارد. یک سال است آموزش را در سطحی دیگر و از جایی دیگر شروع کرده­ام و بیشتر از کشف شهروندانی دوست­داشتنی و خوش­فکر از این خوشحالم که عزت نفسم را نجات داده­ام.
کتاب گچ و چای سرد شده دقیقا یک سال پیش در روزهای برزخی تصمیم­گیری­ام بیرون آمد. دوستش داشتم چون صدای اعتراضم بود. مکتوب. ماندگار و من آماده بودم از حرفم، از نقدم به خصوصی­سازی لجام­گسیخته­ای که پشتوانه نظارتی درست و حسابی ندارد، همچنان از رانت بهره می‌برد و لیاقت‌محور نیست، از نگرانی­ام برای روح و روان و شخصیت بچه­هایی که در چنین نظامی رشد می­کنند دفاع کنم و بگویم چرا راهی که می­رویم به همه ما آسیب خواهد رساند. کتاب خیلی زود به چاپ دوم رسید. در سطح همان چند جایزه­ از نفس افتاده ادبی ­مطرح شد و خوانندگانش نظرشان را نوشتند و حمایتم کردند اما راستش این چیزها برایم کافی نبود. فکر می­کردم کتاب مستقل از اینکه چقدر ارزش ادبی دارد باید راه به محافلی باز کند که ادعای نقد خصوصی­سازی یا نقد نظام آموزشی را دارند. کتاب در ورود و خروجش به دنیای آدم­هایی از این دست برایم پیغام می­آورد که آدم­ها یا حال ندارند فکر کنند یا آنچه می­گویند بیشتر پز روشنفکریست و بس. دغدغه­ای وجود نداشت و این خلاء دغدغه به خصوص در میان معلمین جوان که بیشتر از هر گروه دیگری از ناکارآمدی نظام آموزش خصوصی آسیب می­دیدند مرا با این حقیقت تلخ مواجه کرد که علیرغم آنکه بیشتر از گذشته می­خوانیم، بیشتر از گذشته می­دانیم و بیشتر از گذشته به ظاهر توانمندیم، هنوز به بلوغ فکری نرسیده­ایم. احساس نمی­کنیم شغلمان کارکردی بیشتر از تامین مالی یا حتی ارضاء علاقه شخصی دارد. هنوز نمی­فهمیم ما در مقابل رفتارهایمان مسئولیم. در مقابل تبعات اجتماعی­اش مسئولیم و نمی­توانیم چشم روی سوراخ شدن کشتی­ای ببندیم که همه سوارش هستیم؛ از کوچک و بزرگ، از فقیر و غنی، از دزد و زاهد و از گناهکار و بی­گناه.
امروز در سالگرد این دو اتفاق تصمیم گرفته­ام به روحانی رای بدهم. امروز که به روحانی رای می­دهم شفاف­تر از سال­های قبل می­دانم تبعات این خصوصی­سازی چیست و شفاف­تر از گذشته می­دانم روحانی هم همسو با همان جریان فکری­ست که توسعه را به هر بهایی می­خواهد. با این حال در همین یکسالی که بیشتر از گذشته زوالی که چهارده سال شاهدش بودم را دوباره بازنگری کرده­ام و سعی کرده­ام بفهمم چقدر و کجا قصور شخص من به این زوال دامن زده به این نتیجه رسیده­ام بین نیرویی که روی کاغذ معتقد است و تو اعتقادش را می­پسندی و آنکه در عمل معتقد است و تو اعتقادش را نمی­پسندی دومی کاردان­تر است. به این نتیجه رسیده­ام که بین آنکه حق تو را دم در خانه تحویلت می­دهد و معتادت می­کند به مزد بی­عمل و آنکه حقت را نمی­دهد اما میدان کار برایت فراهم می­کند تا بجنگی و چیزی نو بسازی دومی به رشد تو بیشتر کمک می­کند. به این نتیجه رسیده­ام که بین آنکه طرح خوب دارد اما گفتگو نمی­داند و آنکه ایده متوسطی دارد اما حرف تو را می­شنود و به آن فکر می­کند دومی کمتر به خطا می­رود.
این روزها فکر می­کنم باید به روحانی رای بدهم هر چند که نقد زیادی به رویکردهای کلی­اش در حوزه آموزش و فرهنگ دارم. اما کارنامه چهارسال گذشته­اش نشان می­دهد قابل گفتگوست، عملگراست و تو را به میدان کار دعوت می­کند. همین سه عامل برای ادامه رشد من و رشد کشورم کافیست. باقی­اش را نقش من رقم می­زند. اینکه چقدر می­توانم برای به کرسی نشاندن نقدم و راهکارم و خواسته­ام او را که گفتگوپذیر است مجاب کنم مسیرش آسیبی­ست به همه ما و تغییر این مسیر آینده را برای همه‌مان با هر گرایش فکری و سیاسی دلپذیرتر می­سازد.




ارسال یک نظر